دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

سرشار از ناگفته ها

همیشه میخواستم سکوتم را بفهمند, غافل از آنکه حتی برای فهماندن حرفت به مردم نیز باید نیروی  بسیار به کار بندی.
تصمیمت به جبران و تغییر با شروع به حرف زدن, بیان خواسته ها و تمایلات و نظرها است.

دریغ و درد از این پیش نویس ناخودآگاه که هر چه تلاش میکنی, باز استرس ات که از حد بگذرد, یا که ناراحتی ات, یا زخم عمیق آزردگی ات که کارگر افتد, باز برمیگردی به درون پیش نویست میغلطی و میخواهی سکوتت را بفهمند و معنی ات کنند.

Advertisements

مجبوری

چرا حال پست نوشتن ندارم؟ حال وبلاگ نوشتن؟

یکیتون برداره بنویسه از سربازی، از اجباری. از اینکه ما آدم هایی با انواع و اقسام استعدادها؛ توانایی ها؛ اخلاقیات و تخصص های مختلف و بی توجه به آن؛ باید همه یکرنگ بشویم «نظامی»، «ارتشی» چه می دانم, «سرباز».
بی آنکه خواسته باشیم. بی انکه کسی ببینید اینکاره ایم؟
حالا بیایند یقه آن چهار «مجبور سرباز» را بگیرند که اصول نگهبانیت کو؟ حفاظت از چادر نظامی ات چرا اینطور بود و الخ.
ای تف به روزگار که یکی نمیگوید این چه ارتشی است؟ چه حرفه ای گریست؟ و چرا نباید اینکاره ها و با استعدادها و متمایل ها را جمع کرد ارتش ساخت و بقیه جوانان را به کارهای بهتر  رهنمون  شد.

تولید مثلا چه کم از «نظام» دارد از تقدس و فایده و نجات بخشی یک سرزمین…

 

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن. توان شنفتن. توان دیدن و گفتن. توان اندهگین و شادمان شدن. توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جان

قديمي ها به كسي كه بعد از حادثه اي، تصادفي چيزي سر پا بود مي گفتند «بدنش گرمه نمي فهمه».

آدمي كه دچار حدثه ميشود تا چند دقيقه اي تمامي راههاي ارتباطي درد به مغزش بسته ميشود. اين كرختي و بي حسي  يكي از مكانيزم هاي دفاعي مهم بدن است كه سبب ميشود شما پس از حادثه بتوانيد فكر كنيد و تصميم عقلاني براي فرار از آن  بگيريد و خود را نجات دهيد.

در ضربه هاي روحي –  عاطفي نيز به شما بي حسي دست ميدهد. اين بي حسي از لحاظ زماني طولاني تر از بي حسي ضربه‏ي جسمي است و به شما امكان ميدهد با بي تفاوتي عاطفي از پذيرش لطمات عاطفي بيشتر در امان بمانيد.

گاهي به علت تكرر ضربه هاي روحي عاطفي و گاه تداوم و يا دلايل ديگر از قبيل دلايل فرهنگي – تربيتي كه ما را به سكوت و نشان ندادن احساسات فرا ميخواند، ممكن است اين بي حسي عاطفي به فلج عاطفي مزمن تبديل شود در اين صورت با ايجاد ديوارهاي بلند روانشناختي – مثل بي اعتمادي- در مقابل ضربه‏هاي روحي مقاومت مي كنيم. و اين ديوارها كه براي دور نگه داشته شدن از صدمات طراحي شده اند ما را از آدم هاي مهربان نيز جدا مي كند و هرگونه اميد، لذت يا عشق را در ما با مشكل مواجه مي كند. يا بر اثر اتفاقات به يكباره فرو ميريزد و ما را در معرض هجوم عواطف و هيجانات قدرتمند غير قابل كنترل قرار ميدهد.

كلاود استينر بزرگ روانشناس شاگرد اريك برن ميگويد: براي اينكه از بي حسي عاطفي خلاصي يابيم و ديوارهاي روانشناختي را در خودمان فرو ريزيم بايد آن واقعه اي كه به ماضربه زده را به تكرار فرا بخوانيم و راجع به آن با شنونده دردآشنا صحبت كنيم.

