دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ فلسفه

جهان گورخری

نوزاد انسان در بدو تولد تا حدود یک ماهگی قدرت تشخیص خویش از محیط پیرامونش را ندارد پس از آن خود و مادرش را یک تن می بیند و بقیه جهان را جدا, تا حدود شش ماهگی که قدرت تمیز خود از مادرش را پیدا می کند. فروید و بعد از آن ملانی کلاین بیان کردند که پس از آن مادر برایش امری قدسی و کامل و بهترین میماند (good breast) و در اولین برخوردهای قهر آمیز تربیتی و غیر تربیتی از جانب مادر, کودک توانایی درک اینکه مادر قدسی بهترینش این جنبه را نیز داشته باشد ندارد و خیلی سریع این واکنش مادر را انسان دیگری می بیند که بد است (bad breast). اینجاست که گاهی به مادر در حال دعوایش میگوید «تو برو, من مامان خودم رو میخوام». کودک در چنین مواقعی دست به split زده و مادر را به دو انسان خوب و بد (good/bad breast)  تقسیم میکند.

اسپلیت سازی جزو اولین مکانیزم های دفاعی کودک است برای فرار از درک واقعیت تلخ. کودک می آموزد که جهان را به جهان خوب و جهان بد تقسیم کند. با بلوغ فکری می بایست کودک از این الگو فاصله گرفته و به جهان خاکستری ها, جهان گورخری ها پا بگذارد (Zebra Vision). باید یاد بگیرد جهان به بخش مقدس/ غیر مقدس تقسیم نمیشود و انسانها فرشته/ دیو نیستند. این الگوهای اسپلیت به عنوان بخشی از کودک درون در انسان باقی میمانند و میبایست بالغ انسان با رشد عقلانیت به باور گورخری برسد. باید یاد بگیرد جهان ما جهان سیندرلای زیبا و مهربان و نامادری دیو صفت نیست, جهان شرک آروغ زن است.

انسانهای رشد نایافته و بلوغ نیافته در برخورد با محیط پیرامون, برخورد با خانواده و همکلاسی و دوست, برخورد با دولتمرد و سیاستمدار و الخ مدام در حال تکرار الگوی اسپلیت هستند. اسپلیت قهرمان و منجی میسازد و اسپلیت است که قهرمانش را با اولین «بدی» به خاک ذلت میکشاند و از چشم خویش می‏اندازد. اسپلیت مصدق را منجی و پدر ملت میسازد و روزی دیگر او را روانه احمدآباد میکند و هم اسپلیت  است که خاتمی را از «سیدِخندان اصلاحگر» به «محمدچاخان فریبکار» مبدل میکند.

جامعه رشد نایافته و نابالغ از این اسپلیت ها زیاد دارد, روزی «تدبیر و امیدنود ودو» روزی «حسن دروغگوی نیویورک».

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن. توان شنفتن. توان دیدن و گفتن. توان اندهگین و شادمان شدن. توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جان

قديمي ها به كسي كه بعد از حادثه اي، تصادفي چيزي سر پا بود مي گفتند «بدنش گرمه نمي فهمه».

آدمي كه دچار حدثه ميشود تا چند دقيقه اي تمامي راههاي ارتباطي درد به مغزش بسته ميشود. اين كرختي و بي حسي  يكي از مكانيزم هاي دفاعي مهم بدن است كه سبب ميشود شما پس از حادثه بتوانيد فكر كنيد و تصميم عقلاني براي فرار از آن  بگيريد و خود را نجات دهيد.

در ضربه هاي روحي –  عاطفي نيز به شما بي حسي دست ميدهد. اين بي حسي از لحاظ زماني طولاني تر از بي حسي ضربه‏ي جسمي است و به شما امكان ميدهد با بي تفاوتي عاطفي از پذيرش لطمات عاطفي بيشتر در امان بمانيد.

