دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ژوئیه, 2012

من امروز

1-      من آدم تعليق نيستم، آدم ابهام‌ها و نامعلوم‌ها نيستم. آزاردهنده ترين ‌چيز براي من سخت‌ترين نيست، نامعلوم‌ترين است.

يکسال‌ گذشتهِ‌ من تا همين يک ماه ‌پيش به تعليق گذشت. به ابهام، يک لنگ در هوايي. يک ماه است که يکسره شده. بد يکسره شده، به بدترين حالت يکسره شده. اما من راحتم، آرامم. آدم برنامه‌ريزي کردن و طرح ريختنم. بدترين شرايط اگر معلوم باشند. براي من آنقدر تنش زا و ترسناک نيستند که شرايط معمولي نامعلوم.

مشاورم مي‌گويد تو کنترل‌گري. بايد کنترل کني‌. بايد تسلط داشته باشي بر شرايط. بايد بشناسيش. اگر کمي حس کني از کنترل تو خارج است موقعيت برايت استرس زا ميشود. ريشه دارد در بچگي. در حجم عظيم رخدادي که حتي درک‌اش برايت سخت بوده و زندگي را برايت ديگرگونه کرده. پس از برگشت آرامش در کودکيت، نا خودآگاهت دلش طوفان و آشوب نمي‌خواهد. هر موقعيت عدم ثباتي را با ترس برگشتن به آن دوران ِسخت، برگزار مي‌کند.

2-      اين روزها که مي‌گذرد شادم. اين روزها که مي‌گذرد شادم از اين‌جايي که هستم. مي‌دانم اکنون و اينجاي من حاصل تصميم‌‌هاي ديروز من است و من از اين تصميم‌ها شادم. از کارم و شغلم راضيم، از رابطه‌ام شادم، خوشحالم که هست. خوشحالم که قدمت دارد اين رابطه‌، که شناسنامه‌ دارد و کوله باري خاطره، کوله باري محک و اطمينان. قله‌ها قله آرامش.

آي عشق آي عشق چهره آبيت پيداست.

بودنش…

خیلی وقت است نقشه کشیدن و کار کردن در خانه جزئی از زندگیمان شده. خيلي اوقات کنارم روي مبل خوابش مي‌برد. من گاه گاهي، خستگيم را با نگاهي زير چشمي به عزيزترين چهره دنيا به در مي‌کنم و يادم ميايد چقدر بودنش، داشتن بزرگيست.

من دچار خفقانم، خفقان!

من دچار خفقانم، خفقان!

مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفته ی چند،
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