دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ نوشتن از خود

ترس از دست دادن

سه ساله بودم که پدربزرگم برام توله سگ بسیار کوچک سفیدی را آورد. «پیتو» خیلی زود شد بخش مهمی از زندگی اون روزهام. تا چشم به هم زدم شد سگ سفید پشمالوی بزرگی که بهترین دوست یه آدم میتونه باشه.

یه اشتباه در لیسیدن گوشت سمی شهرداری برای سگهای ولگرد خیلی زود از ما گرفتش. پای کوه دراک خاکش کردیم و طعم تلخ از دست دادن برام رقم خورد. همون روزها پدر بزرگ هم رفت. یه دوره ی طولانی به جبر زمانه مجبور به دور شدن از پدرم هم شدم.

————————————————-

تازه ازدواج کرده بودیم با یه توله سگ کوچولوی نژاد تریر تمرین میکردیم برای داشتن نفر سوم زندگی. بعد از هفت هشت ماه دزد محترمی قفل ماشین رو شکوند و از توی ماشین دزدیدش. حاضر بودم ماشین رو میبرد ولی «بلفی» میموند. خونمون چند ماه عزاداری به صرف گریه و غصه برپاکرد.

در مقابل وسوسه و اصرار سولماز برای آوردن سگ جدید از اون به بعد ایستادم. «گرفتاریمون زیادتر از این حرفهاست»….

—————————————————–

پریشب کیوان یه گربه خواست. شانسش توی شیراز پیدا شده بود. گفت میگیری بیاریش؟ قبول کردم. دیشب آوردمش فرودگاه. پرواز تا سه صبح راه نیفتاد که نیفتاد. داده بودمش بار, خودم توی سالن ترانزیت. نگران بودم سولماز صد پله نگران تر.

برگشتم خونه. خشم داشتم. عصبی بودم. از اینکه یک شب دیگه باماست. از اینکه شیطونی میکنه. از اینکه دلمون رو میبره. از اینکه دارم عاشقش میشم. داره خوشم میاد ازش. ترس از عاشق شدن دوباره دارم. ترس از مهم شدن یکی دیگه توی زندگیم. ترس از اینکه یه موجود دیگه برام اینقدر مهم بشه. تهش چیه؟ ترس از دست دادن دارم. ترسی که بارها و بارها تجربه اش کردم. بارها خوابش رو دیدم. بارها اذیتم کرده. ترس از دست دادن رو حداقل هفت ساله میشناسم. میفهمم از کجا آب میخوره از کجا درمیاد توی ناخود آگاهم ریشه میدونه و از کجاها میزنه بیرون.

چیز بدیه. آدم رو توی موقعیت فرار قرار میده. توی دل نبستن. توی دل کندن خیلی زود. توی فرار از دلبستگی. نمایش سنگدلی.

 

Advertisements

یکصد و چهل کاراکتر یا وبلاگها را گردگیری کنیم.

توئیتر شده روز و شبمان. صبح و ظهر و وقت و بی وقت.

ادامه ی ذهنمان را آنجا مینویسیم. در لحظه عکس العمل هایمان به هر رویداد و اتفاق ریز و درشت را ثبت میکنیم. تخلیه میشویم و میرویم. در یکصد و چهل کاراکتر.

140 کاراکتر.

این یکصد و چهل است که مارا سوق میدهد، بگوییم و بخوانیم و رد شویم. در لحظه و بلادرنگ.

یکصد و چهل مارا وامیدارد از توضیح بپرهیزیم و با سریع ترین زبان ممکن بگوییم. خشونت، فحش، تمسخر، عصبیت و از این دست؛ ابزارهای کمکی خوبی، برای قالب شدن در یکصد و چهل کاراکترند.

کسی حوصله خواندن و نوشتن متن بلندتر ندارد یواش یواش از روی متن های بلند میپریم و برآیند جمعی توئیت هاست که تفکر و عقیده ما را بایاس میکند.

