دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ژوئن, 2012

شيرين‌گل و سبزگل

من این رابرای توکه وبلاگ «دراک » را داری ومن هر روزاین کوه را ازحیاطِ خانه ازبالایِ سر درختِ سبزِ نارنجم تماشا می کنم، تعریف می کنم:
عمه هایِ من، دو خواهر، «شیرین گل » و «سبز گل» در هفتاد سالِ پیش ازهم جدا شدند، به یاد ندارم جز درمراسم مرگِ پدرم در شهریورِ سالِ 88 همدیگر را دیده باشند. چرا؟ نمی دانم. شاید «ایل» و بیابان باشد. وشاید برمی گردد به همان هفتاد سالِ پیش که پدربزرگم، دختربزرگش راشوهرمی دهد، سیاه چادرهایِ ایل راترک می کند، پنج نفر را از گردنه هایِ «کولی کش» فارس، آن جا که ایل در «سرحد» بود پائین می برد و تا آبادان هفته ها سفر می کند.
مادربزرگم در روزهایِ خاطره، چه غمگین می گفت که پسر کوچکش را در این سفر در ناکجایِ  این سرزمین، دفن می کند.
چه شده است که یک بار دیگر، احساسِ خواهرانه  «سبزگل»  از دلِ سال هایِ پیر زندگی بیرون می آید و در ظهر تابستانِ خرداد91  درشهرستانِ  فسا به دیدار خواهر می رود …
در دره خیال از فرازِ «کولی کش» عمه هایم، دودخترِ نوجوان، درآغوش هم چنان گریه می کنند که طنین آن درگردنه‌هایِ کولی‌کش سرگردان می شود … عمه هایِ پیرم، درآغوشِ هم جزچند قطره ،اشکی برایِ ریختن ندارند.

×پي نوشت: گفته بودم در اينجا که پدر بزرگ مرا داستاني‌ است که يکبار، يک‌بار که مرا بخواند مي‌نويسمش. نوشته بالا را پدرم برايم در فيسبوک نوشته.

Advertisements