دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ طنز

مشترک مورد نظر

باید یه اپلیکیشنی بسازن بذارن روی موبایل‌ها، روي تلفن‌ها، که وقتي زنگ ميزني به يکي، وقتي خوابه، بگه باباجان مشترک مورد نظر الان خوابه، بيدارش کنم؟ يا ميخواي بي‌خيال تماس بشي؟

حالا هرچي طرف عزيزتر اپليکيشن واجب تر. اين خجالت بيدار کردن آدم‌ها، اينقدر بزرگ هست که يکي بايد بشينه يک همچين اپليکيشني بسازه.

Advertisements

شيراز

weblog

فقط فکر کنم شیخ اجل سعدی نمی‌داند که ما این هالی‌دی را رفتیم شیراز. البته اين را هم گمان کنم، اگر خواجه حافظ به او نگفته باشد.

به هر حال این مسافرت از نقطه نظر بسیاری از اهمیت زیادی در روابط بین البچه‌ها برخوردار بود و شرح مذاکراتش بماند اما جالب ترین قسمتش برگشتش در فرودگاه بود:

ما- یعنی من و همسر و خارزوو- یعنی خواهر زن- خودمان هر کدام برای خودمان باربری بودیم به تمام معنا هر کدام چمدانی البسه فاخر- فاخرش مهم است- داشتیم و یک کارتن هم پرکرديم کشک از بازار وکيل خريده، سوغات براي اهل تهران و دو دبه بزرگ عرقيات ناب محمدي باغ کوچه کناري باغ ارم‌ساز، و لب تاپ و ديگر لوازم منقول و يک عدد گبه فارس همسر خريده. خلاصه دردسرتان ندهم که پدر جان هم شصت کيلوئي خرمالو بارمان کرد که بده به اين و به آن که خرمالو‌هاي درختمان است…

در فرودگاه انسان بسيار محترمي که پليس آن جا بود گير داد در اين کارتن چه داري و چه نداري و بعد از تهران کجا مي‌روي و گفتم فقط کشک است و بعد از تهران مي‌روم سر قبر پدر پدر سگ صدام!

از او اصرار و از من انکار که درون کارتن جز کشک چيز ديگري هم هست. گفت بايد بازش کني گفتم: چاقو بده بازش کنم کليدش را داد باز کردم و با حالت طلبکارانه گفتم بفرما…

زير و رويش کرد و يک کيسه ادويه از کنارش بيرون کشيد که اين را مي‌گويم، ديدي! زير دستگاه که معلوم نيست مثل مواد است…

خلاصه خرمالوها را هم ريخت روي آنجا که همه له و په گشته و پلاستيکش پاره و کثيف و به معناي واقعي پي‌پي زننده به لباسمان. ديديم اين‌ها را نمي‌شود برد داخل هواپيما همان‌جا همه خرمالو‌ها را روانه سطل فرودگاه کرديم بارها را تحويل داديم و يا علي سوار هواپيما شديم…

داخل سالن انتظار با همسر درباره چيز جالبي که در جيبم يافته بودم و نمي‌دانستم صاحبش کيست صحبت کرديم و همش مي‌گفتم نمي‌دانم ديشب در مهماني کي اين را اشتباهي در جيب من گذاشته؟…

داخل هواپيما تازه لميده بوديم و هواپيما داشت آماده مي‌شد که دربش را ببندد که يک دفعه در بلندگو اعلام کردند: آقا يکي کليد پليس فرودگاه را برداشته بياورد بدهد…

شارونا شاااااارووونا

من يک مامور مخفی ويژه خصوصي هستم. همان که در فيلم‌ها به عنوان کارآگاه خصوصي يا پواروو مي‌شناسيد. چند وقتي است يک نفر از اهالي وبلاگستان فارسي مرا استخدام نموده تا در مورد گروه‌هاي وبلاگي تحقيق کنم و گزارشات مبسوطي خدمتشان ارائه نمايم که از اين پس ارباب ناميده مي‌شود.

اين بود که در خبر‌هاي اينترنتي پس از گشت و گذار فراوان و کد شکني‌هاي بسيار يک قرار وبلاگي در جائي مخوف به نام کافه شارونا را کشف کردم. زمان؟ آها يکشنبه ها 

آرام و بي صدا يقه باراني‌ام را بالا دادم و عينک ودوديم را ميزان کردم و خزيدم پشت يکي از ميزهاي کافه شارونا و يک روزنامه را که قبلا با تبحر بسيار سوراخ کرده بودم جلويم گرفتم و از سوراخش مشغول چشم چراني- واي نه!- مشغول شغل مقدسم گشتم.