جيمز گيليگان در تحقيقي كه در كتاب «خشونت» به دست ما ميدهد به اينجا ميرسد كه بي‏حسي عاطفي مزمن و طولاني و نشان ندادن احساسات و عواطف و ناراحتي‏ها و حرف نزدن درباره آن، انسان را به ترس نزديك شدن به هيجانات و عواطف واقعي از قبيل عشق ميرساند و انسان ناخودآگاه به سمت جايگزين هاي ديگري ميرود كه «خشونت» يكي از مهمترين آنهاست. گيلگان در كتابش تحقيقي بر روي زندانيان شرور انجام ميدهد و در ميابد كه تقريبا همگي در حالت بي حسي عاطفي شديدي به سر ميبرند.

اگر قرار است مردمان امروز و فرداي ايران – ما- مردماني مهربان و غير خشن باشيم.   به همديگر اعتماد كنيم و از احساساتمان سخن بگوييم…

پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم .

1-     در وجود هر کس
رازی بزرگ نهان است
داستانی
راهی
بيراهه ئی
طرح افكندن اين راز
راز من و راز تو
راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است.
«ماركوت بيكل»

2-     تازه كه شروع كرده بودم به شنا. استخر. فكر و ذهنم تكنيك بود و استيل. يا حداكثر امروز ده طول اضافه شنا كردن و گاهي هم تمرين لاكتيك را پيچاندن!

دريا كه آمد وسط تا آمدم بشوم «شناگر دريايي» هزار «خويش آموزش» تجربه كردم. اين وسط آتيلا هم خيلي كمك كرد. شب و روزمان در يك دوره شناي دريايي شد. دريا شد انگار كف دستم. كيلومتر واحد حقيري بود. و هدف بيشتر شنا كردن و جلو رفتن و از دل طوفان درآمدن بود. شناخت دريا كه اسمش را ميگذارم تكنيك دريا بي شك مهمترين بود. شناي در دريا چيز عجيبي است. بايد شنا كني. انرژي تقسيم كني. نفست را بشمري حتي. بايد بفهمي كجاها بايد استراحت كرد كجاها سريع رد شد. جريان چيست. جهت باد را با صورت خيست حس كني و مقايسه كني با جريان آب رو و زير، كه آب دريا را پيش بيني كني. بايد بتواني مرتب جهت شنايت را ارزيابي كني. برگشت حساب شده داشته باشي. جريان ها و موج ها را بشناسي. از تغيير دمايي آب استفاده كني در تشخيص عمق يا از شكست موج بهره بگيري و صدها و صدها پارامتر ديگر. اما دريا هميشه جنگ بود و جنگ بود و جنگ. در دريا رفتنم شروع جنگي بود كه بايد خودم را به خويشتنم ثابت مي كردم. دچار نبرد و مسابقه اي با خودم بودم كه با دريا عينيت ميافت. امروز تا كجا بروم. چگونه بروم. در دل طوفان بروم و برگردم. شب بروم. يك نيم روز كامل در دريا بچرخم. صبح بروم عصر بيايم. در سرماي زمستان بروم و… همه و همه از نبردي مي آمد كه فكر مي كردم بين من و درياست اما بين من و خودم بود.

غواصي كه شروع شد. همه چيز عوض شد. آن همه تكنيك و دانش آموختن. همه براي زنده ماندن. براي در آغوش كشيدن دريا. براي يكي شدن و دوست داشتن. براي در او فرو رفتن. به دريا نشستن. لذت بردن و «زنده ماندن».

دريا ديگر نبردي با من ندارد. ديگر با خودم نبردي ندارم. از آن هنگام كه آموختم، چگونه زنده بمانم، در آغوش بكشم، زندگي كنم و لذت ببرم. اين را درست همين چند شب پيش كشف كردم. درست وقتي در نهايت مستي مايو پوشيدم تا دوباره شب دريا را بشكافم، فهميدم. ديدم دلم نميخواهد. سرماي آب و شبانگاهش هيچ به چشمم چالش و نبرد نيامد. به خودم گفتم گذر كردي، از اين مرز گذر كردي. از مرز جنگيدن و اثبات گذر كردي.

