دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ژوئیه, 2013

اگر دیگر پای رفتن مان نیست، باری قلعه بانان این حجت با ما تمام کرده اند که اگر می خواهید در این دیار اقامت گزینید می باید با ابلیس قراری ببندید!

يکبار بردارم مفصل بنويسم از جغرافيا، از تاثيرش بر مردمان و فرهنگ‌ها.

از شيراز بنويسم، از شراب و چهار فصل و سايه‌هاي درختاني که شعر ميسازند و طرب، آرامش ميسازند و عاشقي.

يا بوشهر  و دريا که صفا وصميميت و همدلي مي‌آورد. ماهيگيري و ملواني که روحيه همکاري و هم‌انديشي مي‌بخشد.

آبادان و گرما و صنعت نفت که آرمان مي‌آورد و آرمان‌خواهي ميزايد. انقلابيگري و شر و شور‌‌ ِ به پاخواستن و اعتراض محصول ميدهد.

گيلان با آن همه جنگل و کشاورزي و روستانشيني‌هاي مخصوصش. زن و مرد پرتلاش ميسازد، اعتدال و آزاد منشي و گريز از پدرسالاري و استبداد را نويد ميدهد.

نگران تهرانم، نگران تهران امروزم. خشونت مي‌زايد، عصبيت و پرخاش جويي.

تهرانِ روز اينگونه است. اميدم به شب‌هاست، اميدم به دوستي‌هاست.

* تيتر از شاملوست.

Advertisements

شاه شمشاد قدان. خسرو سلبريتيان.

امير كه رفت جاي خاليش همچنان، آن گوشه‌ي همه شب نشيني هايم -همه آن بحث‌هاي جدي- نمايان است. سيروس كه رفت، رد نگاهم به افق خيره ماند، هضم نبودنش سخت بود، آوار بود. دوستي بيدريغش كمبودم شد. هومان كه فرو نشست از زيستن، كمرم شكست، بخشي از وجودم را برد. هنوز شبهايي خواب مي بينم كه وسط خانه اش ليوان چايي را پر مي كنيم و از گنجي و عبدالله نوري و سياست تا دانشگاه و كارهايي كه بايد بكنيم و تندروي و ميانه روي صحبت مي كنيم. بودنش امنيتي بود كه تنها فقدانش مي توانست به صورتت بكوبد.

ما مجبوريم به بازسازي خويش. مجبوريم به زندگي، به ارتقاي آن. به پيدا كردن يكديگر به گرفتن دست هم. به تاب آوردن خردادها و ساختن شادي‌ها و فرداها با هم.

در اين يافتن هاست كه هادي پيدا ميشود، آذر مي‌آيد، سولمازي هست و رامين. و آخ از اين رامين. چشم كه باز مي‌كنم مي بينم با رامين ترميم شده‌ام. زخم كهنه كه خب هميشه هست، اما رامين شده همدم بي‌بديل امروزم. هوار هوار مهرباني دارد، دريا دريا آرامش مي‌بخشد اين پسر، و امان از شيطنت‌هاي زيرپوستي‌اش. قدرت دوستي را درست مي‌شناسد و درست خرجش مي‌كند. توانايي‌اش در متعادل‌سازي و آرام‌سازي بي‌نظير است….

وچقدر خوشبختم اين روزها، خوشبختم كه هست و خوشحالم که از آن پايدار‌هاست از آنها که خيال رفتنش به سر نيست و مي‌توان گذاشتن کنار ديگراني که الان سال‌هاست رفيق گرمابه و گلستانند. ميشود گذاشتش پيش آنا و فرجام عزيز مثلا، يا خيلي‌هاي ديگر.

پي نوشت: جاي خيلي ها در اين مثال ها خالي است.