قرار وبلاگي از ساعت دو- سه به وقت محلي و هفت و ربع به وقت شارونا آغاز گشت و تا پاسي از شب به وقت محلي و هفت و ربع!! به وقت شارونا ادامه پيدا کرد. واي خدايا در شارونا زمان متوقف است. اين اولين کشف من بود يادم باشد به ارباب گزارش دهم.

اولين نفر هميشگي يکشنبه ها کسي نبود جز يک آقاي تپل خنده رو و فتوژنيک که بعدها فهميدم امير ناميده مي‌شود و پس از کنکاش بسيار فهميدم فاميلش تاملات نابهنگام است البته بعدتر ها که صفحه توضيحات شناسنامه‌اش را وارسي کردم پي بردم اول، فاميلش خاطراتي براي فردا بوده!!!

پس از او خانم بسيار محترمي به نام من و فاميل هستم همين – جل الخالق- با نام مستعار آرتميس شاه و بي‌بي و سرباز و ده‌لو و هفت‌لو کثيف از در وارد گشت و پس از خوردن سي و پنج عدد قرص زير زبوني و رو زبوني و شربت سينه و قرص کلد کندي و اين قبيل مسائل آخيشي گفت و بر سر ميز بنشست.

آنجور که من فهميدم اين ها دو گروه مجزا هستند که خيلي از هم خوشان نمي‌ايد گروه اول به محض اطلاع از آمدن گروه دوم جيم مي‌زنند که چشمشان در چشم يکديگر نيفتد و پس از تفکر بسيار به اين نتيجه رسيدم که احتمالا اينان در وبلاگ‌هايشان همديگر را سکه يک پول مي‌کنند که اينگونه از هم گريزانند. البته افراد حزب بادي هم بودند که گاهي با گروه اول بودند گاهي با گروه دوم مثل آقاي مسني که آفتاب لب بوم بود و او را بابابزرگ صدا مي‌زدند.

گروه اول معمولا شامل سونات با فاميل شماره سه و ميان– دوسکوت–‌گرد که فکر کنم بايد با توجه به فاميلش از جاسوسان ايتاليائي باشد، بودند و گروه دوم دراک بي فاميل و به با نام فاميل همين سادگي و شازده قجري و فخر الملوک غربي و بوفالو ميرزا، همچنين خانم ديگري هم بود که نامش را ياد داشت نکردم اما يک چيزي توي مايه‌هاي شکر، شيرين قند، تلخ نخور ديگه، آبنبات بده بابا، يا يک چيزي در اين حدود بود و فردي که او را بوک ورم خاتون مي‌خواندند که شبيه سريال ورم بانو هم بود.

در اين چند هفته‌اي که اينان را زير نظر داشتم مهمانان ويژه‌اي نيز از سراسر بين‌الملل مي‌آمدند مثل گروه آندرکانستراکچرها و بانو ذره‌بين بدست ملا لغتيان ساروي با يک عدد بانو ذره‌بين بدست ملا لغتيان يسنائي که به نظر مي‌آمد با هم فاميل بودند.

اينان همه خط و خطوطشان را در اين کافه از فردي بسيار مشکوک به نام رضا شارونا مي‌گرفتند و رضا شارونا مرتب بين ميز اينان وکانتر کافه در حرکت بود و برايشان مواد غذائي مي‌اورد که بعدها فهميدم وسطش دستورات خانمان برانداز وبلاگي مخفي کرده است.

همچنين اين کافه محلي سري داشت که اينان پس از ديدن دستورات و تعمق بسيار و مشورت سر اينکه من الان بروم و تو بعدا… به اتاق مورد نظر مي‌رفتند و گويا آنجا رئيس اعظمشان را ملاقات مي‌نمودند و سريع و سرخ شده از خجالت بر مي‌گشتند.

اينان از گروه شيطان‌پرستان ال نينو بايد باشند چون به محض ورود ميزها را به صورت ال در ميآوردند و براي حرف ال آن تقدس خاصي قائل مي‌شدند.

