دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ در باب ننوشتن

طعم وبلاگ نویس

 

کلمه بو دارد, رنگ دارد, طعم دارد, بار ویژه دارد, سخت یا نرم است, سرد است یا گرم, ترش رو یا مهربان است, ابله است یا فرزانه, بزدل است یا شجاع, بی عار و درد است یا جدی و مسئول, نجوا را بهتر منعکس می کند یا فریاد را.
احمد شاملو

وبلاگ نويسي، بر صور مختلف است. واقع‌نگاري است يا تجربه‌نگاري یا  دانش‌نگاري و عقيده‌نگاري و الخ.

گاهي وبلاگ‌نويسي دل‌نگاري است. سخن‌ دل است. سوزِدل، دردِدل، شوقِ‌دل و از اين دست. گاهي هم دلبخواهي است، عشقي است. مثل وبلاگ‌نويسي من كه گاهي دلم بخواهد، عشقم بكشد، مينويسم و نظر مي‌دهم.

دلبخواهي و دل‌نگاري كه باشد ديگر خطي ندارد، ربطي ندارد، هدفي هم گاهي ندارد. نوشته گاهي شاد است گاهي غمگين، زماني پرشور، زماني منطقي، بالاست امروز، فردا پائين. روزي دنيا را تكان ميدهد، ديگر روزي به تلنگري فرومي‌شكند. اشك مي‌نمايد يا قهقهه. مست مي‌رساند يا خسته، دل‌شکسته و کنجي خزيده.

بايد سرويس دهنده‌ها بردارند سيستمي بگذارند که بتواني منحني حالات روحيت را در پست ها ترسيم کني، مونيتور کني انگار آرشيو را مرور مي‌کني.  معلومت کند کجاي کاري، زندگيت رو به چه روال است بر وفق کدام مراد و مريد است. از کجاي کار ريخته‌اي بيرون، دل نماياندي، شور بخشيدي يا غصه علم کردي.

منحني هر کدام از ماها چه حرفها دارد که فریاد زند.

Advertisements

دريغا عشق که بر باد شد

مي‌داني روزهاي سياهيست.

دلم مي خواهد از زندگي بنويسم. از بارش برف سپيدي که شهر را در بر گرفته، از کوه بلند سپيدي که زيبائيش رخ مي‌نمايد. از درخت‌هاي سفيد پوش شده…

مي‌داني اصلا دلم مي‌خواهد از تلاش بنويسم. از کار و شکوفائي و پويائي بنويسم. دلم مي‌خواهد از خيلي چيزها بنويسم. دلم مي‌کشد گاهي از عشق بنويسم. از دوستي و از نيرويي که دوستي‌ها مي بخشند.

روزهاي سياهيست، اما. مي‌داني؟ هر کدام را مي‌خواهم در بر کشم سياهي اين روزها بدجور خودش را به رخ مي‌کشد. درد بدجور گوشه‌ي اين روزهاي زندگي ما نشسته.

 دريغ از اميد که روز به روز رنگ مي‌بازد. دريغ و درد از اين همه سياهي از اين همه عشق که بر باد ميشود.

سکوت و انتظار، همراهان هميشگي مايند، اين روزها. خوب مي‌بينم مردمي که فرهنگشان در انتظار خلاصه مي‌شود، اين روزها هر روز بيش از پيش اميد مي‌بازند.

سقوط را مي‌بينم. سقوط مدام را اين روزها با طعم گس هميشگي انتظار مي‌بينم و مي‌چشم. در حال فرو رفتنيم. به دستور و بخشنامه نيست. به تهديد و خط و نشان نيست. داريم غرق مي‌شويم. در اين فضاي مسموم داريم فرو مي‌رويم. گوش کن صداي خس خس گلوها را مي‌شنوي؟ صداي نفس هاي به شماره افتاده؟

آدميزاد

دراک دلش نوشتن نمی خواهد. حرف زیاد دارد، اما سکوت خاموشي دلش می خواهد. دلش می‌خواهد نگرانی‌هايش، دلتنگي‌هايش، آرزوهايش، اميد و نااميديش را براي خودش نگه دارد. اين بار دلش نمي‌خواهد بگويد. دلش نمي‌خواهد بگويد، در حسرت هجرت دوستي نشسته يا در انتظار بيدار شدن دوستي ديگر. دلش اين روزها نمي‌خواهد با کسي حتي حرفش را بزند. حتي اگر گاهي اين حسرت‌ها و انتظارها، اين از دست دادن ها، اين ميان اميد و نااميدي دست و پا زدن‌ها پشت چشمانش را تر کند…

آدميزاد است دراک، آدميزاد است. يک روز دلش نمي‌خواهد حتي بگويد.

