دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ آوریل, 2013

طعم وبلاگ نویس

 

کلمه بو دارد, رنگ دارد, طعم دارد, بار ویژه دارد, سخت یا نرم است, سرد است یا گرم, ترش رو یا مهربان است, ابله است یا فرزانه, بزدل است یا شجاع, بی عار و درد است یا جدی و مسئول, نجوا را بهتر منعکس می کند یا فریاد را.
احمد شاملو

وبلاگ نويسي، بر صور مختلف است. واقع‌نگاري است يا تجربه‌نگاري یا  دانش‌نگاري و عقيده‌نگاري و الخ.

گاهي وبلاگ‌نويسي دل‌نگاري است. سخن‌ دل است. سوزِدل، دردِدل، شوقِ‌دل و از اين دست. گاهي هم دلبخواهي است، عشقي است. مثل وبلاگ‌نويسي من كه گاهي دلم بخواهد، عشقم بكشد، مينويسم و نظر مي‌دهم.

دلبخواهي و دل‌نگاري كه باشد ديگر خطي ندارد، ربطي ندارد، هدفي هم گاهي ندارد. نوشته گاهي شاد است گاهي غمگين، زماني پرشور، زماني منطقي، بالاست امروز، فردا پائين. روزي دنيا را تكان ميدهد، ديگر روزي به تلنگري فرومي‌شكند. اشك مي‌نمايد يا قهقهه. مست مي‌رساند يا خسته، دل‌شکسته و کنجي خزيده.

بايد سرويس دهنده‌ها بردارند سيستمي بگذارند که بتواني منحني حالات روحيت را در پست ها ترسيم کني، مونيتور کني انگار آرشيو را مرور مي‌کني.  معلومت کند کجاي کاري، زندگيت رو به چه روال است بر وفق کدام مراد و مريد است. از کجاي کار ريخته‌اي بيرون، دل نماياندي، شور بخشيدي يا غصه علم کردي.

منحني هر کدام از ماها چه حرفها دارد که فریاد زند.

خضر زنده در گذر است

باید یک شبی مثل امشب بی خوابی به سرت زده باشد. باید روزهایی مثل این روزها پر از زلزله و پر از سایه مرگ باشند تا بنویسی از «خضر زنده که در گذر است»

«کل خاور» پیرزن نازنینی بود که در کودکیم گاه و بیگاه در خانه مادر بزرگ میدیدم .  کل خاور بیش از آنچه عاشق زندگی باشد هراسناک مرگ بود. اگر از مرگ و قبر و مرده و رفتگان سخنی می گفتی یا حتی یادی می کردی جمله معروفش را خطابت می کرد: «بچه ام! هیچی نگو! حرف مرگ نزن, خضر زنده در گذر است»

پارسال بود احیانا که هواپیما هفت هشت ثانیه ای تجربه سقوط را نشانم داد, تجربه نزدیک بودن سایه «خضر زنده». احیانا به خیر گذشت که هنوز مینویسم. به لطف خلبان و خروج به موقع از اتوپایلوت! تجربه بی نظیر بدرد بخوری شد. همان موقع دفترم را باز کردم و واقعه را ثبت کردم. زیرش نوشتم «معنای زندگی بالاتر از همه کشمکش هاست.  یادت باشد که کشمکش تاناتوس است و عشق اروس «.

باورم این است که پذیرش مرگ, زیستن با آگاهی از مرگ که هرگاه ممکن است برسد, باشد و ببرد بسیار مهم تر از چگونگی و واقعه مرگ است. واقعه مرگ هیچ به آن اهمیت زیستن در یاد مرگ نیست.

گذر خضر زنده باید برایم کامل تر زیستن و عاشق تر زیستن –معنا دادن به زندگی- را دستاورد دهد.

حتما که سخن دوست خوشتر است

داشت برايم از عسل بديعي مي گفت و از بحث دارو و افسردگي اش و من فكر مي كردم به افسردگي. به اين «لانه کرده» در لايه‌هاي زيرين شخصيت همه آدم ها، خصوصا آن ها كه مي‌انديشند. آن‌ها كه انتظارشان از خودشان و جامعه شان بالاتر است.

 مي‌داني گاهي فکر مي‌کنم افسردگي خطر در كمين همه تحصيل كرده هاست. افسردگي از نوع حاد و  شديد آن گرفته تا نوع پنهان و Dysthymia که حتي ممکن است خيلي هايمان متوجه آمدنش و سلطه‌اش بر خودمان نباشيم.

داشتم فكر مي كردم خيلي چيزها هست كه آدم را از اين خطر مي رهاند. رضايت از خود، حس پيشرفت، آموختن. رضايت و آشتي با سن و سال، وقتي ببيني هدر نداده اي، که مفيدي که جلو ميروي و هدف داري.

 اما اگر شانس هيچ‌کدام از اينها را نداشته باشي. اگر در مقطعي، دوره‌اي، بخشي از زندگيت هيچ‌کدام از اينها نباشد، آنچه تو را از افسردگي ميرهاند، دوستي‌ است، معاشرت است با آن‌ها که دوستشان داري که شبيه تو مي‌انديشند و سعي مي‌کنند همانند تو براي خودشان در کنار  جامعه و سياست و اخبار، تفکر، گفتگو، شادي و پيشروي بسازند.

خوشحالم که اين شانس آخر را همواره در طول اين سال‌ها داشته‌ام.

خانه کودکي‌ها

وقتي هنوز خانه کودکي‌هايت هست، ميتواني کودک درونت رو به امواج آرامش بخشش بسپاري، آرامش بخش ترين خوابهايت را در آن بازآفريني کني.

خانه کودکي‌هايت، اگر شانس بودنش را هنوز داشته باشي، وقتي بعد از مدت‌ها به آن برمي‌گردي. هرچند کوتاه و چند روزه، حس سيالي به تو ميبخشد انگار ميان اقيانوس بي‌کران و پهناوري شناوري. انگار زمان مي‌ايستد. دورت را حبابي از کودکي فرا ميگيرد، حبابي از مهرباني و صفا، دريا دريا آرامش…

خانه کودکي ها، اگر شانس بودنش هنوز باشد…