يکي از موضوعات مورد علاقه اين خلايق قتل‌هاي سرياليست چرا که کلمه سريال سريال بسيار از دهانشان شنيده مي‌شد و تئوري‌پرداز اين قتل‌هايشان همان بوک ورم خاتون بود. البته در مورد قتل‌هاي بسيار دقيق و پزشکي به همين سادگي متخصص درجه يکشان است.

اين مردک دراک هم انگار سر جاليز دراکيشان بود همچين با اين اميرو صدايشان را انداخته بودند پس سرشان انگار که نه انگار گوشهاي تيز کرده ما درد مي‌گيرد- دهکي!-

اگر بگويم که کل نود و نه درصد زمان را اين و امير و کمي هم به همين سادگي جيغ و داد کردند و ديگران تنها در مواقع آب و قهوه خوردن اينان مي‌توانستند بگويند اه.. که تا مي‌آمدند ادامه دهند يکي از اينان مي‌گفت آره اه… منم داشتم مي‌گفتم اه من فلان و بهمان…

اين رشته سر دراز داشت اما من با همه ذکاوتم آخرش نفهميدم اين‌ها قاتلند، دزدند، محفل ققنوسند، وابستگان خارج و ايتاليا هستند، قجريند، شاهيند، پيرند، جوانند، موسيقائي‌اند!!!، کرالموسيقيند!!!

بگذريم فهميدم خبرتان مي‌کنم…

فعلا

شعار هفته

شعار هفته: امیر نرو….

مجري

رادیو ورزش- بخش تجارت!!!- صدای بازرگانی- قاعدتا باید برنامه بسیار تخصصی و حرفه ای باشد, به طوری که معلومات مجریش کف آدم را در می آورد:

مهمان برنامه: حافظ فکری نایب رئیس صنف ابزار فروشان

مجری: آقای فکری شما تولیداتتان چیست؟؟

فکری: خانم ما تولید نداریم ما توزیع کننده هستیم. صنف هستیم و طبق قانون نظام صنفی داریم فعالیت می کنیم.

مجری: این قانون را الان حضوز ذهن دارید برای ما بگوئید؟!!!

فکری: یک قانون که نیست یک مجموعه قوانین و یک دفترچه است به نام قانون نظام صنفی که چندین ماده و بند دارد.

مجری: آها!!

مجری: شما زیر مجموعه تولید کننده ها هستيد یا اول تولید است بعد خدمات، بعد توزیع؟ یا تولید زیر مجموعه شماست؟؟!!

فکری: ما جدا از تولید هستیم توزیع کننده ایم و اصلا ما زیر نظر وزارت بازرگانی هستیم و تولید کنندگان زیر نظر وزارت صنایع!

مجری: دستگاه های تولیدی شما اغلب ایرانید یا خارجی؟!!

فکری: خانم ما تولید نمی کنیم منظور شما ابزاریست که می فروشیم؟

مجری: آره همون!! مثلا قفل و لولاهای شما خارجیست یا ایرانی؟

فکری: قفل ولولا اتحادیه مخصوص خودش را دارد و از ابزار جداست ما ابزار فروشیم.

مجری: شما فقط فروشنده هستید یا بهره بردار هم هستید؟

فکری: بهره بردار چی؟ ما ابزار آلات مورد نیاز مردم و صنايع، چه ایرانی و چه خارجی را توزیع می کنیم. همین.

مجری: آها…

بعد می‌گن گزینش استخدام چیز بدیست. الان این مجری انواع کفن‌های میت ها را با الگوی دوخت می‌داند.

——————————————–

پي‌نوشت نمي‌شود گفت بي‌ربط!!:

اوباما راي آورد. راي جوانان، سياهان و روشنفکران- راي تغيير خواهان!!!

obamawins-afp

مذاکرات

اين شايد يک گزارش است يا شايد ثبت يک جلسه بسيار مهم مملکتي که نه! بالاتر، بين المللي است، که پشت درهاي بسته انجام گرفته و چند تيم مذاکره کننده مختلف در آن حضور داشته‌اند. اين ثبت در تاريخ بنا به دستور شازده به خاطر اينکه به علت درهاي بسته و سري بودن مذاکرات کاتب البلاغ تشريف نداشتند توسط اين‌جانب انجام شد و بنا به رسم اسناد محرمانه که بيست و پنج سال بعدقابل انتشارند، دو روز بعد منتشر مي‌گردد چرا که سري‌ترين مسائل وبلاگي بيش از دوروز نمي‌پايد.

