دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ نامه ها

چهار کلام سخن با هومان يا «من رويايي دارم، روياي آزادي»

1-     هومان جان

اين دوستان از من مي‌خواهند و منتظرند از تو بنويسم. چه بنويسم؟ از کجا بنويسم؟ چرا من بايد بنويسم؟ نوشتن از تو سخت است، مي‌ترسم، ميترسم نتوانم حق مطلب را ادا کنم. مگر ميشود با چهار خط نوشته از بزرگمردي تو گفت؟ از آزادي‌خواهي و تلاش خستگي ناپذيرت براي تغيير کردن و تغيير دادن گفت. بگذار خيلي از اين حرفها و خاطره ها بين من و تو بماند. تو احتياجي به اين چيزها نداري.

2-     هومان جان

دارم رانندگي مي‌کنم. ضبط ماشين مي‌خواند: » من رويايي دارم روياي آزادي…». من پرتاب ميشوم به روياهايت، به روياهايمان، به روياي آزادي. يادت هست روياهايمان را، يادم هست آنهمه تلاش تو براي آزادي، آنهمه تلاشمان براي غلبه بر نااميدي را. هومان جان، يادت هست يک متر مربع آزادي را؟ يادت هست شک من را به برپا داشتن آن تابلو آزاد. گفتي: » اگر مردم اين يک‌مترها را بر پا کردند، ميليون ها متر ايران مي‌تواند آزادي را تجربه کند.»

 يادت هست آن همه بحث و جدلمان با هم را؟ يادم نمي‌آيد بر سر موضوعي با هم ساعت‌ها بحث نکرده باشيم. همديگر را نقد نکرده باشيم. زيبايي دوستي ما به اين همه نقد پذيري بود به اين همه گفتمان که يک بار هم به تنش کشيده نشد. مخالف کار سياسي در دانشگاه بودم و تو در سرت سوداي سياسي کاري. چه ساعتها که بر يکديگر نتاختيم. يادت هست محکوممان کردند که قبل از جلسات با هم توافق مي‌کنيد که با هم مخالفت سوري کنيد و برسانيد جلسه را به آنجا که مي‌خواهيد؟ نمي‌دانستند ميشود يکديگر را نقد کرد و به هدف واحد رسيد؟ تعجبشان از آن همه حجم دوستي بود. از آن همه نقد پذيري تو، از عظمت باورت به گفتمان و خرد جمعي در عجب بودند.

هومان جان، در طول اين سالها صيقل خورده‌ام، پخته تر شده‌ام، اما رويايمان يادم نرفته، همانطور که خاطرات آن روزها يادم نرفته، آن همه حجم دوستي که هيچگاه مرا ترک نمي‌کند. مطمئن باش به شعر، به آواز، به ليلاهايمان، به روياهايمان پشت نمي‌کنم.

3-     باور داشتم که کوهي هستي استوار، خبر تصادفت را به اکبر برادرت که دارم، گفتم «نگران نباش هومان محکم تر اين حرفهاست، تجربه اين تصادف ها رو هم داره» در اوج قطع اميد دکترها من باور داشتم که ميماني. اين کوه هميشه پشت و ياور من بوده. هميشه حسش کرده‌ام. من مرد دانشگاه بهم ريختن نبودم، مرد ايستادن در روي رئيس دانشگاه و حراست و سکه يک پولشان کردن در جلسه مسئولين با تشکل هاي دانشجوئي نبودم.  اين ها همه به خاطر حس تکيه‌گاهي بود که تو بودي.

4-     ميگه «چرا کم گريه مي‌کني؟ چرا نميذاري اشک بياد و سبک بشي؟» مثل اينکه نمي فهمند اين‌ها که هومان هيچگاه براي من نمي ميرد. هميشه زنده‌است.

×××

پي نوشت: اين نوشته + را هم وقتي بار اول تصادف کرده بود نوشتم.

