دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ دسامبر, 2012

من مانده‌ام و دريا دريا خاطره

دارم بعد از مدتها در داشبورد وردپرس چرخ میزنم. کامنت ها را دسته بندی کرده به بیشترین کامنت گذار. دومین نفر هومان است.  کامنت هایش را کلیک می کنم در یکی نوشته:

«تولدت مبارک

ارزوی سلامتی و شادکامی برایتان داریم

تولدمان در اختیار خودمان نبود و مرگ نیز

اما زیستن چرا

در دست و اندیشه ماست برای زندگی زیبا و پر جنب و جوش در عین حال آرامش خیال گامهای استوار برداریم

هومان»

خلاء نبودنش، نداشتنش، آوارم میشود.

زيگزاگ

این زیگزاگ‌های پرنده.

این ها که مثل باسیل روی چشمانت و در دیدت می‌لغزند.

نشان خوبی نیست.

 میگرن در راه است.

من. اکنون. اینجا

كارم، مهندسي و طراحي باشد با رگه‌هاي مديريتي كلان و افق چشم‌اندازم البرز سپيد‌پوش باشد و پرچم سه رنگ بزرگي كه در باد مي‌رقصد.

اعتراف می‌کنم اگر میدانستم این‌چنين ميشود هیچ نگرانی به دلم راه نميدادم.

تغيير

تغییر درد دارد.

درد فاصله گرفتن از ایستایی. درد اشتباه کردن و اصلاح کردن. آزار ديدن و آزردن. درد نوشدن و شکفتن.

تغيير درد دارد، اما راهيست که بايد رفت. درد را بايد کشيد و به اصلاح خويش گردن نهاد. درد ايستادن و اسير خويشتن بودن درد شايد آرام‌، ولي يکنواخت و کشنده‌ ايست.

دراک در سربازي- قسمت اول «آق قلي»

آق قلي

میگه: «آرش این کد دوازده بدجور حالش بده نمی‌تونه نظام جمع بره». صداش می کنم: «کد دوازده بیا بیرون، بیا اینجا». از صف میاد به سمتم توی راه در حال اومدن از حال میره. بچه‌های صف اول می گیرنش نخوره زمین. می گم: «بیارین اینجا توی سایه این درخته بشونینش. بقیه برین سریع سر جاتون وایسین. فقط خسرو بمونه». خسرو دکتر است.

فرمانده گروهان میاد. «ارشد چی شده؟». می گم «کد دوازده از حال رفت». مهرداد با همون لهجه کرمونشاهیش میگه: «آقا جان حالش بده ضعیفه این نمی تونه». فرمانده به مهرداد میگه «سریع ببرش بهداری».

به خسرو هم می گم باهاش بره.

دوباره حالش بد میشه. فرمانده گروهان با عصبانیت میگه «ببرینش درمونگاه، بگین این روزی سه بار غش میکنه یه فکری به حالش بکنن یا بفرستنش بره خونش!». به کد یازده -بغل دستیش- می گم «ببرش درمونگاه». بار چندمه که حالش بد میشه. مهرداد دوباره توی زمان استراحت بین نظام جمع میاد میگه «آقا آرش بابا این نمیتونه خیلی ضعیفه مریضه یه فکری براش بکن». می گم «خودت برو درمونگاه ببین اوضاع این چطوره. چکارش کنیم».

«دکتر میگه کم خونه». مهرداده که داره گزارش میده. «براش الان سه روز استعلاجی نوشته می گه این بره معاف میشه احتمالا. کم خونه».

فرمانده گروهان میگه «بذارین بعد از سه روزش اگه بهتر نشد. بفرستیم بره بره دنبال معافیش».

سه روز توی آسایشگاه میخوابه.

