دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ اکتبر, 2012

چهار کلام سخن با هومان يا «من رويايي دارم، روياي آزادي»

1-     هومان جان

اين دوستان از من مي‌خواهند و منتظرند از تو بنويسم. چه بنويسم؟ از کجا بنويسم؟ چرا من بايد بنويسم؟ نوشتن از تو سخت است، مي‌ترسم، ميترسم نتوانم حق مطلب را ادا کنم. مگر ميشود با چهار خط نوشته از بزرگمردي تو گفت؟ از آزادي‌خواهي و تلاش خستگي ناپذيرت براي تغيير کردن و تغيير دادن گفت. بگذار خيلي از اين حرفها و خاطره ها بين من و تو بماند. تو احتياجي به اين چيزها نداري.

2-     هومان جان

دارم رانندگي مي‌کنم. ضبط ماشين مي‌خواند: » من رويايي دارم روياي آزادي…». من پرتاب ميشوم به روياهايت، به روياهايمان، به روياي آزادي. يادت هست روياهايمان را، يادم هست آنهمه تلاش تو براي آزادي، آنهمه تلاشمان براي غلبه بر نااميدي را. هومان جان، يادت هست يک متر مربع آزادي را؟ يادت هست شک من را به برپا داشتن آن تابلو آزاد. گفتي: » اگر مردم اين يک‌مترها را بر پا کردند، ميليون ها متر ايران مي‌تواند آزادي را تجربه کند.»

 يادت هست آن همه بحث و جدلمان با هم را؟ يادم نمي‌آيد بر سر موضوعي با هم ساعت‌ها بحث نکرده باشيم. همديگر را نقد نکرده باشيم. زيبايي دوستي ما به اين همه نقد پذيري بود به اين همه گفتمان که يک بار هم به تنش کشيده نشد. مخالف کار سياسي در دانشگاه بودم و تو در سرت سوداي سياسي کاري. چه ساعتها که بر يکديگر نتاختيم. يادت هست محکوممان کردند که قبل از جلسات با هم توافق مي‌کنيد که با هم مخالفت سوري کنيد و برسانيد جلسه را به آنجا که مي‌خواهيد؟ نمي‌دانستند ميشود يکديگر را نقد کرد و به هدف واحد رسيد؟ تعجبشان از آن همه حجم دوستي بود. از آن همه نقد پذيري تو، از عظمت باورت به گفتمان و خرد جمعي در عجب بودند.

هومان جان، در طول اين سالها صيقل خورده‌ام، پخته تر شده‌ام، اما رويايمان يادم نرفته، همانطور که خاطرات آن روزها يادم نرفته، آن همه حجم دوستي که هيچگاه مرا ترک نمي‌کند. مطمئن باش به شعر، به آواز، به ليلاهايمان، به روياهايمان پشت نمي‌کنم.

3-     باور داشتم که کوهي هستي استوار، خبر تصادفت را به اکبر برادرت که دارم، گفتم «نگران نباش هومان محکم تر اين حرفهاست، تجربه اين تصادف ها رو هم داره» در اوج قطع اميد دکترها من باور داشتم که ميماني. اين کوه هميشه پشت و ياور من بوده. هميشه حسش کرده‌ام. من مرد دانشگاه بهم ريختن نبودم، مرد ايستادن در روي رئيس دانشگاه و حراست و سکه يک پولشان کردن در جلسه مسئولين با تشکل هاي دانشجوئي نبودم.  اين ها همه به خاطر حس تکيه‌گاهي بود که تو بودي.

4-     ميگه «چرا کم گريه مي‌کني؟ چرا نميذاري اشک بياد و سبک بشي؟» مثل اينکه نمي فهمند اين‌ها که هومان هيچگاه براي من نمي ميرد. هميشه زنده‌است.

×××

پي نوشت: اين نوشته + را هم وقتي بار اول تصادف کرده بود نوشتم.