گاهي به علت تكرر ضربه هاي روحي عاطفي و گاه تداوم و يا دلايل ديگر از قبيل دلايل فرهنگي – تربيتي كه ما را به سكوت و نشان ندادن احساسات فرا ميخواند، ممكن است اين بي حسي عاطفي به فلج عاطفي مزمن تبديل شود در اين صورت با ايجاد ديوارهاي بلند روانشناختي – مثل بي اعتمادي- در مقابل ضربه‏هاي روحي مقاومت مي كنيم. و اين ديوارها كه براي دور نگه داشته شدن از صدمات طراحي شده اند ما را از آدم هاي مهربان نيز جدا مي كند و هرگونه اميد، لذت يا عشق را در ما با مشكل مواجه مي كند. يا بر اثر اتفاقات به يكباره فرو ميريزد و ما را در معرض هجوم عواطف و هيجانات قدرتمند غير قابل كنترل قرار ميدهد.

كلاود استينر بزرگ روانشناس شاگرد اريك برن ميگويد: براي اينكه از بي حسي عاطفي خلاصي يابيم و ديوارهاي روانشناختي را در خودمان فرو ريزيم بايد آن واقعه اي كه به ماضربه زده را به تكرار فرا بخوانيم و راجع به آن با شنونده دردآشنا صحبت كنيم.

جيمز گيليگان در تحقيقي كه در كتاب «خشونت» به دست ما ميدهد به اينجا ميرسد كه بي‏حسي عاطفي مزمن و طولاني و نشان ندادن احساسات و عواطف و ناراحتي‏ها و حرف نزدن درباره آن، انسان را به ترس نزديك شدن به هيجانات و عواطف واقعي از قبيل عشق ميرساند و انسان ناخودآگاه به سمت جايگزين هاي ديگري ميرود كه «خشونت» يكي از مهمترين آنهاست. گيلگان در كتابش تحقيقي بر روي زندانيان شرور انجام ميدهد و در ميابد كه تقريبا همگي در حالت بي حسي عاطفي شديدي به سر ميبرند.

اگر قرار است مردمان امروز و فرداي ايران – ما- مردماني مهربان و غير خشن باشيم.   به همديگر اعتماد كنيم و از احساساتمان سخن بگوييم…

اميد بذر هويت ماست

 افسانه‌هاي یونان مي‏ گويند که «پاندورا»، نخستین زنی بود که آفریده شد و خدایان صندوقچه‌ای به او سپردند که در آن همۀ بلایا، غم‌ها، شومی‌ها و مصیبت‌ها محبوس بود. می‌گویند پاندورا یک روز از سر کنجکاوی جعبه را باز گرد و مصیبت‌ها و غم‌ها از آن بیرون آمدند که تا ابدیت دامنگیر انسان‌ها شوند. پاندورا وقتی به اشتباه خود پی برد، صندوقچه را بست، اما دیگر دیر شده بود و تنها «امید‏» در جعبه باقی ماند که مایه‏ ي آرامش و تسلای نوع بشر باشد.

 درقرن بيستم يكبارديگر ارنست بلوخ، فيلسوف آلماني، اميد به عملي كردن اوتوپي رامطرح نمود. فارغ از آنكه چقدر با فلسفه و نگاهش موافق باشم يا نباشم. فلسفه او، فلسفه اميد، وجدان فردا و  وجدان آينده است. او مي نويسد اميد را نبايد هيچگاه نااميد كرد. موضوع اصلي فلسفه بايد كمك به برقراركردن يك وطن، يعني يك اوتوپي باشد. انسان در ميانه راه است، درراهي بسوي وطن و اوتوپي .به نظر او روشنفكر بايد هميشه ازحصار نااميدي عبور نموده ودر حوزه اميد به اوتوپي وارد شود، وباگذار ازمرز واقعيات موجود، امكانات جديدي راكشف كند. بلوخ درهمه جا درس اميد ميداد. اودركتاب “اصل اميد“ مينويسد، تنها وطن رويايي اش در دوران كودكي ،اميد بود، اميد به آينده، اميد به يك اوتوپي.