شيرين‌گل و سبزگل

من این رابرای توکه وبلاگ «دراک » را داری ومن هر روزاین کوه را ازحیاطِ خانه ازبالایِ سر درختِ سبزِ نارنجم تماشا می کنم، تعریف می کنم:
عمه هایِ من، دو خواهر، «شیرین گل » و «سبز گل» در هفتاد سالِ پیش ازهم جدا شدند، به یاد ندارم جز درمراسم مرگِ پدرم در شهریورِ سالِ 88 همدیگر را دیده باشند. چرا؟ نمی دانم. شاید «ایل» و بیابان باشد. وشاید برمی گردد به همان هفتاد سالِ پیش که پدربزرگم، دختربزرگش راشوهرمی دهد، سیاه چادرهایِ ایل راترک می کند، پنج نفر را از گردنه هایِ «کولی کش» فارس، آن جا که ایل در «سرحد» بود پائین می برد و تا آبادان هفته ها سفر می کند.
مادربزرگم در روزهایِ خاطره، چه غمگین می گفت که پسر کوچکش را در این سفر در ناکجایِ  این سرزمین، دفن می کند.
چه شده است که یک بار دیگر، احساسِ خواهرانه  «سبزگل»  از دلِ سال هایِ پیر زندگی بیرون می آید و در ظهر تابستانِ خرداد91  درشهرستانِ  فسا به دیدار خواهر می رود …
در دره خیال از فرازِ «کولی کش» عمه هایم، دودخترِ نوجوان، درآغوش هم چنان گریه می کنند که طنین آن درگردنه‌هایِ کولی‌کش سرگردان می شود … عمه هایِ پیرم، درآغوشِ هم جزچند قطره ،اشکی برایِ ریختن ندارند.

×پي نوشت: گفته بودم در اينجا که پدر بزرگ مرا داستاني‌ است که يکبار، يک‌بار که مرا بخواند مي‌نويسمش. نوشته بالا را پدرم برايم در فيسبوک نوشته.

سبزنو

عاشق ذوق کودکانه‌ي توام

  که با ديدن سبزي نو رسته‌ي درخت

 سراپا مست ميشوي

به يک دوست

 

غم را بايد وا نهاد. غم را بايد گذاشت، بلند شد، ايستاد. بايد رفت، به دوردست ها نگريست و رفت.

اما گاهي پيش از آن که آوارت باشد و آوارت کند غم را بايد چند صباحي بر دوش کشيد، بايد حملش کرد، بايد حتي نگاهش داشت گاهي .

غم را اما هيچگاه نبايد چوب زير بغل کرد*. از عظمتش مي‌کاهد، از عظمتت مي‌کاهد. شاءنت را بر باد ميدهد و بزرگي تحمل غمناکت را به سخره مي‌کشاند.

* رجوع به کتاب بازي ها- اريک برن

به سولماز که رويائي بدون حضورش متصور نيست

كه گفته است من آخرين بازمانده ى فرزانگان زمينم

من آن غول زيبايم كه در استواى شب ايستاده است

غريق زلالى همه آبهاى جهان

و چشم انداز شيطنتش خاستگاه ستاره اى ست

کجايم من اين روزها؟ کجايم؟  نهان شده‌اي ناپيدا؟  گم گشته‌اي شيدا؟ يا فرو رفته‌اي در خويشتن، گم گشته‌اي در خويشتن؟

من گم شده بودم در خودم. گم ِ گم، غرق شده بودم در خويشتن. زايشي داشتم پس از آن، خودم را زائيدم، دوباره خودم را زائيدم.

آدمي پوست مي‌اندازد گاهي، آدمي نو ميشود گاهي.

عاشقي پوست اندازي مي‌خواهد، تغيير مي‌خواهد. ما پوست انداخته‌ايم در طول اين ساليان با‌هم بودن. بزرگ شده‌ايم با يکديگر، تغيير کرده‌ايم. صيقل داده‌ايم يکديگر را و پوست انداخته‌ايم.