داستان از آن‌جا شروع شد که ما جهت امر خيري با امير خاطراتي براي فردا وقت!! و تاملات نابهنگام کنون! تماس گرفتيم و امير پس از چاق سلامتي بسيار گفت دارد در راس يک هيئت ايتاليائي دونفره يعني با دخترک به جلسه مهمي با رئيس صنف حمايت از جانوران هوازي و آبزي و نفت‌زي و همه‌چي‌زي (صحاجهانه) مي‌رود. رئيس مذکور پس از شنيدن نام مبارک اينجانب تعارفي خشک وخالي روانه هوا کرد که ما هنوز به نوک زبانش نرسيده در هوا زديمش و گفتيم «مي‌آييم».

سريعا همسر را خبر نموديم و روانه دفتر رئيس صحاجهانه شديم در راه جهت در آوردن پول بنزينمان سه مسافر به نام‌هاي الناز و آرتميس و آقا تپله را هم سوار کرديم که ديديم بچه‌هاي باحالي هستند آن‌ها را هم برديم که اگر دعوائي چيزي سر گرفت کمک حال ما باشند جلوي اين ايتاليائي ها و جانور شناسان کم نياوريم.

دفتر رئيس مذکور در يکي از ابرج- جمع برج- شمال تهران است و پس از هماهنگي و تفتيش کامل بدني توسط نگهبانان ما را با اسکورت کامل به درب دفتر رساندند. به محض ورود و چاق سلامتي، آشنائي لحظه‌اي با انسان زيبائي به نام مانلي پيدا کرديم که سريعا از نظر‌ها محو گشت و ما را در کف حض بصري باقي گذاشت که البته بعدش متوجه شديم که رئيس صحاجهانه با توجه به تجربه اش در جانور شناسي سريعا ديد اي بابا جلسه همچين هم مثبت و مودبانه نيست و با جانوران خطرناکي روبروست و وي را با شنل نامرئي که اين روزها در وبلاگستان مد شده مخفي نموده است.

پس از راهنمائي به اتاق کنفرانس ديديم که اي بابا مهمترين گرو‌ههاي دوگانه وبلاگستان يعني شازده و فخرالملوک، امير و دخترک، ما و همسر، دراک الممالک خان دراک  و سولماز خاتون، آرتميس و آقا تپله و گروه ‌هاي يک گانه امير بيست سال ديگر، امير کمي با موسيقي و خلاصه به تعداد کافي امير موجود است. همچنين گروه‌هاي خيلي معروف وابسته‌اي به نام‌هاي نزديکان رئيس صحاجهانه و الناز و نزديکان همسر هم موجود بود.

پس از روبوسي بسيار و رد وبدل کردن ماچ‌هاي آبدار بخصوص با شازده که پس از آن هر کداممان نياز به سه دستمال جهت خشک نمودن صورت داشتيم پشت ميز مذاکره قرار گرفتيم.

در ابتداي جلسه بحث معرفي و بازار من اينم، تو اوني، و اون اينه، راه افتاد و به علت کثرت اميرين به زودي به گه گيجه‌اي مبدل گشت اساسي که اگر بحث بسيار شيرين رئيس صحاجهانه و امير تاملات نابهنگام که زين پس امير يک ناميده مي شود -چون يک و سرسبد مجالس است- مبني بر اخذ چند فقره سوتي‌هاي نامجوئي، از يکي از نزديکان رئيس صحاجهانه نبود کار به جا‌هاي دوار همچون چرخ و فلک مي‌کشيد و همه دستشوئي لازم مي‌شدند جهت امر واجب بالا آوردن.

البته ذکر اين نکته ضروري است که رئيس صحاجهانه با توجه به طبع طنزش متن سوتي را معما گونه با ترکيب دو ترانه معروف نامجو بيان نمودند که تا ما آمديم معما را حل کنيم مجلس داشت تمام مي‌شد و خود امير يک با توجه به جو زدگي محيط جلسه بلند بلند آن سوتي بي ناموسي را خواند که رگ غيرت عشيره‌اي خان کل دراک اعم از اوليا و سفلي بالا زد و قاسم تفنگ گويان مي‌خواستند به امير يک حمله ور شوند که با وساطت اينجانب مسئله پايان يافت.

