دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ Uncategorized

حس دیگری دارد این روز

از خواب چشمانت را که می‌گشائی…

بوی فضا جور دیگریست…

، انگار که مثل هر روز نیست این فضا…. این فضا امروز رنگش هم رنگ دیگریست.

می‌چشیش… انگار روز نوئیست. انگار که فضا بوی بهار دارد یا بوی نوی کادوئی که باز کرده باشی.

به فال نیک می‌گیری حست را و این روز را … اوه… نه!

نیک است این روز… این روز، روز تولد عزیزترین کس توست.

سه گانه روزگار

1- اوت آخر

گل کوچک که بازی می کردیم –تقریبا کار هر روزمان بود و این روزها کار هر سالمان, لابد چون بزرگ شده ایم دیگر!- وقت که تمام می شد داور که معمولا از نفرات تیم بعد بود فریاد می کشید اوت آخر و وای به حالت اگر عقب بودی، به هر دری می زدی که توپ اوت نشود و گل زدن هدف دومت می‌شد و مشکلت دو تا، هم بجنگی برای گل زدن و هم مثل اسب بدوی، شده کرنر بدهی، مبادا اوت شود و تو بازنده باشی.

این روزها اوت آخر اعلام شده…

2-شب امتحان

امتحان داری. برایش خیر سرت برنامه می‌ریزی و روی برنامه ریزیت سعی می‌کنی جلو روی.

شب امتحان است و تو می‌اندیشی اگر یک روز دیگه وقت داشتی، چه عالی می‌شد.

یک روز کم می‌آید.

همیشه یک روز کم می‌آید…

3- دیوانگی چیز غریبی نیست. چیز دور از دسترسی نیست. به سادگی زندگیست و به پیچیدگی ذهن آدمی.

دیوانگی چیز غریبی نیست…

آخر همه شماره‌ها- اوت آخر باشد یا نباشد، جلو باشم یا عقب. یک روز کم بیاید یا نیاید. دیوانه باشم یا عاقل.

بازنده نهائی نیستم.

استوارم چون کوه، استوارم و پا برجا.

ایستاده‌ام، ایستاده‌ام بر سر خیلی چیزها و خیلی خواست‌ها…

فالگير

براي هر کس سه راه وجود دارد:

راه اول، از انديشه مي گذرد. اين والاترين راه است.

راه دوم، از تقليد مي گذرد. اين آسان ترين راه است.

راه سوم، از تجربه مي گذرد. اين تلخ ترين راه است

او انسانى است تنها، كوله بارى از مشكلات كه بر دوشش سنگينى مى كند. هميشه نگران چيزى است و هميشه در دل خواسته اى دارد كه آرزو مى كند برآورده شود. او اين نيازهاى سركوفته را هميشه به دنبال مى كشد و به دنبال كسى مى گردد كه آينده او را پيش بينى كند.
سه يا چهار وعده ديگر آرزوى تو برآورده خواهد شد. او با تمام وجود و با چهره اى نگران و ملتمسانه به حرف هاى فالبين گوش مى كند. ديدن رضايت و يا عدم رضايت در چهره او فالگير را تشويق به ادامه صحبت ها و يا تغيير گفته هايش مى كند و اغلب حرف هاى تكرارى، چند وعده ديگر پولى به دست مى آورى، سندى را امضا مى كنى، به مسافرت مى روى، يك زن يا مرد به تو حسادت مى كند، زنى از تو حمايت مى كند، كسى در زندگى همسر تو وجود دارد و يا به زودى به خانه بخت خواهى رفت. اينها حرف هايى است كه معمولاً فالبين ها نقل مى كنند و او اغلب به دنبال يافتن آنها از همه پرس و جو مى كند. تا شايد كسى به او نويد برآورده شدن آرزوهايش را بدهد و آينده نامعلوم او را پيش بينى كند و بدين سان به اين كار عادت مى كند.

اگر پيش بينى هاى فال بين درست باشد، او ايمان پيدا مى كند و دوستانش را تشويق مى كند كه نزد او بروند و يا برعكس اگر آينده ترسيم شده محقق نشود باز به دنبال سرابى ديگر و فالبينى ديگر مى رود و عجز و ناتوانى هاى خود را در پس انسان هايى كه خود نيز گرفتار معضلات خود هستند و از طريق نادرست امرار معاش مى كنند پنهان مى كند.

بگذاريد صحبت را به سوئي ديگر بريم و از زاويه‌اي ديگر بنگريم. تحصيل علم بايد چيز‌هائي به ما ياد داده باشد، حداقلش منطق است و توان دودوتا چهارتا کردن و انديشيدن به صحت ها و خرافات‌ها.