من ده سال پيش عاشقي کم‌رو، اخمو و درون‌گرائي بودم با اخلاقي عشيره‌اي که عشق را در قلبش نهان مي‌کرد و از گفتنش شرمسار مي‌گشت، آغوشش را جز در نهان بر رويت نمي‌گشود و اخلاق عشيره‌اي‌اش، سکوتي را برايت ارمغان داشت که انتظار داشت تو و ديگران بفهميدش.

پسري بودم که خاستگاه بلنداي پروازش کوتاه‌شاخه‌اي بود روياگونه. امروز مردي هستم بلندپروازتر  اما نه بي‌پرواتر که عاشق‌تر با بلندائي باشکوه‌تر و دست يافتني تر.

و تو پوست انداخته‌اي همچنان …

و "ما"يي که روزي به غلط واحد و يکي شده‌اش مي‌خواستيم و مي‌ناميديم امروز "ما"ئيست کامل، متشکل از دو انسان  مستقلي که "ما"ئي ساخته‌اند بلندپرواز تر از هر آنچه بينديشي به بلنداي عشق عظيمي که در قلب‌هايماست.

بارها و بارها مرورت کرده‌ام در قلب و ذهنم بارها و بارها اين عشق را مرور کرده‌ام و هربار بيش از پيش به وجودت و به "ما" باليده‌ام.

مرا تو بي سببي نيستي..

کاش بداني

من هنوز ويران آن نگاهم. ويران و سرگردان.

هنوز در فکر آن شبم. در فکر آن لبخند که بي‌دريغ بخشيديش.

نمي‌دانم و مي‌دانم که سال‌هاست نمي‌فهمي مرا، که زندگي را نمي‌فهمي. سال‌هاست…

کاش بداني که هستي. برايم وجود داري، تکه‌اي از وجود مني، ‌تکه‌اي ‌از روحم، از روانم. بخشي جدا نشدني از زندگيم. هستي بامن. حضورت را هنوز هم حس مي‌کنم، شده در روح درخت اناري بيابمش که برايمان به يادگار گذاشتي.

بارها لمست کرده‌ام، ‌يادت کرده‌ام، آهت کرده‌ام. بارها پس از چشيدن لذيذترين‌ انار جهان آمده‌اي پس‌ذهنم. آمده‌اي جلوي چشمانم با همان لبخند و با همان چشمان، درست همانند همان شب.

هنوز يک سر افکارم ردش در آن نگاهست. باور دارم که آن لبخند، آن چشمان و آن زندگي را بخشيدي تا من امروز به سبزي فريادت کنم. تا ما امروز به سبزي فرياد سر دهيم.

 خدا مي‌داند تو، تکه‌اي از وجود چند نفري. باور دارم کنون تکثيرت را.

ببخش مرا که بارها نفهميدمت، که بارها به باورت شک کردم، که تکثيرت را نشناختم.

هنوز ويران آن نگاهم، ويران آن لبخند، حتي اگر بيست و شش سال از آن واقعه گذشته باشد.

 

به تو که وجودت همه نعمت است

وقتی نیستم دلم پر می کشد مدام به هوایت.

وقتی دورم در حسرت دیدن یک دم رویت بی تابم.

کم رنگ و ساکت منم. اما مرا و تو را سر پر شوری است که هیچش اندیشه و توان باز ایستادن نیست.

من مست این تلاشم و شرمسار تلاشی که در توست.

این دوری یادم میندازد که چه بزرگی، که این زندگی چه بزرگ است. بزرگتر از همه تلاشی که من می‌کنم. و اين همه پويائي که در روح توست مرا به حرکت، به ساختن و به پيش رفتن رهنمون است.

آرام گير عزيز دل که ترس و تنهائي بسيار کوچکتر از توست. اين را من درست همچون عشقي که مي‌شناسم باور دارم