شازده قجري انگار که پس از مدتها فخر الملوک را ديده باشد خستگي سفر به سرحدات و سر زدن به املاک شمالي را بهانه کرده بود و همچنان روي مبل مذاکره!! لم داده بود و دست اين فخرالملوک را در دست گرفته بود که دل آدم براي اين همه عشق جيک جيک مي‌کرد. بيچاره فخر الملوک شب موقع رفتن دست‌هايش بي حس بي حس شده بود از فشارات دست‌هاي شازده، و پاشنه کفش‌هايش را نيز نمي‌توانست بالا بکشد.

برگرديم به مذاکرات، رئيس صحاجهانه در طول مذاکرات گريزي زد به دوران نوم‌زدنگ و اوايل ازدواجش و داستان سوارکاري بانويش را تعرف کرد که چنان شاهانه و سنگين و رنگين بر اسب سوار مي‌شده که بيا و ببين و چند بار با سنگين و رنگين وشاهانه سوارکاريشان کمر اسب بي نوا را به ديسک وصفحه و اين جور مسائل مزين نموده است. بايد حالتش را مي‌ديديد در هنگام تعريف نگاه‌هاي عاشقانه‌اي به هم مي‌انداختند که دل آدم با ديدنش جلا مي‌يافت و با ديدن يکي از همين صحنه‌ها بود که آرتميس هم به آقا گندهه نگاهي انداخت و پشت سرش دراک الممالک هم به سولماز خاتون و امير هم به دخترک و اينجانب هم به همسر و خلاصه مثل بشمار سربازي همه سرها يکي يکي پشت سر هم به معشوق چرخيد و عشق همه قلمبه زد بيرون.

اين دراک و سولماز هم عجب آدم هائي هستند هي گير داده بودند به اين امير يک و آبرويي برايش نگذاشتند انگار با ايتاليا اعلام جنگ داده باشند همه عقده‌هايشان را سر اين بي نوا خالي کردند. بماند که اين امير يک هم خودش اذيت ايبل است و اذيتش همچين مي‌چسبد براي همين بود شايد که کل مجلس از الناز و آرتميس گرفته تا نزديکان رئيس صحاجهانه همه به اين بنده خدا کوچک! گير داده بودند.

جو وبلاگي چنان همه را در بر گرفته بود که نفهميديم چه به روزگار جلسه و شام و اين حرف‌ها آورديم. اين رئيس صحاجهانه که آدم متشخصي است و بماند که سي و پنجمين طنز نويس نبوي کشفانه شده، اما بنده خدا آدم متشخصي است اصلا به ماها نمي‌امد و تعجب کرده‌بود که اين‌ها ديگر چه جانورهائي هستند و بايد پس از اين شاخه‌ي مطالعاتي روي جانوران دوست‌هاي امير زي هم باز کند و به پژوهش بسيار مشغول گردد.

نکان پشث پرده مذاکرات:

آن شب دراک ستاره مذاکرات بود و آرتميس کم فروغ ترين چهره و محو جمال آقا گندهه.

امير کمي با موسيقي اصلا انگار که نبود و جز در مورد سوتي موسيقائي در تمام موارد خفه خون گرفته بود. حتي از تارش همه ناله‌اي برون نيامد.

امير بيست سال ديگر داشت با کمک آرتميس طرح‌هاي چهره افراد را در بيست سال ديگر تصور مي‌کرد.

رئيس صحاجهانه پس از اتمام جلسه سيصد رکعت نماز شکر به جا آورد و از شازده خواست که فردا برايش چهارصد عدد از ملازمان را براي برگرداندن دفتر به حالت عادي و جمع آوري مشغالات- يعني آشغال ها- روانه کند.

آقا تپله آرتميس را براي بار اول بود مي‌ديدم موجود نازنين و دوست داشتني بود آرتميس که از او تعريف مي‌کرد آنچنان با ذوق حرف مي‌زد انگار که دارد درباره گربه‌هايش حرف مي‌زند..

صنعتگر

يک جائي شنيده‌بودم که » عاقلان در جهان صنعتگرند» بومي شده‌اش مي‌شود: «ابلهان در ايران صنعتگرند».

صنعتگر بخش خصوصي که باشي يا بخواهي بشوي، خوب مي‌فهمي اين جمله را…