در تایید و اثربخشی توییتر میشود زیاد نوشت. قبلا یکبار در تایید شبکه های اجتماعی نوشته ام در کمکش به نهادینه کردن قدرت مدنی. شکل دهی نیروی مردمی در قالب شبکه های اجتماعی. در پرکردن خلا نبود تشکل های سنتی قدرت مدنی مثل صنف و سندیکا و احزاب درست حسابی و الخ. توئیتر هم به عنوان جزیی از این فضای دیجیتال از این تعریف و تمجید جدا نیست.

اما آسیب شناسی. همان نقطه قوتش. همان یکصد و چهلِ «کم گوی و گزیده گوی». همان یکصد و چهل، که تخلیه مان میکند، که سوژه میآید و در لحظه احساساتیمان میکند. میگوییم و می گذریم.

جای تفکر؛ بررسی؛ جای «تحلیل» کجاست؟ کجا باید تحقیق کنیم، فکر کنیم، تحلیل کنیم، پخته کنیم و بنویسیم؟

وبلاگ هایمان را گردگیری کنیم تا از غافل شدن بیش از حد، از فرورفتن در عصبانیت و تمسخر و جو، از فقدان تجزیه و تحلیل و بیان اندیشه پشیمان نشده ایم.

 

بوشهر

دست در دستش در یک شب عید بهاری کنار دریا را گز میکنیم و من نمیدانم در این ساحل چه گردی پاشیده اند که وجود و عشق را دوصد چندان میکند.

به خودم که میایم وسط بالکن های چوبی و کوچه های تنگ و پیچ درپیچم. براستی در کوچه پس کوچه های بوشهر, در ساحل و محله و خیابان به دنبال چه میگردم؟

هویت گمشده ای که تعریفش برایم از دست رفته است. هویت تنیده شده با شخصیتم که ریشه های مرا ساخته است ولی برایم شفاف نیست. یا که قابل تفکیک نیست.

«بوشهری بازی کنین عامو».

خطاب با تحکم به مای نوجوانی که بازی حکم را به جنجال نشسته بودیم. بوشهری بازی کردنِ حکم در جنوب ایران یعنی حکمِ بی صدا «حکم بازی گنگ بازیه عامو», یعنی صداقت و شفافیت و اعتماد. یعنی سرت برود «بامب» شوی اما وقتی خال را داری متقلبانه نبری. یعنی همه تمسخر و کری خانی های بعدش را بپذیری اما دایره و اصل و شیرازه اعتماد را به کژی رفتن خدشه دار نکنی. که میدانی آسودگی خیال از صداقت و درستی رفیقی که به رقابت نشسته است, از «اعتماد», بالاترین دستاورد زندگی است.

نی انبان تا سنج و دمام همه معنای تحرک و حرکت دارند. به بندری یا به بُر گرد سینه زنی. به روبه روی هم لرزاندن یا به دست در کمر یکدیگر تا شدن و بر سینه کوفتن. همه و همه برایم معنای برون ریزی ناب ترین و خالص ترین حسهای بشری است. حس هایی که موسیقی اش همچون امواج دریا لمست میکند و میگذرد و توان آن دارد که تمامی موهای تنت را سیخ کند. که ویرانت کند.

«نخعی» صدایش میزنم پروژه اش را بیاورد چک کنم.

-چکاره ی فلانِ نخعی هستی؟

– همان که پارسال فوت کرد؟ خالوم بود.

فوت کرد؟ ویران میشوم. بی آنکه حتی چهره اش یادم باشد یا تماس مستقیمی را به خاطر بیاورم حضور سنگینش را در تمام بچگیم حس کرده بودم. حضوری گریز ناپذیر که در تمام ناخودآگاهم به سنبل پاکی و صداقت نشان شده بود. به سختی چشم ترم را میپوشانم و میگویم بشین.

بوشهر هویت مشترک تمام جنوب است. رد فرهنگ و آئین و هویتش در تمام جنوب کشیده شده. بوشهر صداقت همه ی جهان است.

 

 

 

 

 

زیباترین حرفت را بگو شکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کن و هراس مدار از آن که بگویند ترانه‌ای بیهوده می‌خوانید چراکه ترانه‌ی ما ترانه‌ی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست.

