دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ يادداشت هاي خان دراک

بوشهر

دست در دستش در یک شب عید بهاری کنار دریا را گز میکنیم و من نمیدانم در این ساحل چه گردی پاشیده اند که وجود و عشق را دوصد چندان میکند.

به خودم که میایم وسط بالکن های چوبی و کوچه های تنگ و پیچ درپیچم. براستی در کوچه پس کوچه های بوشهر, در ساحل و محله و خیابان به دنبال چه میگردم؟

هویت گمشده ای که تعریفش برایم از دست رفته است. هویت تنیده شده با شخصیتم که ریشه های مرا ساخته است ولی برایم شفاف نیست. یا که قابل تفکیک نیست.

«بوشهری بازی کنین عامو».

خطاب با تحکم به مای نوجوانی که بازی حکم را به جنجال نشسته بودیم. بوشهری بازی کردنِ حکم در جنوب ایران یعنی حکمِ بی صدا «حکم بازی گنگ بازیه عامو», یعنی صداقت و شفافیت و اعتماد. یعنی سرت برود «بامب» شوی اما وقتی خال را داری متقلبانه نبری. یعنی همه تمسخر و کری خانی های بعدش را بپذیری اما دایره و اصل و شیرازه اعتماد را به کژی رفتن خدشه دار نکنی. که میدانی آسودگی خیال از صداقت و درستی رفیقی که به رقابت نشسته است, از «اعتماد», بالاترین دستاورد زندگی است.

نی انبان تا سنج و دمام همه معنای تحرک و حرکت دارند. به بندری یا به بُر گرد سینه زنی. به روبه روی هم لرزاندن یا به دست در کمر یکدیگر تا شدن و بر سینه کوفتن. همه و همه برایم معنای برون ریزی ناب ترین و خالص ترین حسهای بشری است. حس هایی که موسیقی اش همچون امواج دریا لمست میکند و میگذرد و توان آن دارد که تمامی موهای تنت را سیخ کند. که ویرانت کند.

«نخعی» صدایش میزنم پروژه اش را بیاورد چک کنم.

-چکاره ی فلانِ نخعی هستی؟

– همان که پارسال فوت کرد؟ خالوم بود.

فوت کرد؟ ویران میشوم. بی آنکه حتی چهره اش یادم باشد یا تماس مستقیمی را به خاطر بیاورم حضور سنگینش را در تمام بچگیم حس کرده بودم. حضوری گریز ناپذیر که در تمام ناخودآگاهم به سنبل پاکی و صداقت نشان شده بود. به سختی چشم ترم را میپوشانم و میگویم بشین.

بوشهر هویت مشترک تمام جنوب است. رد فرهنگ و آئین و هویتش در تمام جنوب کشیده شده. بوشهر صداقت همه ی جهان است.

 

 

 

 

 

جهان گورخری

نوزاد انسان در بدو تولد تا حدود یک ماهگی قدرت تشخیص خویش از محیط پیرامونش را ندارد پس از آن خود و مادرش را یک تن می بیند و بقیه جهان را جدا, تا حدود شش ماهگی که قدرت تمیز خود از مادرش را پیدا می کند. فروید و بعد از آن ملانی کلاین بیان کردند که پس از آن مادر برایش امری قدسی و کامل و بهترین میماند (good breast) و در اولین برخوردهای قهر آمیز تربیتی و غیر تربیتی از جانب مادر, کودک توانایی درک اینکه مادر قدسی بهترینش این جنبه را نیز داشته باشد ندارد و خیلی سریع این واکنش مادر را انسان دیگری می بیند که بد است (bad breast). اینجاست که گاهی به مادر در حال دعوایش میگوید «تو برو, من مامان خودم رو میخوام». کودک در چنین مواقعی دست به split زده و مادر را به دو انسان خوب و بد (good/bad breast)  تقسیم میکند.

اسپلیت سازی جزو اولین مکانیزم های دفاعی کودک است برای فرار از درک واقعیت تلخ. کودک می آموزد که جهان را به جهان خوب و جهان بد تقسیم کند. با بلوغ فکری می بایست کودک از این الگو فاصله گرفته و به جهان خاکستری ها, جهان گورخری ها پا بگذارد (Zebra Vision). باید یاد بگیرد جهان به بخش مقدس/ غیر مقدس تقسیم نمیشود و انسانها فرشته/ دیو نیستند. این الگوهای اسپلیت به عنوان بخشی از کودک درون در انسان باقی میمانند و میبایست بالغ انسان با رشد عقلانیت به باور گورخری برسد. باید یاد بگیرد جهان ما جهان سیندرلای زیبا و مهربان و نامادری دیو صفت نیست, جهان شرک آروغ زن است.

