دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ نوامبر, 2013

پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم .

1-     در وجود هر کس
رازی بزرگ نهان است
داستانی
راهی
بيراهه ئی
طرح افكندن اين راز
راز من و راز تو
راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است.
«ماركوت بيكل»

2-     تازه كه شروع كرده بودم به شنا. استخر. فكر و ذهنم تكنيك بود و استيل. يا حداكثر امروز ده طول اضافه شنا كردن و گاهي هم تمرين لاكتيك را پيچاندن!

دريا كه آمد وسط تا آمدم بشوم «شناگر دريايي» هزار «خويش آموزش» تجربه كردم. اين وسط آتيلا هم خيلي كمك كرد. شب و روزمان در يك دوره شناي دريايي شد. دريا شد انگار كف دستم. كيلومتر واحد حقيري بود. و هدف بيشتر شنا كردن و جلو رفتن و از دل طوفان درآمدن بود. شناخت دريا كه اسمش را ميگذارم تكنيك دريا بي شك مهمترين بود. شناي در دريا چيز عجيبي است. بايد شنا كني. انرژي تقسيم كني. نفست را بشمري حتي. بايد بفهمي كجاها بايد استراحت كرد كجاها سريع رد شد. جريان چيست. جهت باد را با صورت خيست حس كني و مقايسه كني با جريان آب رو و زير، كه آب دريا را پيش بيني كني. بايد بتواني مرتب جهت شنايت را ارزيابي كني. برگشت حساب شده داشته باشي. جريان ها و موج ها را بشناسي. از تغيير دمايي آب استفاده كني در تشخيص عمق يا از شكست موج بهره بگيري و صدها و صدها پارامتر ديگر. اما دريا هميشه جنگ بود و جنگ بود و جنگ. در دريا رفتنم شروع جنگي بود كه بايد خودم را به خويشتنم ثابت مي كردم. دچار نبرد و مسابقه اي با خودم بودم كه با دريا عينيت ميافت. امروز تا كجا بروم. چگونه بروم. در دل طوفان بروم و برگردم. شب بروم. يك نيم روز كامل در دريا بچرخم. صبح بروم عصر بيايم. در سرماي زمستان بروم و… همه و همه از نبردي مي آمد كه فكر مي كردم بين من و درياست اما بين من و خودم بود.

غواصي كه شروع شد. همه چيز عوض شد. آن همه تكنيك و دانش آموختن. همه براي زنده ماندن. براي در آغوش كشيدن دريا. براي يكي شدن و دوست داشتن. براي در او فرو رفتن. به دريا نشستن. لذت بردن و «زنده ماندن».

دريا ديگر نبردي با من ندارد. ديگر با خودم نبردي ندارم. از آن هنگام كه آموختم، چگونه زنده بمانم، در آغوش بكشم، زندگي كنم و لذت ببرم. اين را درست همين چند شب پيش كشف كردم. درست وقتي در نهايت مستي مايو پوشيدم تا دوباره شب دريا را بشكافم، فهميدم. ديدم دلم نميخواهد. سرماي آب و شبانگاهش هيچ به چشمم چالش و نبرد نيامد. به خودم گفتم گذر كردي، از اين مرز گذر كردي. از مرز جنگيدن و اثبات گذر كردي.

3-     ويكتور فرانكل بزرگ روانشناس اگزیستانسیال و خالق نظريه لوگوتراپي. جزو بازماندگان اردوگاه معروف و مخوف آشويتس است. وي مدت زيادي در اردوگاه کار اجباري، اسير بود که تنها وجود برهنه‌اش براي او باقي ماند و بس. پدر، مادر، برادر و همسرش يا در اردوگاه‌ها جان سپردند و يا به کوره‌هاي آدم‌سوزي سپرده شدند. خواهرش تنها بازمانده اين خانواده بود که از اردوگاه‌هاي کار اجباری جان سالم بدر برد.  فرانكل درباره زنده ماندنش و تصميم بر زنده ماندن در كتاب معروفش «انسان در جست و جوي معنا» بسيار بحث مي كند. خود و تمامي افراد آشويتس را در برابر اين پرسش نشان ميدهد كه «ما از اين اردوگاه جان سالم به در نمي بريم. پس چرا به زنده ماندن ادامه دهيم؟ چرا خودكشي نكنيم؟» فرانكل به دنبال تعريف معناي زندگي براي هركسي مي رود و سعي ميكند نشان دهد كه چه معنايي از زندگي سبب ميشود كه يك عده منجمله خود او خودكشي نمي كنند. فرانكل بعد از آشويتس به دنبال بازنويسي تجربه خودش از لوگوتراپي و معناگرايي ميرود و ميگويد اولين پرسش از هر كس كه چرا خودكشي نمي كني، نشان دهنده نگاه آن كس به زندگي است.

در مقدمه كتابش ميخوانيم: » در زندگي هر کسي، چيزي وجود دارد. در زندگي يک نفر عشق وجود دارد که او را به فرزندانش پيوند ميدهد؛ در زندگي ديگري، استعدادي که بتواند آن را به کار گيرد؛ در زندگي سومي، شايد تنها خاطره‌هاي کش‌داری که ارزش حفظ کردن دارد.»

4-     معناي زندگي در نبرد با دريا، نبرد با خويشتن، نبرد با «زندگي» نبود. معنايش در آغوش كشيدن دريا- زندگي- است. در شناختنش، همراه شدنش. در به زندگي نشستن.

Advertisements