آينده من وتو، آينده‌اي که هنوز نيامده و رقم نخورده تابع شرايط فرداست و هزاران هزار پارامتر از رفتار امروز خودمان و ديگران گرفته تا حتي دماي هوا و شرايط سياسي بر آن تاثير گذارند. بر اين شکي است؟

قوانين فيزيک قوانين هستند ونه اوهام. مبنا، دليل، برهان و دودوتا چهارتا دارند. دو دو تا چهارتائي که به عقل انسان حالي مي‌کنند چرا هر پديده چنان است و چنين نيست.

احتمال علمي است بس بزرگ و برپايه درصد رخ داد هر چيزي.

يک فنجان که بر ميگردد با قهوه‌ ته‌اش. ريزش قهوه‌اش به حرکت قبلي دست درست قبل از برگرداندن، به سرعت برگرداندن، به ميزان ماده‌اي که ته قهوه مانده، به نوع قهوه و غلظتش، به نوع فنجانش و ساختار فيزيکي اش و به خيلي عوامل ديگر وابسته‌ است. همه اين عوامل آينده من و تو را رقم مي‌زند اگر آينده ما را رمال از ته فنجان قهوه بيند! اگر دستم را سريتعر بچرخانم يا قهوه کمتري ته فنجان گذاشته باشم فردايم جور ديگري است! نگوئيد که مطمئنا يکي مي شود!!، از علم احتمال بايد فاکت بياورم احتمال اينکه در هر دو صورت فرضا عدد سه که شايد عدد من در آيد، بيايد چقدر است؟ اينقدر اين احتمال مسخره است و جندين و چند پارامتري که به جرات مي‌توان صفر را جاي جواب مساله گذاشت و خيال خود راحت نمود.

يا در بر زدن ورق نيز همين و در ريختن نخود و غيره.

اين رمال که خود انساني است چون من و شما اگر توانائي داشته باشد آينده را بخواند در اين عصر اطلاعات که مي‌تواند دنيا را تکان دهد و اينقدر خودش هشتش گرو نه‌اش نباشد. در اين عصري که بعضي اطلاعات را مي‌توان فروخت يا مي‌توان بر مبنايش عمليات اقتصادي موفق انجام داد و گاها ميليارد‌‌ها دلار ارزش دارد، دانستن آينده ارزشش چند است؟

کمي بينديشيم!

برخى از صاحبنظران معتقدند كه معمولاً انسان هايى كه از اعتماد به نفس كافى براى رسيدن به اهداف خود برخوردار نيستند و خود را در به ثمر رساندن آرزوهايشان عاجز مى دانند از طريق رفتن نزد فالبين اميدى واهى در دلشان بيدار مى شود كه حتى گاهى به گمراه كردن آنان خواهد انجاميد و از مسير اصلى زندگى خود منحرف خواهند گشت.

برخلاف اين نظريه كه افراد بيسواد يا محروم از فرصت هاى زندگى نزد فالگير مى روند، تحقيقات نشان مى دهد كه افرادى از هر دو موقعيت يعنى دارا و ندار و محروم و مرفه نيز گرفتار اين معضل مى باشند.

ولى بدون شك مى توان چنين گفت كه رفتن نزد فالگير نه تنها برآورنده نيازهاى انسان ها نيست بلكه وابستگى او را به انسان هايى كه خود نيز درگير مشكلات وسيع خود مى باشند زيادتر مى كند.

مالينوفسكى مهمترين نظريه پرداز عاطفه گرا نيازهاى اوليه را در قالب هاى زيستى، روانى و اجتماعى طبقه بندى كرد.

او معتقد بود كه هرگاه انسان ها در تعقيب هدف هاى عملى دچار سرخوردگى شوند اضطراب ها، هراس ها و اميدهايشان كنشى در اندامشان پديد مى آورد و آنها را به نوعى فعاليت برمى انگيزد.

انسان ها در يك چنين موقعيت تنش آميز و اضطراب انگيز نمى توانند منفعل باقى بمانند و بايد كارى كنند. در اين موقعيت آنها وادار مى شوند كه با توجه به ناتوانى شان در انجام دادن هرگونه كار مستقيماً عملى، نوعى كنش جانشين را انجام دهند. در اينجاست كه انسان ها راهشان به وسيله تفكرات و اعمالشان از هم جدا مى شود.

