دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ شعر

من دچار خفقانم، خفقان!

من دچار خفقانم، خفقان!

مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفته ی چند،
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟

 

Advertisements

آفتاب‌هاي هميشه

ميان آفتاب‌هاي هميشه زيبايي تو لنگريست…

چقدر باید سخت بوده باشد خواندن این سطرها برایت. يادآورد اولین شنونده، که تو بودی و زنگ صدای بامداد که برایت خوانده بود:  «ميان آفتاب‌هاي هميشه زيبايي تو لنگريست…»

× به بهانه آلبوم «آفتاب‌هاي همیشه«

شاملو‌خواني بر بلنداي دراک 11

پچپچه را
از آنگونه
سر به‌هم‌اندرآورده سپیدار و صنوبر
باری

که مگرْشان
به‌دسیسه سودایی در سر است
پنداری
که اسباب چیدن را به نجوایند
خود از این‌دست
به هنگامه‌یی
که جلوه‌ی هر چیز و همه چیز چنان است
که دشمنِ دژخویی
در کمین.

و چنان بازمی‌نماید که سکوت
به جز بایسته‌ی ظلمت نیست،
و به اقتضای شب است و سیاهی‌ست تنها
که صداها همه خاموش می‌شود
مگر شبگیر
ــ از آن پیش‌تر که واپسین فغانِ «حق»
با قطره‌ی خونی به نای‌اش اندر پیچد ــ،
مگر ما
من و تو.

و بدین نمط
شب را غایتی نیست
نهایتی نیست

و بدین نمط
ستم را
واگوینده‌تر از شب
آیتی نیست.

شايد يک شعر

میدانی جلوه ی ناگزیر یکی خواستن است، این

سکوت نیست که توفان است،

هلهله ی غریو غرق شدن یکی عاشق است، این

همه تمنای خواستنی است بی صدا، پر از فریاد اشک،

سرنگون چاهسار غروري خود ساخته

باورش را به ارتفاع انسانيت نماز مي برد. اما از بيان کلامي که بانگ عشق بدهد، عاجز است

 

شايد يک شعر

من در تمناي حضور تو مي‌زيم.

سرنگون چاهسار نيافتن،

بلنداي حماسه رفتنت را نماز مي برم.