 آدميزاد است…

چند گانه‌اي در باب ننوشتن های این روزهای دراک 5

5-     دراک اين روزها سرگرم است سرگرم کارهاي نيمه‌تمامي که هميشه دارد سرگرم نقشه ريختن نقشه کشيدن…دلش مي‌خواهد از کارش بنويسد دلش مي‌خواهد از بچه‌ها هم بيشتر بنويسد از اميدشان از نااميديشان از شعارهاي گاه وبيگاه سبزشان روي تريبون، روي تخته سياهي که ديگر سال‌هاست سياه نيست. دراک اين ها را هم نمي‌نويسد. چه مرگش است؟؟

چند گانه‌اي در باب ننوشتن های این روزهای دراک 4

4-     دراک به فال باور ندارد، به رمال باور ندارد، به دعانويس و ورد‌خوان و مشگل گشا باور ندارد.  دراک شعور معور کيهاني را نمي‌داند چه صيغه‌ايست، رد ضريح نمي‌شناسد، باور ندارد هر آنچه از ماوراست، دعا معاگوئي هم بلد نيست. حافظ را هم اگر باور دارد نه در توانائي غيبگوييش که در اعجاز کلامش است. دراک اما دلش مي‌خواهد اين روزها همه اين‌ها را باور داشت. کاش باور داشت ، آنوقت مي‌دانست هومانش را از که بخواهد مي‌دانست راه برگشتن از کما از کدام بقعه و بارگاه ميگذرد از کدام کيهان و شعورش بخواهدش. کاش باور داشت…

چند گانه‌اي در باب ننوشتن های این روزهای دراک 3

3-     دراک دلش خيلي وقت است مي‌خواهد بنويسد دراک سوژه موژه هم خوب دارد اين روزها اما کلمات انتظار مي‌کشند باز. چرا؟ دراک نمي‌داند.

دراک مي‌داند که دلش مي‌خواهد بنويسد از دياکو، دلتنگش است اين روزها- نافرم-

دراک مي‌خواهد اصلا نامه‌اي بنويسد به او دلش مي خواهد او بداند جن- بش هزار هدف دارد. هزار آرزو دارد. اما براي دراک هزار و يک آرزو و هدف دارد آن يک اضافه برگشتن دياکوست. اصلا برگشتن همه آنهاست که به اجبار تن به غربت داده‌اند. دراک دلش آنقدر تنگ دياکوست که اين ها را نمي‌نويسد. نمي‌نويسد دلش وطن آزادي را مي‌خواهد که هيچ دوستي راه کوه و مرز تجربه نکند. دراک دلش پر مي‌کشد براي همه روزهائي که مرورش مي‌کند بارها وبارها. دراک اما نامه‌اش را نمي‌نويسد نمي‌خواهد شايد باور کند اين رفتن را، برنگشتن را، نبودن را. اين از دست دادن را…

چند گانه‌اي در باب ننوشتن های این روزهای دراک2

2-     دراک اين روزها سي و سه سالش تمام شد. دراک دلش مي‌خوهد بنشيند مانيفست سي و سه  سالگيش را بنويسد دلش مي‌خواهد از حسش بنويسد از حس خوبي که دارد. دلش مي‌خواهد از عشقش بنويسد دلش مي‌خواهد جارش بزند . دارد اين روزها بد جور جلوي عشقش کم مي‌آورد. دراک اما نمي‌نويسد او رگ جنوبي بيخودي دارد که ابراز عشق را بلد نيست، خاک بر سر.

دراک اما شايد مي‌ترسد بنويسد شايد دلش مي‌خواهد بيش از آنکه بنويسد بيش از آنکه بگويد، عق مردم را بالا آورد بيش از آنکه نقاب بسازدش مثل خيلي‌ها، نشان دهد. دلش مي‌خواهد همه‌جا مثل سفر امسال عيدشان خودش باشد و يارش. دراک دلش مي‌خواهد مهربان تر باشد. بلد نيست، ياد مي‌گيرد.

سي و سه سالگي سال خوبي براي ياد گرفتن بعضي چيزهاست. باورش کن…