انسانى كه در هنگام شكست، ايمان به خويش، اميد و اعتمادبه نفس خود را از دست نداده و با تمام نيروى خود به دنبال جبران شكست برمى آيد و آن نياز سركوفته را راهى براى پيشرفت هاى بعدى مى پندارد در اين مرحله از زندگيش از ناكامى پيش آمده پلى براى صعود مى سازد و در مقابل، انسان هايى كه از اعتمادبه نفس كافى برخوردار نيستند براى جبران سرخوردگى ها به ناچار به دنبال سرابى موهوم مى روند، تالابى كه كم كم به آن اعتياد پيدا كرده و هر لحظه به دنبال آن خواهند رفت. در اينجا او هميشه به دنبال يافتن و پيدا كردن خواسته هاى نفسانيش در چنگال آدم هاى ديگر گرفتار مى شود.

جهل است که خرافات مي‌پرورد پس بايد انديشيد و به دنبال آگاهي رفت

اندر ادامه بحث

 

ماکاروني و تمبر هندي دو طعم مورد علاقه ايراني‌ها يکي از غرب ديگري از شرق!

عشق پانزده سانتي معنائي اروتيک (EROTIC) دارد. يک تعبير ديگري هم هست که در بندر نرماندي يكي از گلهايي كه مي‌رويد شقايق است. اينجا اشاره به طول گل شقايق است كه در نرماندي مي‌رويد كه طولش ۱۵سانت است. اما تعبير اروتيک آن را هم نمي‌توان کتمان کرد. و اينکه محسن نامجو منظورش با کدام است نمي‌دانم اما شعر پر ز استعاره اي مثل اين شعر جالبي اش شايد بر داشتهاي گوناگون است. آدم ياد فرمان آرا و يا بيضائي مي‌افتد با استعاره‌هاي معروفشان.

کوکوي دو شب مانده اشاره به نسخه‌هاي قديمي است که برايمان مي‌پيچند و خوراک ما ‌مي‌کنند يا خوراک ما هست. و کپي پدر خوانده هم که معلوم است اشاره به تفکر قيم‌مابانه‌اي که در سياست و جامعه ما حاکم است و ريشه‌هايش را بايد در پدرسالاري درون خانواده‌هاي ما جستجو کرد.

خلقت ناخوانده را حدس‌هاي مي‌زنم اما چون زمان سرايش شعر را دقيق نمي‌دانم قبل از دولت نهم است يا بعدش نمي‌توانم حدسم را بپرورانم اما در معنائي عام تر اشاره دارد به شرايط جامعه امروز ما که محصول من و شما و پدران‌ماست و جالب است که مورد رضايت ما نيست.

عشق از نگاه کودکان چهار تا هشت ساله

گروه متخصص و محققي در يک تحقيق سوالي را از گروهي کودک خردسال پرسيده بودند که پاسخهايي که بچه ها دادند عميق ترو متفکرانه تر از تصورات بود سوال اين بود
معني عشق چيست؟
نظر شما راجع به جوابهاي بچه ها چيست؟
وقتي کسي شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما رو صدا مي کنه احساس مي کني که اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده. بيلي – 4 ساله
مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم هميشه اين کار رو براش مي کنه حتي حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه. زبکا – 8 ساله
عشق موقعيکه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادکلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو بو کنن. کارل -5 ساله
عشق وقتيه که شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو بده به شما. کريستي – 6 ساله
عشق يعني وقتي که مامان من براي بابام قهوه درست مي کنه و قبل از اينکه بدش به بابا امتحانش مي کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دني – 7 ساله
عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي که خسته اي به لبت مياره . تري – 4 ساله
عشق وقتيه که شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين. اميلي – 8 ساله
عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي که يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش کني. بابي – 7 ساله
اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي که بيشتر از همه ازش متنفري شروع کني. نيکا 7 – ساله
عشق اون موقعس که تو به پسره مي گي که از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش. نوئل – 7 ساله
عشق مثل يه پيرزن کوچولو و يه پيرمرد کوچولو مي مونه که هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينکه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن. تامي – 6 ساله
موقع تکنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي که منو نگاه مي کردن نگاه کردم و بابام رو ديدم که وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها کسي بود که اين کار رو مي کرد. من ديگه نترسيدم. کيندي 8 – ساله
مامانم منو بيشتر از هر کس ديگه اي دوست داره چون هيچ کس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره. کلر – 6 ساله
عشق اون موقعي هست که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا. الين – 5 ساله
عشق زمانيه که مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره. کريس – 7 ساله
عشق وقتيه که سگت مي پره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي. مري آن- 4 ساله
مي دونم که خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينکه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره. لورن – 4 ساله
وقتي شما کسي رو دوست داريد موقع حرکت از مژه هاتون ستاره هاي کوچولويي خارج مي شن. کارل – 7 ساله
دوست داشتن اون وقتي هست که مامان صداي بابا رو موقع دستشويي مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد. مارک – 6 ساله
و بالاخره آخريش ؛ تو رقابتي که هدفش پيدا کردن مسئول ترين بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله اي برنده مي شه . همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يک مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه کردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي شه و مي پره بقلش و همونجا مي مونه، وقتي مادرش ازش مي پرسه که پي کار کردي؟ ميگه که هيچي من فقط کمکش کردم تا راحت تر گريه کنه