انسانهای رشد نایافته و بلوغ نیافته در برخورد با محیط پیرامون, برخورد با خانواده و همکلاسی و دوست, برخورد با دولتمرد و سیاستمدار و الخ مدام در حال تکرار الگوی اسپلیت هستند. اسپلیت قهرمان و منجی میسازد و اسپلیت است که قهرمانش را با اولین «بدی» به خاک ذلت میکشاند و از چشم خویش می‏اندازد. اسپلیت مصدق را منجی و پدر ملت میسازد و روزی دیگر او را روانه احمدآباد میکند و هم اسپلیت  است که خاتمی را از «سیدِخندان اصلاحگر» به «محمدچاخان فریبکار» مبدل میکند.

جامعه رشد نایافته و نابالغ از این اسپلیت ها زیاد دارد, روزی «تدبیر و امیدنود ودو» روزی «حسن دروغگوی نیویورک».

زیباترین حرفت را بگو شکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کن و هراس مدار از آن که بگویند ترانه‌ای بیهوده می‌خوانید چراکه ترانه‌ی ما ترانه‌ی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست.

سکوت وبلاگ نویس بر چند قسم است, یا سر در گرفتاری دیگری دارد که مجالش به گفتن نیست. یا برای عده ای که وبلاگ نوشتن نالیدن از روزگار نامراد است نشانه ی خوب دور بودن از ناامیدی و غصه است و سواری گرفتن از خر مراد.

گاهی خواننده های مجازی ای که این روزها کم و بیش حقیقی شده اند و میشوند چنان آزارنده میشوند که ترجیحش این میشود که خویشتن خویش را در سکوتش نگه دارد و بر ایشان نگشاید.

 

برای عده ای هم نشانه دوری گزینی از صحبت و حرف است و این همان جمع اضداد است. وبلاگ نویس شخصیتش و کاراکترش به نوشتن و سخن گفتن می برد. از امید و شادی مینویسد و بیش از آن از سختی و مصایب, از آزردگی ها و زخم ها.

و برای این دسته ساکت بودن و ننوشتن هیچ نشان خوبی نیست. میتواند نشانگر زخمی عمیق باشد یا سکوتی تلخ و گزنده, به معنای اینکه از مرحله آزردگی و خشم, یا غصه و پریشانی گذر کرده و حالش بدتر از این حرفهاست که امیدش به نوشتن باشد و از نوشتن برایش آبی گرم شود. سبک شود و برود دنبال کارش.

 

اگر دیگر پای رفتن مان نیست، باری قلعه بانان این حجت با ما تمام کرده اند که اگر می خواهید در این دیار اقامت گزینید می باید با ابلیس قراری ببندید!

يکبار بردارم مفصل بنويسم از جغرافيا، از تاثيرش بر مردمان و فرهنگ‌ها.

از شيراز بنويسم، از شراب و چهار فصل و سايه‌هاي درختاني که شعر ميسازند و طرب، آرامش ميسازند و عاشقي.

يا بوشهر  و دريا که صفا وصميميت و همدلي مي‌آورد. ماهيگيري و ملواني که روحيه همکاري و هم‌انديشي مي‌بخشد.

آبادان و گرما و صنعت نفت که آرمان مي‌آورد و آرمان‌خواهي ميزايد. انقلابيگري و شر و شور‌‌ ِ به پاخواستن و اعتراض محصول ميدهد.

گيلان با آن همه جنگل و کشاورزي و روستانشيني‌هاي مخصوصش. زن و مرد پرتلاش ميسازد، اعتدال و آزاد منشي و گريز از پدرسالاري و استبداد را نويد ميدهد.

نگران تهرانم، نگران تهران امروزم. خشونت مي‌زايد، عصبيت و پرخاش جويي.

تهرانِ روز اينگونه است. اميدم به شب‌هاست، اميدم به دوستي‌هاست.

* تيتر از شاملوست.

شاه شمشاد قدان. خسرو سلبريتيان.

امير كه رفت جاي خاليش همچنان، آن گوشه‌ي همه شب نشيني هايم -همه آن بحث‌هاي جدي- نمايان است. سيروس كه رفت، رد نگاهم به افق خيره ماند، هضم نبودنش سخت بود، آوار بود. دوستي بيدريغش كمبودم شد. هومان كه فرو نشست از زيستن، كمرم شكست، بخشي از وجودم را برد. هنوز شبهايي خواب مي بينم كه وسط خانه اش ليوان چايي را پر مي كنيم و از گنجي و عبدالله نوري و سياست تا دانشگاه و كارهايي كه بايد بكنيم و تندروي و ميانه روي صحبت مي كنيم. بودنش امنيتي بود كه تنها فقدانش مي توانست به صورتت بكوبد.

ما مجبوريم به بازسازي خويش. مجبوريم به زندگي، به ارتقاي آن. به پيدا كردن يكديگر به گرفتن دست هم. به تاب آوردن خردادها و ساختن شادي‌ها و فرداها با هم.

