دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ کوچک نوشته‌ها

غم غربت ما

ما که ایرانیم -یا بهتر بگویم من که ایرانم-, ناتوانیم از گفتن «میایم می بینمت». باید همیشه بگوییم «هر وقت اومدی. به امید اومدنت…»

خلاصه که یک بخشی از زندگی های ما در انتظار آمدن خارج نشین هاست. این از آن سختی هاست که شما خارج نشین ها درکش نمی کنید.

 غم غربت ما اینگونه است. بعله, هر کس به طریقی…

Advertisements

اندک جايي

ميان همهمه ها و صداها، ميان سکوت و بغض، ميان دلتنگي ها و خستگي ها.

ميان خواب و بيدارم، شب و روزم، ميان هر چه هست و هر جا که هست. اين آغوش، هميشه باز است. هميشه براي «تو»ست که باز است.

قرار ما تقسيم  آغوشمان بود. تقسيم غم و شادي، خلوت و آرامش. تقسيم يکديگر.

ده سال از اين هم آغوش شدن ميگذرد، هنوز روز را توان رقابت به شب نيست، آن‌هنگام که آغوشم جايگاه توست.

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود؟ قبول.

در اين جغرافيا و اين تاريخ زاده شدن چه؟ تجسد وظيفه بود؟

تجسد وظيفه بود در زماني باشيم كه شك داشته باشيم انساني ديگر را برگرفته از تن خويش به اين جهان اضافه كنيم يا نه؟

شرمسارم، بارها و بارها در روز و هفته و ماه و سال شرمسارم. شرمسار خانواده ام، خودم، انسانيتم و اخلاقم. شرمسارم از اين «من».

خانه کودکي‌ها

وقتي هنوز خانه کودکي‌هايت هست، ميتواني کودک درونت رو به امواج آرامش بخشش بسپاري، آرامش بخش ترين خوابهايت را در آن بازآفريني کني.

خانه کودکي‌هايت، اگر شانس بودنش را هنوز داشته باشي، وقتي بعد از مدت‌ها به آن برمي‌گردي. هرچند کوتاه و چند روزه، حس سيالي به تو ميبخشد انگار ميان اقيانوس بي‌کران و پهناوري شناوري. انگار زمان مي‌ايستد. دورت را حبابي از کودکي فرا ميگيرد، حبابي از مهرباني و صفا، دريا دريا آرامش…

خانه کودکي ها، اگر شانس بودنش هنوز باشد…

مشترک مورد نظر

باید یه اپلیکیشنی بسازن بذارن روی موبایل‌ها، روي تلفن‌ها، که وقتي زنگ ميزني به يکي، وقتي خوابه، بگه باباجان مشترک مورد نظر الان خوابه، بيدارش کنم؟ يا ميخواي بي‌خيال تماس بشي؟

حالا هرچي طرف عزيزتر اپليکيشن واجب تر. اين خجالت بيدار کردن آدم‌ها، اينقدر بزرگ هست که يکي بايد بشينه يک همچين اپليکيشني بسازه.

زيگزاگ

این زیگزاگ‌های پرنده.

این ها که مثل باسیل روی چشمانت و در دیدت می‌لغزند.

نشان خوبی نیست.

 میگرن در راه است.

من. اکنون. اینجا

كارم، مهندسي و طراحي باشد با رگه‌هاي مديريتي كلان و افق چشم‌اندازم البرز سپيد‌پوش باشد و پرچم سه رنگ بزرگي كه در باد مي‌رقصد.

اعتراف می‌کنم اگر میدانستم این‌چنين ميشود هیچ نگرانی به دلم راه نميدادم.