اميدوار شدن و دوباره نااميد شدن. ترس اين روزهاي ملت من است. ترس مردمي است كه شكست را بر نمي تابد و از نااميد شدن مي هراسد. نا اميد شدن- دوباره نااميد شدن- آنقدرها ترسناك هست كه ملتي را به قهر با سرنوشت و به دست كشيدن از تلاش وادارد.

ملتي كه از نااميدي مي ترسد بذر اميد را در دلهايش نگاه نميدارد.

روانشناسي مي گويد موقعيت هايي هست كه در آن گير كرده ايم. درست نيست. راضي كننده نيست. خوب و متوسط هم حتي نيست اما به آن خو گرفته ايم. «پايداري» دارد. از اين پايداري كندن- كه لازمه هر تغيير و پيشرفتي است- گاهي آنقدرها دردناك است كه از آن نمي‏كنيم كه در همان منجلاب مي‏مانيم چرا كه پايداري به ما حس امنيت كاذب ميدهد.

ترموديناميك مي گويد به وجود آوردن هر نظمي از دل بي‏‏‏ نظمي، كار مي خواهد. كار و تلاش و به تغيير نشستن را بايد از خود آغاز كرد. اميدوار شدن يعني از آن «پايداري» ناميمون كندن. يعني جلورفتن و كار كردن. يعني پويايي و حركت.

يادمان باشد كه «نوميدان را معادي مقدر نيست».

خضر زنده در گذر است

باید یک شبی مثل امشب بی خوابی به سرت زده باشد. باید روزهایی مثل این روزها پر از زلزله و پر از سایه مرگ باشند تا بنویسی از «خضر زنده که در گذر است»

«کل خاور» پیرزن نازنینی بود که در کودکیم گاه و بیگاه در خانه مادر بزرگ میدیدم .  کل خاور بیش از آنچه عاشق زندگی باشد هراسناک مرگ بود. اگر از مرگ و قبر و مرده و رفتگان سخنی می گفتی یا حتی یادی می کردی جمله معروفش را خطابت می کرد: «بچه ام! هیچی نگو! حرف مرگ نزن, خضر زنده در گذر است»

پارسال بود احیانا که هواپیما هفت هشت ثانیه ای تجربه سقوط را نشانم داد, تجربه نزدیک بودن سایه «خضر زنده». احیانا به خیر گذشت که هنوز مینویسم. به لطف خلبان و خروج به موقع از اتوپایلوت! تجربه بی نظیر بدرد بخوری شد. همان موقع دفترم را باز کردم و واقعه را ثبت کردم. زیرش نوشتم «معنای زندگی بالاتر از همه کشمکش هاست.  یادت باشد که کشمکش تاناتوس است و عشق اروس «.

باورم این است که پذیرش مرگ, زیستن با آگاهی از مرگ که هرگاه ممکن است برسد, باشد و ببرد بسیار مهم تر از چگونگی و واقعه مرگ است. واقعه مرگ هیچ به آن اهمیت زیستن در یاد مرگ نیست.

گذر خضر زنده باید برایم کامل تر زیستن و عاشق تر زیستن –معنا دادن به زندگی- را دستاورد دهد.

قوم پرستي

معلم بزرگ ایل می گفت «به نقشه ایران نگاه کن. خطی فرضی از شمال غرب ایران بکش تا جنوب شرق . بگیر زاگرس اصلا – از بالا ترک و کرد و لر تا بیا پایین برسي به بلوچ. پیوند دهنده همه اینها زبان فارسی است. زبان فارسی همه ما را به هم پیوند میدهد.»

