دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ثبت لحظه

اندک جايي

ميان همهمه ها و صداها، ميان سکوت و بغض، ميان دلتنگي ها و خستگي ها.

ميان خواب و بيدارم، شب و روزم، ميان هر چه هست و هر جا که هست. اين آغوش، هميشه باز است. هميشه براي «تو»ست که باز است.

قرار ما تقسيم  آغوشمان بود. تقسيم غم و شادي، خلوت و آرامش. تقسيم يکديگر.

ده سال از اين هم آغوش شدن ميگذرد، هنوز روز را توان رقابت به شب نيست، آن‌هنگام که آغوشم جايگاه توست.

Advertisements

خانه کودکي‌ها

وقتي هنوز خانه کودکي‌هايت هست، ميتواني کودک درونت رو به امواج آرامش بخشش بسپاري، آرامش بخش ترين خوابهايت را در آن بازآفريني کني.

خانه کودکي‌هايت، اگر شانس بودنش را هنوز داشته باشي، وقتي بعد از مدت‌ها به آن برمي‌گردي. هرچند کوتاه و چند روزه، حس سيالي به تو ميبخشد انگار ميان اقيانوس بي‌کران و پهناوري شناوري. انگار زمان مي‌ايستد. دورت را حبابي از کودکي فرا ميگيرد، حبابي از مهرباني و صفا، دريا دريا آرامش…

خانه کودکي ها، اگر شانس بودنش هنوز باشد…

مشترک مورد نظر

باید یه اپلیکیشنی بسازن بذارن روی موبایل‌ها، روي تلفن‌ها، که وقتي زنگ ميزني به يکي، وقتي خوابه، بگه باباجان مشترک مورد نظر الان خوابه، بيدارش کنم؟ يا ميخواي بي‌خيال تماس بشي؟

حالا هرچي طرف عزيزتر اپليکيشن واجب تر. اين خجالت بيدار کردن آدم‌ها، اينقدر بزرگ هست که يکي بايد بشينه يک همچين اپليکيشني بسازه.

دريغا ويرانگي بي حاصلي که…

دوست عزيزم سعيد شنبه زاده مي گويد: اين موسيقي با هر ريتمي که باشد، تند يا کند، غمگين است، درونش غم دارد.

بيست ترانه ماندگار را من و تو پخش مي‌کند. بيست ترانه‌اي که مردم برگزيده‌اند. همه رنگ غم دارند. همه گوشه‌ي چشمت را به اشک مي‌نشانند.

اين غم در تار و پود ماست، در ذره ذره وجود ما. نشانگر گذشته و حال ما. تاريخ ماست. نشانگر ناکامي‌هاي بزرگ ملتي است که بارها و بارها اميدش را برباد ديده است.

دريغا…

چهار کلام سخن با هومان يا «من رويايي دارم، روياي آزادي»

1-     هومان جان

اين دوستان از من مي‌خواهند و منتظرند از تو بنويسم. چه بنويسم؟ از کجا بنويسم؟ چرا من بايد بنويسم؟ نوشتن از تو سخت است، مي‌ترسم، ميترسم نتوانم حق مطلب را ادا کنم. مگر ميشود با چهار خط نوشته از بزرگمردي تو گفت؟ از آزادي‌خواهي و تلاش خستگي ناپذيرت براي تغيير کردن و تغيير دادن گفت. بگذار خيلي از اين حرفها و خاطره ها بين من و تو بماند. تو احتياجي به اين چيزها نداري.

2-     هومان جان

دارم رانندگي مي‌کنم. ضبط ماشين مي‌خواند: » من رويايي دارم روياي آزادي…». من پرتاب ميشوم به روياهايت، به روياهايمان، به روياي آزادي. يادت هست روياهايمان را، يادم هست آنهمه تلاش تو براي آزادي، آنهمه تلاشمان براي غلبه بر نااميدي را. هومان جان، يادت هست يک متر مربع آزادي را؟ يادت هست شک من را به برپا داشتن آن تابلو آزاد. گفتي: » اگر مردم اين يک‌مترها را بر پا کردند، ميليون ها متر ايران مي‌تواند آزادي را تجربه کند.»