مرا ديگر گونه مترجمي بايد

اي کاش ديوار قلب انسان از شيشه بود.
آنوقت مي‌توانستي نشان دهي‌اش به ديگران، به آنها که دوستشان داري. نشان دهي احساس واقعيت را بي هيچ کم و کاستي.
کلمات گاهي مترجمان خوبي براي احساس آدمي نيستند، وارونه نيزگاه مي‌نمايند.
مرا مترجمي ديگر بايد مترجمي که نه غلو کند، نه دروغ گويد و نه بنمايد کمتر از آن چيزي که هست تا…

بدون تيتر

چند روزي است و چند شبي است در سرم انديشه‌اي مدام مي‌گردد و با خود دچار مشکل شده‌ام. به زندگي امروزم مي‌نگرم و به ارزشم از نظر انسانيت. به انسانيتم مي‌نگرم و کاراکتري که اين روزها دارم.
بيست تا بيست و سه – چهار سالگي دوراني بود که شخصيتم را شکل داد. تفکري که آن دوران داشتم را مرور مي‌کردم. کاراکتري که براي آينده از خودم ساخته بودم با امروزم ناسازگاري‌هائي دارد. بعضي اش – البته در جزئيات- بر مي‌گردد به تغيير نگرشم در مواجهه با واقعيات زندگي . ميداني در سنين ابتداي جواني در دوران دانشجوئي انسان بسيار ايده‌آل گراست پس از فاصله گرفتن از آن دوران در مواجهه با زندگي انسان به واقع‌گرائي متمايل مي‌گردد – کم و بيش-
اما اين تغييرات در بعضي جهات برايم آزار دهنده‌است و مي‌بينم شخصيت امروزم در بعضي جهات راضي کننده نيست. خيلي بايد خوبتر از اين مي‌بودم – هدفم اين بود- بايد تحملم بيش از اين بود و مهر ورزيم نيز. نشان دادن احساساتم و بيان آنها، ابراز علاقه ام به او که دوستش دارم و شريک زندگيم است، نشان دادن علاقه‌ام به تمام آنها که دوستشان دارم، به خانواده‌ام و به دوستانم مي‌توانست بيش از اين باشد.
شعار دادم و سرلوحه خويش کردم » گر بدينسان زيست بايد پست من چه بي‌شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست— گر بدينسان زيست بايد پاک، من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه يادگاري جاودانه بر تراز بي‌بقاي خاک»
امروز کجايم، مني که بايد پاک باشم و از ايمانم يادگاري جاودانه بگذارم واقعا کجايم؟؟
هميشه انتظار داشتم سکوتم را بفهمند. اشتباه ترين توقع ممکنه!. ناراحتيم را سکوت کردم، اجهاف را سکوت کردم و …. و اين سکوت خود فريادي نبود، سخني نبود، حتي نجوائي نيز نبود. گذشتند به سادگي از کنارم بي آنکه سکوتم را بفهمند و چرا بايد مي‌فهميدند؟ سکوت گفتمان نيست، ابراز خواست و نظر نيست و من اين را نفهميدم.
ياد گرفتم گفتمان کنم، خواستم را بگويم و نظرم را و بيان کنم آنچه درست نمي‌دانم. اما آنرا بسياري مواقع با صداي بلند و با آن تن بلند مشهورم مي‌گويم و مي‌خواهم. گفتمان مي‌کنم اما با صداي بلند، انگار که دعوا دارم با آدميان، با آدمياني که اغلب عزيز تر از جانمند و حاضرم برايشان، نه حتي براي سلامتيشان، بلکه براي يک لحظه شاديشان چه کارها که نکنم.
ياد گرفتم خودم باشم، اما ياد نگرفتم خود خوبي باشم. سعي مي‌کنم، تلاش مي‌کنم و به ياد خواهم داشت دين من، انسانيت است و هدفم رستگاري همه. علم و عشق و کار را پاس مي‌دارم و مي‌پرستم و آويزه گوشم ميکنم اين کلام را:
«گر بدينسان زيست بايد پاک، من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه يادگاري جاودانه بر تراز بي‌بقاي خاک