دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ژوئن, 2013

ما- پینوکیوهای این روزها

954873_579363542104541_702847909_n

پینوکیو بی شک مذهبی ترین و سنتی ترین کارتون بچگی های ماست. تمامی نمادهای مذهبی خیلی پررنگ درون آن به کار رفته است. یکبار یادم باشد درباره تمام نمادهای آن صحبت کنم از پدر ژپتو نماد خالق تا دریا که نماد ناخودآگاهی است و خشکی  نماد خودآگاهی. نهنگ که یادآور داستان حضرت یونس است و بلعيده شدن توسط نهنگ و بيرون آمدن از آن نيز نماد مرگ در يك سطح زندگي و «تولد مجدد» در سطحي متعالي‌تر است.

در پینوکیو شادی و خوشگذرانی آخرش به خر شدن و حیوانی شدن افراد منجر میشود.

این کارتونها, نمادها و ایدولوژی ها ریشه دوانده در تار و پودمان.

ما هفته ی شادی را پشت سر گذاشتیم. هفته ای پر از خوشگذرانی  و شادی. حس عذاب وجدان, خر شدگی  داریم.

عادت نداریم. همین

Advertisements

خاطره بازی – خاطره سازی

نسل بي خاطره نسل بدبختي است آقاجان.

با شراب و مي و موسيقي و دف و تار و گيتار خاطره ميسازيم. با دوستي و بحث سياسي و كافه ‏نشيني هم. با اشك‏ هاي فرودگاهي و رفتن يكي ديگر. با آغوش‏ ها و بوسه ‏هاي مخفيانه و غيرمخفيانه. با همه وجودمان خاطره ميسازيم. چارديوار خانه‏ هامان را ايزوله ساز زندگي و شب نشيني‏ هايي كرديم تا كه آنگونه كه ميخواهيم بي خيال پدرسالار بيروني خاطره سازي كنيم. زندگي كنيم.

نسل ما نسل خاطره سازيست. خاطرات فردي و دوستانه تا خاطرات جمعي و اجتماعي.

نسل خاطره ساز هفتاد و شش، هشتادو هشت. اشك و آه و دود و اشك آور. خنده و شيطنت و طنز. نسل نااميدي ها و اميد سازي‏ ها. نسل بازي با استراليا، برد آمريكا.  نسل خاطره‏ بازي شديم. با‏خاطرات جمعيمان مي نشينيم، مست مي‏كنيم و بلند بلند آفتاب‏كاران مي خوانيم و زار مي زنيم. با همان خاطراتمان از روزهاي در خيابان مي گوييم و قهقهه مان فضا را پر ميكند.

 اشك و آه و خنده و شادي، هر چه هست، خاطره سازيست. و من خوشحالم كه هنوز ايرانم كه نه مجبور شدم و نه توانستم بروم. خوشحالم كه در خاطره سازي نود و دو اينجا هستم. آري، داريم خاطره ميسازيم. قدرش را بدانيم.

اميد بذر هويت ماست

 افسانه‌هاي یونان مي‏ گويند که «پاندورا»، نخستین زنی بود که آفریده شد و خدایان صندوقچه‌ای به او سپردند که در آن همۀ بلایا، غم‌ها، شومی‌ها و مصیبت‌ها محبوس بود. می‌گویند پاندورا یک روز از سر کنجکاوی جعبه را باز گرد و مصیبت‌ها و غم‌ها از آن بیرون آمدند که تا ابدیت دامنگیر انسان‌ها شوند. پاندورا وقتی به اشتباه خود پی برد، صندوقچه را بست، اما دیگر دیر شده بود و تنها «امید‏» در جعبه باقی ماند که مایه‏ ي آرامش و تسلای نوع بشر باشد.

 درقرن بيستم يكبارديگر ارنست بلوخ، فيلسوف آلماني، اميد به عملي كردن اوتوپي رامطرح نمود. فارغ از آنكه چقدر با فلسفه و نگاهش موافق باشم يا نباشم. فلسفه او، فلسفه اميد، وجدان فردا و  وجدان آينده است. او مي نويسد اميد را نبايد هيچگاه نااميد كرد. موضوع اصلي فلسفه بايد كمك به برقراركردن يك وطن، يعني يك اوتوپي باشد. انسان در ميانه راه است، درراهي بسوي وطن و اوتوپي .به نظر او روشنفكر بايد هميشه ازحصار نااميدي عبور نموده ودر حوزه اميد به اوتوپي وارد شود، وباگذار ازمرز واقعيات موجود، امكانات جديدي راكشف كند. بلوخ درهمه جا درس اميد ميداد. اودركتاب “اصل اميد“ مينويسد، تنها وطن رويايي اش در دوران كودكي ،اميد بود، اميد به آينده، اميد به يك اوتوپي.

اميدوار شدن و دوباره نااميد شدن. ترس اين روزهاي ملت من است. ترس مردمي است كه شكست را بر نمي تابد و از نااميد شدن مي هراسد. نا اميد شدن- دوباره نااميد شدن- آنقدرها ترسناك هست كه ملتي را به قهر با سرنوشت و به دست كشيدن از تلاش وادارد.

ملتي كه از نااميدي مي ترسد بذر اميد را در دلهايش نگاه نميدارد.

روانشناسي مي گويد موقعيت هايي هست كه در آن گير كرده ايم. درست نيست. راضي كننده نيست. خوب و متوسط هم حتي نيست اما به آن خو گرفته ايم. «پايداري» دارد. از اين پايداري كندن- كه لازمه هر تغيير و پيشرفتي است- گاهي آنقدرها دردناك است كه از آن نمي‏كنيم كه در همان منجلاب مي‏مانيم چرا كه پايداري به ما حس امنيت كاذب ميدهد.

ترموديناميك مي گويد به وجود آوردن هر نظمي از دل بي‏‏‏ نظمي، كار مي خواهد. كار و تلاش و به تغيير نشستن را بايد از خود آغاز كرد. اميدوار شدن يعني از آن «پايداري» ناميمون كندن. يعني جلورفتن و كار كردن. يعني پويايي و حركت.

يادمان باشد كه «نوميدان را معادي مقدر نيست».