بعد از سه روز هم باز حالش همان طور است. ایندفعه آمبولانس میاد میبردش. فرمانده گروهان میگه: «آرش یکی رو بفرست بره بگه این رو اعزام کنند بیمارستان یا نامه بدن بفرستیم بره دنبال معافیش این خدمت بکن نمیشه این اصلا برای چی اومده خدمت؟»

باز هم استعلاجی برایش می‌نویسند. همان حرف های قبل. فرمانده گروهان گیر میده که «نامه‌اش رو آماده کنین بفرستیم بره برای معافی دنبال کارهاش». بهش می‌گم «آق قلی می‌خوایم بفرستیمت بری دنبال معافی. نمی‌دونم بهت میدن یا نه ولی شنیدم این هایی که از داخل خدمت میان راحت تر میگیره کمیسیون.  اما بعید میدونم به کم خونی معافی بدن البته به دکترهای این درمونگاه و حرفشون اعتمادی نیست تو دکتر نرفتی قبلا؟ مشکلت رو نمی دونی چیه؟»

می‌گه: «نه من نرفتم دکتر تا حالا». فارسی رو سخت و با زور حرف میزنه. ترکمنه. لاغر و رنگ پریده است.

می‌گم «به هر حال می خوان بفرستنت بری برای معافی». میگه‌: «امریه‌ام چی میشه. می گم بابا تو با این حالت احتمالا معاف شی  فکر امریه‌ات هستی؟»  میگه: «اگه نشه ولی امریه‌ام  باطل میشه».

امریه، سربازهایی هستند که برای خدمت در ادارات دولتی توانستن از جایی پذیرش بگبرند و فقط آموزشی را در سیستم نظامی هستند و بقیه را در ادارات کار می کنند و این شانس بزرگیه و گرفتنش خیلی کار مشکلیه. برای همین نگرانش است.

می‌گم «نمی دونم. فرمانده گروهان دیگه قبول نمی کنه تو رو اونجوری. گیر داده بفرستیمت بری».

فرداش میاد میگه «زنگ زدم به بابام گفت حالت بده میام دنبالت میبرمت. اما نمی‌خوام امریه ام باطل میشه خوب میشم قول میدم». دلم میسوزه برایش. به فرمانده گروهان می‌گم «گناه داره امریه‌اش از دست میره بعیدم میدونم به این سادگیا معافش کنن» میگه «خب نمی تونه. صداش کن بیاد».  فرمانده گروهان ازش یه تعهد کتبی میگیره که اگه طوریش شد با خودش. حتما منظور اینه که اگه مردی خودت خواستی.

بعد از رفتنش از اتاق، فرمانده گروهان میگه «بیشتر روزها بذارش نگهبان آسایشگاه باشه. توی نظام جمع هم بیارش بیرون وایسه. به مربیا هم بگو حال و روزش رو که  مراعاتش کنن».

نگهبان آسایشگاه در روز بر خلاف شب یه پوئن حساب میشه هر کس حالش بد است یا مشکلی دارد را در روز می‌گذارم بایستد. گروهان ‌های دیگه نوبتی نگهبان روز را تعیین می‌کنند. کار نگهبان روز این است که بشینه توی سایه داخل آسایشگاه روی صندلی با اسلحه و کسی را داخل راه نده و برای خودش چرت بزنه.

صبحگاه مشترک است. فرمانده پادگان بالا ایستاده. اولین صبحگاه مشترک و صدا از سنگ در نمی‌آید. آق‌قلي دوباره حالش بد میشه کناریش کد یازده میارتش آخر صف و میگه «آرش می برمش درمونگاه». می‌گم «ببر به سمت آمبولانس اون گوشه ایستاده». میبره و آمبولانس دور میشه.

امیر حسین کد یازده بعد میاد پیشم میگه «داشتم از خستگی خشک ایستادن می مردم خدا آق قلی رو خیر بده بهش آروم گفتم الان وقتشه اونم خودش رو زد زمین». می‌گم ای ناکس تو دیگه چه جونوری هستی… میخنده و میروه.

آق قلی تقریبا هیچ دوستی ندارد. با اینکه همه هوایش را دارند و به او کمک می‌کنند. با هیچکس دوست نیست. عصرها که یک ساعتی به حال خود هستیم و بچه ها فوتبال و والیبال بازی می‌کنند. آق قلی یک گوشه مینشینه و به بازی بچه‌ها نگاه میکنه.