کسي که پانصد هزار کودک عشاير را سواد آموخت- بنیانگذار مدارس عشایری ایران– که زنده بود از او نوشتم در اينجا. استقبال از آن نوشته بسيار بود. اما کم نبودند کساني که مرا نواختند به اينکه بهمن بيگي خائن ايل است. خائن عشاير و قشقائي است چرا که «او تنها مهره ای براي نابودی زبان ترکی قشقایی، هنر و فرهنگ و ارزش های ماندگار ایل بود».

امروز که آکادمي گوگوش و حواشي آن شده آينه اي تمام نما از فرهنگ و جامعه ما. امروز که فالش خوانده اي به لطف قوميت و قوم گرايي مي‌ماند تا حقي بدر شود. به ياد آن نوشته و آن روزها مي افتم.

قدرت قوم گرائي و تعصب قوميتي در جامعه‌ي رشد نايافته ايران همچنان بسيار بالا است. در جامعه رشد نايافته ولي گسترده شده، قوم مداري يا قوم پرستي «Ethnocentrism»  هنوز در آن موج ميزند ولي در جامعه ساخت يافته و بالغ، نسبي گرايي فرهنگي «Cultural relativism» به عنوان دستاوردي مدرن به كار گرفته شده است و مقصود از آن، اين است كه اجزا يك فرهنگ را با اجزاء فرهنگ ديگر نمي‌توان مقايسه كرد زيرا اجزاء هر فرهنگي با ارزش‌ها و معيارهاي كلي فرهنگي كه به آن تعلق دارد قابل بررسي است بنابراين فرهنگ‌ها قابل مقايسه و برتري دادن بر يکديگر نيستند. گرچه فرهنگ ها احتمالا به سمت همگرايي پيش خواهند رفت.

براي رشد و دور شدن از اين قوم گرائي اول از همه شناخت جامعه شناسي اقوام  «race and ethnicity»  و شناساندن آن ضروري است. افلاطون مي گويد «اگر پرسشي را به نحو شايسته اي در برابر شخصي مطرح کنيد، مخاطب پاسخي درست به آن خواهد داد».

در آن بکوشيم.

صلبيت

جامعه پدرسالار(paternalism)  در گذر زمان گاه پوسته‌ها را عوض مي‌کند. ظواهر را مي‌پالايد و مدرن نمايش مي‌دهد اما مغر همان است که بود.

جامعه پدرسالار تفکر صلب ميزايد. سنتش داري تفکر صلب است شبه مدرنيته‌اش هم.

تفکر صلب آفت پيشرفت و تغيير است. آفت تحمل و تکثر. ايدولوژي و به دنبال آن ديکتاتوري، معلول تفکر صلب است.

پدرسالاري همه چيز را يک رنگ و استاندارد و يک شکل مي‌خواهد. به شدت آلودگي(contamination) والد به بالغ دارد و مقدس سازي جزو لاينفک حياتش است و آن را بسيار منطقي و بالغانه مي‌انگارد.

اولين گام در راه مدرنيته از بين بردن تفکر پدرسالار است. از بين بردن تقدس سازي و  آلودگي والد به بالغ است. راه مدرنيته از نفي ايدئولوژي و از بين بردن تفکر صلب مي‌آيد. راهي که از تک تک ما مردمان عبور مي‌کند.

آمدم متنی بنویسم که با این روایت از تورات شروع میشود، نقل به مضمون می‌گویند.

خداوند آدم و حوا را که آفرید آنان را در خوردن و آشامیدن آزاد گذاشت و تنها خوردن میوه دو درخت را بر آنان ممنوع کرد. و میدانیم که حوا و آدم میوه درخت معرفت را خوردند و میان خوب و بد تمیز قائل شدند و بر برهنگی خود آگاه شدند. خداوند که اینچنین دید گفت آنان را از بهشت میرانم چون اگر از میوه آن یکی درخت هم بخورند عمر جاودان می گیرند و مثل من می شوند.

بعد دیدم نوشتن ادامه متن از ارزش تفکر در این مقدمه می کاهد پس همین گونه می‌گذارم بماند.