سکوت وبلاگ نویس بر چند قسم است, یا سر در گرفتاری دیگری دارد که مجالش به گفتن نیست. یا برای عده ای که وبلاگ نوشتن نالیدن از روزگار نامراد است نشانه ی خوب دور بودن از ناامیدی و غصه است و سواری گرفتن از خر مراد.

گاهی خواننده های مجازی ای که این روزها کم و بیش حقیقی شده اند و میشوند چنان آزارنده میشوند که ترجیحش این میشود که خویشتن خویش را در سکوتش نگه دارد و بر ایشان نگشاید.

 

برای عده ای هم نشانه دوری گزینی از صحبت و حرف است و این همان جمع اضداد است. وبلاگ نویس شخصیتش و کاراکترش به نوشتن و سخن گفتن می برد. از امید و شادی مینویسد و بیش از آن از سختی و مصایب, از آزردگی ها و زخم ها.

و برای این دسته ساکت بودن و ننوشتن هیچ نشان خوبی نیست. میتواند نشانگر زخمی عمیق باشد یا سکوتی تلخ و گزنده, به معنای اینکه از مرحله آزردگی و خشم, یا غصه و پریشانی گذر کرده و حالش بدتر از این حرفهاست که امیدش به نوشتن باشد و از نوشتن برایش آبی گرم شود. سبک شود و برود دنبال کارش.

 

سرشار از ناگفته ها

همیشه میخواستم سکوتم را بفهمند, غافل از آنکه حتی برای فهماندن حرفت به مردم نیز باید نیروی  بسیار به کار بندی.
تصمیمت به جبران و تغییر با شروع به حرف زدن, بیان خواسته ها و تمایلات و نظرها است.

دریغ و درد از این پیش نویس ناخودآگاه که هر چه تلاش میکنی, باز استرس ات که از حد بگذرد, یا که ناراحتی ات, یا زخم عمیق آزردگی ات که کارگر افتد, باز برمیگردی به درون پیش نویست میغلطی و میخواهی سکوتت را بفهمند و معنی ات کنند.

پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم .

1-     در وجود هر کس
رازی بزرگ نهان است
داستانی
راهی
بيراهه ئی
طرح افكندن اين راز
راز من و راز تو
راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است.
«ماركوت بيكل»

2-     تازه كه شروع كرده بودم به شنا. استخر. فكر و ذهنم تكنيك بود و استيل. يا حداكثر امروز ده طول اضافه شنا كردن و گاهي هم تمرين لاكتيك را پيچاندن!

دريا كه آمد وسط تا آمدم بشوم «شناگر دريايي» هزار «خويش آموزش» تجربه كردم. اين وسط آتيلا هم خيلي كمك كرد. شب و روزمان در يك دوره شناي دريايي شد. دريا شد انگار كف دستم. كيلومتر واحد حقيري بود. و هدف بيشتر شنا كردن و جلو رفتن و از دل طوفان درآمدن بود. شناخت دريا كه اسمش را ميگذارم تكنيك دريا بي شك مهمترين بود. شناي در دريا چيز عجيبي است. بايد شنا كني. انرژي تقسيم كني. نفست را بشمري حتي. بايد بفهمي كجاها بايد استراحت كرد كجاها سريع رد شد. جريان چيست. جهت باد را با صورت خيست حس كني و مقايسه كني با جريان آب رو و زير، كه آب دريا را پيش بيني كني. بايد بتواني مرتب جهت شنايت را ارزيابي كني. برگشت حساب شده داشته باشي. جريان ها و موج ها را بشناسي. از تغيير دمايي آب استفاده كني در تشخيص عمق يا از شكست موج بهره بگيري و صدها و صدها پارامتر ديگر. اما دريا هميشه جنگ بود و جنگ بود و جنگ. در دريا رفتنم شروع جنگي بود كه بايد خودم را به خويشتنم ثابت مي كردم. دچار نبرد و مسابقه اي با خودم بودم كه با دريا عينيت ميافت. امروز تا كجا بروم. چگونه بروم. در دل طوفان بروم و برگردم. شب بروم. يك نيم روز كامل در دريا بچرخم. صبح بروم عصر بيايم. در سرماي زمستان بروم و… همه و همه از نبردي مي آمد كه فكر مي كردم بين من و درياست اما بين من و خودم بود.