در اين يافتن هاست كه هادي پيدا ميشود، آذر مي‌آيد، سولمازي هست و رامين. و آخ از اين رامين. چشم كه باز مي‌كنم مي بينم با رامين ترميم شده‌ام. زخم كهنه كه خب هميشه هست، اما رامين شده همدم بي‌بديل امروزم. هوار هوار مهرباني دارد، دريا دريا آرامش مي‌بخشد اين پسر، و امان از شيطنت‌هاي زيرپوستي‌اش. قدرت دوستي را درست مي‌شناسد و درست خرجش مي‌كند. توانايي‌اش در متعادل‌سازي و آرام‌سازي بي‌نظير است….

وچقدر خوشبختم اين روزها، خوشبختم كه هست و خوشحالم که از آن پايدار‌هاست از آنها که خيال رفتنش به سر نيست و مي‌توان گذاشتن کنار ديگراني که الان سال‌هاست رفيق گرمابه و گلستانند. ميشود گذاشتش پيش آنا و فرجام عزيز مثلا، يا خيلي‌هاي ديگر.

پي نوشت: جاي خيلي ها در اين مثال ها خالي است.

خاطره بازی – خاطره سازی

نسل بي خاطره نسل بدبختي است آقاجان.

با شراب و مي و موسيقي و دف و تار و گيتار خاطره ميسازيم. با دوستي و بحث سياسي و كافه ‏نشيني هم. با اشك‏ هاي فرودگاهي و رفتن يكي ديگر. با آغوش‏ ها و بوسه ‏هاي مخفيانه و غيرمخفيانه. با همه وجودمان خاطره ميسازيم. چارديوار خانه‏ هامان را ايزوله ساز زندگي و شب نشيني‏ هايي كرديم تا كه آنگونه كه ميخواهيم بي خيال پدرسالار بيروني خاطره سازي كنيم. زندگي كنيم.

نسل ما نسل خاطره سازيست. خاطرات فردي و دوستانه تا خاطرات جمعي و اجتماعي.

نسل خاطره ساز هفتاد و شش، هشتادو هشت. اشك و آه و دود و اشك آور. خنده و شيطنت و طنز. نسل نااميدي ها و اميد سازي‏ ها. نسل بازي با استراليا، برد آمريكا.  نسل خاطره‏ بازي شديم. با‏خاطرات جمعيمان مي نشينيم، مست مي‏كنيم و بلند بلند آفتاب‏كاران مي خوانيم و زار مي زنيم. با همان خاطراتمان از روزهاي در خيابان مي گوييم و قهقهه مان فضا را پر ميكند.

 اشك و آه و خنده و شادي، هر چه هست، خاطره سازيست. و من خوشحالم كه هنوز ايرانم كه نه مجبور شدم و نه توانستم بروم. خوشحالم كه در خاطره سازي نود و دو اينجا هستم. آري، داريم خاطره ميسازيم. قدرش را بدانيم.

طعم وبلاگ نویس

 

کلمه بو دارد, رنگ دارد, طعم دارد, بار ویژه دارد, سخت یا نرم است, سرد است یا گرم, ترش رو یا مهربان است, ابله است یا فرزانه, بزدل است یا شجاع, بی عار و درد است یا جدی و مسئول, نجوا را بهتر منعکس می کند یا فریاد را.
احمد شاملو

وبلاگ نويسي، بر صور مختلف است. واقع‌نگاري است يا تجربه‌نگاري یا  دانش‌نگاري و عقيده‌نگاري و الخ.

گاهي وبلاگ‌نويسي دل‌نگاري است. سخن‌ دل است. سوزِدل، دردِدل، شوقِ‌دل و از اين دست. گاهي هم دلبخواهي است، عشقي است. مثل وبلاگ‌نويسي من كه گاهي دلم بخواهد، عشقم بكشد، مينويسم و نظر مي‌دهم.

دلبخواهي و دل‌نگاري كه باشد ديگر خطي ندارد، ربطي ندارد، هدفي هم گاهي ندارد. نوشته گاهي شاد است گاهي غمگين، زماني پرشور، زماني منطقي، بالاست امروز، فردا پائين. روزي دنيا را تكان ميدهد، ديگر روزي به تلنگري فرومي‌شكند. اشك مي‌نمايد يا قهقهه. مست مي‌رساند يا خسته، دل‌شکسته و کنجي خزيده.

بايد سرويس دهنده‌ها بردارند سيستمي بگذارند که بتواني منحني حالات روحيت را در پست ها ترسيم کني، مونيتور کني انگار آرشيو را مرور مي‌کني.  معلومت کند کجاي کاري، زندگيت رو به چه روال است بر وفق کدام مراد و مريد است. از کجاي کار ريخته‌اي بيرون، دل نماياندي، شور بخشيدي يا غصه علم کردي.

منحني هر کدام از ماها چه حرفها دارد که فریاد زند.