دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ شاملوخواني بر بلنداي دراک

شاملوخوانی بر بلندای دراک12

از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از این‌دست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

Advertisements

شاملو‌خواني بر بلنداي دراک 11

پچپچه را
از آنگونه
سر به‌هم‌اندرآورده سپیدار و صنوبر
باری

که مگرْشان
به‌دسیسه سودایی در سر است
پنداری
که اسباب چیدن را به نجوایند
خود از این‌دست
به هنگامه‌یی
که جلوه‌ی هر چیز و همه چیز چنان است
که دشمنِ دژخویی
در کمین.

و چنان بازمی‌نماید که سکوت
به جز بایسته‌ی ظلمت نیست،
و به اقتضای شب است و سیاهی‌ست تنها
که صداها همه خاموش می‌شود
مگر شبگیر
ــ از آن پیش‌تر که واپسین فغانِ «حق»
با قطره‌ی خونی به نای‌اش اندر پیچد ــ،
مگر ما
من و تو.

و بدین نمط
شب را غایتی نیست
نهایتی نیست

و بدین نمط
ستم را
واگوینده‌تر از شب
آیتی نیست.

شاملوخوانی بر بلندای دراک 10

جهان را بنگر سراسر
که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود
                                         از خویش بیگانه است.

و ما را بنگر
             بیدار
که هُشیوارانِ غمِ خویشیم.
خشم‌آگین و پرخاشگر
از اندوهِ تلخِ خویش پاسداری می‌کنیم،
نگهبانِ عبوسِ رنجِ خویشیم
تا از قابِ سیاهِ وظیفه‌یی که بر گِردِ آن کشیده‌ایم
                                                            خطا نکند.

و جهان را بنگر
جهان را
         در رخوتِ معصومانه‌ی خوابش
که از خویش چه بیگانه است!

ماه می‌گذرد
              در انتهای مدارِ سردش.
ما مانده‌ایم و
روز
نمی‌آید.

شاملوخوانی بر بلندای دراک 9

که‌ایم و کجاییم
چه می‌گوییم و در چه کاریم؟

پاسخی کو؟

به انتظارِ پاسخی
                    عصب می‌کِشیم
و به لطمه‌ی پژواکی
کوهوار
       درهم می‌شکنیم.

شاملوخوانی بر بلندای دراک 8

دریغا انسان

که با دردِ قرونَش خو کرده بود؛

دریغا!

این نمی‌دانستیم و

دوشادوش

در کوچه‌های پُر نَفَسِ رزم

فریاد می‌زدیم.

خدایان از میانه برخاسته بودند و، دیگر

نامِ انسان بود

دستمایه‌ی افسونی که زیباترینِ پهلوانان را

به عُریان کردنِ خونِ خویش

انگیزه بود.

دریغا انسان که با دردِ قرونَش خو کرده بود!

شاملو خواني بر بلنداي دراک 7

شغالی
گَر
ماهِ بلند را دشنام گفت ــ

پیرانِشان مگر
نجات از بیماری را
تجویزی اینچنین فرموده بودند.

فرزانه در خیالِ خودی را
لیک
که به تُندر
پارس می‌کند،
گمان مدار که به قانونِ بوعلی
حتا
جنون را
نشانی از این آشکاره‌تر
به دست کرده باشند.

شاملو خوانی بر بلندای درک 6

همه
لرزشِ دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،

پروازی نه
گریزگاهی گردد.