غواصي كه شروع شد. همه چيز عوض شد. آن همه تكنيك و دانش آموختن. همه براي زنده ماندن. براي در آغوش كشيدن دريا. براي يكي شدن و دوست داشتن. براي در او فرو رفتن. به دريا نشستن. لذت بردن و «زنده ماندن».

دريا ديگر نبردي با من ندارد. ديگر با خودم نبردي ندارم. از آن هنگام كه آموختم، چگونه زنده بمانم، در آغوش بكشم، زندگي كنم و لذت ببرم. اين را درست همين چند شب پيش كشف كردم. درست وقتي در نهايت مستي مايو پوشيدم تا دوباره شب دريا را بشكافم، فهميدم. ديدم دلم نميخواهد. سرماي آب و شبانگاهش هيچ به چشمم چالش و نبرد نيامد. به خودم گفتم گذر كردي، از اين مرز گذر كردي. از مرز جنگيدن و اثبات گذر كردي.

3-     ويكتور فرانكل بزرگ روانشناس اگزیستانسیال و خالق نظريه لوگوتراپي. جزو بازماندگان اردوگاه معروف و مخوف آشويتس است. وي مدت زيادي در اردوگاه کار اجباري، اسير بود که تنها وجود برهنه‌اش براي او باقي ماند و بس. پدر، مادر، برادر و همسرش يا در اردوگاه‌ها جان سپردند و يا به کوره‌هاي آدم‌سوزي سپرده شدند. خواهرش تنها بازمانده اين خانواده بود که از اردوگاه‌هاي کار اجباری جان سالم بدر برد.  فرانكل درباره زنده ماندنش و تصميم بر زنده ماندن در كتاب معروفش «انسان در جست و جوي معنا» بسيار بحث مي كند. خود و تمامي افراد آشويتس را در برابر اين پرسش نشان ميدهد كه «ما از اين اردوگاه جان سالم به در نمي بريم. پس چرا به زنده ماندن ادامه دهيم؟ چرا خودكشي نكنيم؟» فرانكل به دنبال تعريف معناي زندگي براي هركسي مي رود و سعي ميكند نشان دهد كه چه معنايي از زندگي سبب ميشود كه يك عده منجمله خود او خودكشي نمي كنند. فرانكل بعد از آشويتس به دنبال بازنويسي تجربه خودش از لوگوتراپي و معناگرايي ميرود و ميگويد اولين پرسش از هر كس كه چرا خودكشي نمي كني، نشان دهنده نگاه آن كس به زندگي است.

در مقدمه كتابش ميخوانيم: » در زندگي هر کسي، چيزي وجود دارد. در زندگي يک نفر عشق وجود دارد که او را به فرزندانش پيوند ميدهد؛ در زندگي ديگري، استعدادي که بتواند آن را به کار گيرد؛ در زندگي سومي، شايد تنها خاطره‌هاي کش‌داری که ارزش حفظ کردن دارد.»

4-     معناي زندگي در نبرد با دريا، نبرد با خويشتن، نبرد با «زندگي» نبود. معنايش در آغوش كشيدن دريا- زندگي- است. در شناختنش، همراه شدنش. در به زندگي نشستن.

غم غربت ما

ما که ایرانیم -یا بهتر بگویم من که ایرانم-, ناتوانیم از گفتن «میایم می بینمت». باید همیشه بگوییم «هر وقت اومدی. به امید اومدنت…»

خلاصه که یک بخشی از زندگی های ما در انتظار آمدن خارج نشین هاست. این از آن سختی هاست که شما خارج نشین ها درکش نمی کنید.

 غم غربت ما اینگونه است. بعله, هر کس به طریقی…