 يادت هست آن همه بحث و جدلمان با هم را؟ يادم نمي‌آيد بر سر موضوعي با هم ساعت‌ها بحث نکرده باشيم. همديگر را نقد نکرده باشيم. زيبايي دوستي ما به اين همه نقد پذيري بود به اين همه گفتمان که يک بار هم به تنش کشيده نشد. مخالف کار سياسي در دانشگاه بودم و تو در سرت سوداي سياسي کاري. چه ساعتها که بر يکديگر نتاختيم. يادت هست محکوممان کردند که قبل از جلسات با هم توافق مي‌کنيد که با هم مخالفت سوري کنيد و برسانيد جلسه را به آنجا که مي‌خواهيد؟ نمي‌دانستند ميشود يکديگر را نقد کرد و به هدف واحد رسيد؟ تعجبشان از آن همه حجم دوستي بود. از آن همه نقد پذيري تو، از عظمت باورت به گفتمان و خرد جمعي در عجب بودند.

هومان جان، در طول اين سالها صيقل خورده‌ام، پخته تر شده‌ام، اما رويايمان يادم نرفته، همانطور که خاطرات آن روزها يادم نرفته، آن همه حجم دوستي که هيچگاه مرا ترک نمي‌کند. مطمئن باش به شعر، به آواز، به ليلاهايمان، به روياهايمان پشت نمي‌کنم.

3-     باور داشتم که کوهي هستي استوار، خبر تصادفت را به اکبر برادرت که دارم، گفتم «نگران نباش هومان محکم تر اين حرفهاست، تجربه اين تصادف ها رو هم داره» در اوج قطع اميد دکترها من باور داشتم که ميماني. اين کوه هميشه پشت و ياور من بوده. هميشه حسش کرده‌ام. من مرد دانشگاه بهم ريختن نبودم، مرد ايستادن در روي رئيس دانشگاه و حراست و سکه يک پولشان کردن در جلسه مسئولين با تشکل هاي دانشجوئي نبودم.  اين ها همه به خاطر حس تکيه‌گاهي بود که تو بودي.

4-     ميگه «چرا کم گريه مي‌کني؟ چرا نميذاري اشک بياد و سبک بشي؟» مثل اينکه نمي فهمند اين‌ها که هومان هيچگاه براي من نمي ميرد. هميشه زنده‌است.

×××

پي نوشت: اين نوشته + را هم وقتي بار اول تصادف کرده بود نوشتم.

و به خاطر بوي شويد/شود

رفته‌ام وزارت مخابرات. پايين سيد خندان است. کارم که تمام شد گفتم بروم پياده گز کنم تا سر همت بعد ماشين بگيرم. راه مي افتم بالاتر از سيدخندان سمت چپ يک کتاب فروشي مهجور مي‌بينم يادم به دعوت فرجام مي‌افتد که در اين نمايشگاه کتابي برويم سراغ مهجورين. مي‌روم داخل. زن و مرد ميان‌سالي صاحب آن‌جا هستند يک ميز گرد گذاشته‌اند وسط خودشان دورش نشسته‌اند. زن دارد سبزي پاک مي‌کند. به خدا داشت سبزي پاک مي‌کرد. بويش کل کتابفروشي را گرفته بود. هفت جلد کتاب مي‌خرم بس که هر چي مي‌خواستم دارد. راضي و خشنود از خانم و آقا به خاطر اين کتاب فروشي مهجور با صفايشان تشکر مي‌کنم و به خاطر بوي شويد.

14.2.91

سه روزه دارم از استرس می میرم. سه چهار ماهه دارمش، اما سه روزه به اوج رسيده.

سه روزه استرس تمام کاسه کوزه شخصیتیم رو در هم پیچیده و گفتگوی درون شده تمام شخصیتم. از هر راهی که بلد بودم  باهاش مقابله کردم اما حجم استرس خیلی بیش از این ها بود. دیشب یک خبر، يک رخداد در راستاي آن چيزي که منبع استرس بود من رو در استيصال و ياس بدي فرو برد.

ساعت يک با زور قرص من رو خوابوند تا شش صبح و شش تا هشت توي رختخواب چرخيدم و حجوم  فکر و حجم سنگين استيصال من رو در هم کوبيد.

ظهر گفت بيا بريم نهار بيرون. توي پمپ بنزين ده دقيقه بالغانه با هم حرف زديم. زاويه نگاهمون رو تغيير داديم و من آرامش عجيبي سر تا پام رو در بر گرفت. آنقدر آروم  شدم که نا خودآگاه با آهنگ بندري ماشين ريتم گرفتم. امشو شووشه ليپک ليليلونه.

مرسي عزيز دل.