کلاس رزم انفرادی سخت ترین ونفس درآور ترین کلاس است. نیروی زمینی یعنی سربازان قوی و چالاک این حرف مربی رزم انفرادی است. از همان روز اول نفسمان را گرفت. آق قلی را اما اکثرا گذاشتم نگهبان ولی مربي گیر میداد که چرا کد دوازده همش نگهبان است. موضوع را توضیح دادم اما گفت بیاید سر کلاس». به فرمانده گروهان گفتم. گفت «باهاش صحبت می کنم کمتر بهش سخت بگیره اما کلاس بره».

تقریبا هر روز کلاس رزم انفرادی از درس هایی که داده سئوال میپرسه و اگه بلد نباشی با سخت ترین نوع تنبیه نظامی مواجه میشی که آسان‌ترینش استتار کردن با گل و برگه یعنی باید بری و سر تا پایت را با گل و شاخ و برگ رنگ کنی و برگردی همان‌طور سر کلاس بنشینی.

این تنبیه همیشگی آق قلی است. تقریبا همیشه بلد نیست. توی دلم می‌گم بیچاره خون و مواد قندی به مغزش نمیرسه.

فرمانده آموزش میاد سر کلاس برای سئوال و جواب و بازرسی. آق قلی بلند میشود و می‌گوید:» یک سری از بچه ها مثل من بار اولشونه که فارسی حرف میزنن و استادها هم شفاهی میپرسند»

امتحان کتبی می‌گیره مربیمون. آق قلی نمره‌اش یک و دو میشه. مربیمون میگه «اینم امتحان کتبی. بیا بیرون سینه خیز برو تا اونور میدون وایسی با لگد میزنم تو کمرت. برو.»

مربي داره چند نفر دیگه رو هم تنبیه میکنه برمیگرده میبینه آق قلی یه متر رفته وایساده می‌گه

-«چرا نمیری؟ «

– «من راضیم».

 – «به چی راضی‌ای؟»

با همان مظلومیت همیشگیش میگه «خودتون گفتین می زنین تو کمرم اگه نرم من راضیم بزنین تو کمرم نمی تونم سینه خیز برم». مربیمون میمونه چی بهش بگه. میگه «بلند شو برو سر جات توی صف وایسا».

توي آمادگي جسماني، قبل از شروع مربي که آدم محترميه مي گه «آق قلي بيا بيرون، بقيه شروع کنيد اول سه هزار و دويست متر رو مي‌دويم. بعد بقيه موارد رو.»

توی اردو آق قلی را می‌گذارم بین معاف از رزم ها که کاری باهاش نداشته باشند. خودم هم توی چادر معاف از رزم ها شب‌ها میخوابم. آق قلی دوست شده با بچه‌ها و شبها داستان‌های خنده دار از عاشق شدنش و دختربازی‌هاش توی دانشگاه گلستان تعریف می‌کنه بچه ها میگن زبون باز کرده. بعضی‌ها میگن بابا این از اولم ما رو سر کار گذاشته بود. یکی میگه آق قلی این روزها همه توی اردو مثل خر عرق میریزن تو چادر لم میده با معاف از رزم ها، براي همين کيفش کوکه، زبونش باز شده. شب توي چادر وسط خنده‌ها داستان نمره اش رو تعریف می کنم می گم «کتبی رو گرفت «1.25 داد میزنه از ته چادر که «نه! » می‌گم: «چی نه؟»

-«یک و بیست و پنج نگرفتم».
-«چند گرفتی؟»
– «یک و نیم!»

چادر میره روی هوا. تا نصف شب میخندیم.

روز آخره، داریم ترخیص میشیم بساط روبوسی و خداحافظی به راهه. توی مینی بوس نشستیم بریم شهر. بغلمون اتوبوس برای استان گلستان است. آق قلی از پنجره دست تکون میده. صداش می کنم میاد از پنجره مینی بوس ما سرش رو میکنه تو و بچه ها با آن خوشحالی روز ترخیص شروع می کنند به دلقک بازی و شیطونی. بهش به شوخي میگم «آق قلی خدا وکیلی مریض بودی این دو ماه یا ما رو گذاشته بودی سر کار؟». مکث میکنه، لبخند می‌زنه و میگه «فقط بگم حلالم کن ارشد. بعد میدوه، مثل قرقی و از اتوبوسشون میره بالا.

من؟ خيره در دوربين…