3-     ويكتور فرانكل بزرگ روانشناس اگزیستانسیال و خالق نظريه لوگوتراپي. جزو بازماندگان اردوگاه معروف و مخوف آشويتس است. وي مدت زيادي در اردوگاه کار اجباري، اسير بود که تنها وجود برهنه‌اش براي او باقي ماند و بس. پدر، مادر، برادر و همسرش يا در اردوگاه‌ها جان سپردند و يا به کوره‌هاي آدم‌سوزي سپرده شدند. خواهرش تنها بازمانده اين خانواده بود که از اردوگاه‌هاي کار اجباری جان سالم بدر برد.  فرانكل درباره زنده ماندنش و تصميم بر زنده ماندن در كتاب معروفش «انسان در جست و جوي معنا» بسيار بحث مي كند. خود و تمامي افراد آشويتس را در برابر اين پرسش نشان ميدهد كه «ما از اين اردوگاه جان سالم به در نمي بريم. پس چرا به زنده ماندن ادامه دهيم؟ چرا خودكشي نكنيم؟» فرانكل به دنبال تعريف معناي زندگي براي هركسي مي رود و سعي ميكند نشان دهد كه چه معنايي از زندگي سبب ميشود كه يك عده منجمله خود او خودكشي نمي كنند. فرانكل بعد از آشويتس به دنبال بازنويسي تجربه خودش از لوگوتراپي و معناگرايي ميرود و ميگويد اولين پرسش از هر كس كه چرا خودكشي نمي كني، نشان دهنده نگاه آن كس به زندگي است.

در مقدمه كتابش ميخوانيم: » در زندگي هر کسي، چيزي وجود دارد. در زندگي يک نفر عشق وجود دارد که او را به فرزندانش پيوند ميدهد؛ در زندگي ديگري، استعدادي که بتواند آن را به کار گيرد؛ در زندگي سومي، شايد تنها خاطره‌هاي کش‌داری که ارزش حفظ کردن دارد.»

4-     معناي زندگي در نبرد با دريا، نبرد با خويشتن، نبرد با «زندگي» نبود. معنايش در آغوش كشيدن دريا- زندگي- است. در شناختنش، همراه شدنش. در به زندگي نشستن.

غم غربت ما

ما که ایرانیم -یا بهتر بگویم من که ایرانم-, ناتوانیم از گفتن «میایم می بینمت». باید همیشه بگوییم «هر وقت اومدی. به امید اومدنت…»

خلاصه که یک بخشی از زندگی های ما در انتظار آمدن خارج نشین هاست. این از آن سختی هاست که شما خارج نشین ها درکش نمی کنید.

 غم غربت ما اینگونه است. بعله, هر کس به طریقی…

اندک جايي

ميان همهمه ها و صداها، ميان سکوت و بغض، ميان دلتنگي ها و خستگي ها.

ميان خواب و بيدارم، شب و روزم، ميان هر چه هست و هر جا که هست. اين آغوش، هميشه باز است. هميشه براي «تو»ست که باز است.

قرار ما تقسيم  آغوشمان بود. تقسيم غم و شادي، خلوت و آرامش. تقسيم يکديگر.

ده سال از اين هم آغوش شدن ميگذرد، هنوز روز را توان رقابت به شب نيست، آن‌هنگام که آغوشم جايگاه توست.

تراژدی

ارسطو برای تراژدی‏, سه مرحله عمده بر میشمرد:

1-      Prologue

2-      Climax

3-      Catastrophe

تراژدی از این سه مرحله میگذرد.

1-     پسری در خانواده‏ای «سنتی – مذهبی»  یا «سنتی – پدرسالار» رشد می کند. ارزشهای سنتیِ خانواده درونش شکل می گیرد و فرهنگ میشود. والد (Parent)   درونش نقش می‏بندد و آن الگو‏ها را از والدین درون اندازی می کند. (Prologue)

2-     در جوانی و نوجوانی رفتارهای پدرسالار را غلط می بیند. در برخورد با دختری از خانواده‏ای متوسط, متجدد و امروزی که با او آشنا شده و اولین جرقه‏های عاشقی را در وجودش زنده ساخته آن الگو‏ها را ناکارآمد, پر اشکال و انتقادآمیز می‏بیند. به سمت انتقاد و تغییر می رود و مانند آن عمل نمی‏کند.  درون ناخودآگاهش  نیز خوب میداند که عمل به آن الگوها یعنی ناکامی در رسیدن به معشوق.   (Climax)

3-     به وصال یار میرسد. ازدواج سر میگیرد و زندگی مشترک شروع میشود. دوران شیفتگی و شیدایی نیز به سرانجام رسیده و میبایست پایه‏ های عاشقی و مهر و خانواده را محکم کرد. الگوها و باورهای درون اندازی شده یکی یکی سر بر می‏آورند. مسایل حل و فصل نشده, والد سنتیِ قویِ پدرسالار, به علت آلودگی (Contamination)   والد به بالغ به نظرش بسیار منطقی‏, بالغانه و درست دیده میشود و سعی در اثبات حقانیت آن‏ها با توسل به تمامی ابزارهای سنتی پدرسالارانه دارد. فاجعه رخ داده است (Catastrophe)