دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

و به خاطر بوي شويد/شود

رفته‌ام وزارت مخابرات. پايين سيد خندان است. کارم که تمام شد گفتم بروم پياده گز کنم تا سر همت بعد ماشين بگيرم. راه مي افتم بالاتر از سيدخندان سمت چپ يک کتاب فروشي مهجور مي‌بينم يادم به دعوت فرجام مي‌افتد که در اين نمايشگاه کتابي برويم سراغ مهجورين. مي‌روم داخل. زن و مرد ميان‌سالي صاحب آن‌جا هستند يک ميز گرد گذاشته‌اند وسط خودشان دورش نشسته‌اند. زن دارد سبزي پاک مي‌کند. به خدا داشت سبزي پاک مي‌کرد. بويش کل کتابفروشي را گرفته بود. هفت جلد کتاب مي‌خرم بس که هر چي مي‌خواستم دارد. راضي و خشنود از خانم و آقا به خاطر اين کتاب فروشي مهجور با صفايشان تشکر مي‌کنم و به خاطر بوي شويد.

Advertisements

4 دیدگاه»

  مریم wrote @

خوب اسمش چی بود؟

  ایوب wrote @

اسمش چیزی مثل «مژک» نیست؟ یا چیزی شبیه این. من یک زمان که می رفتم دانشکده علوم خواجه نصیر از اونجا رد می شدم. یه خانم پیر و خیلی مودب فروشنده بود.

  بیژن بیجاری wrote @

سلام
چه صمیمی بود این حرفها. چه صمیمی بوده اند آنها. و خوش به حال من و همچو منی که هنوز بوی شوید و نعنا یادش هست. خوش به حال ِ آنها که، کتاب بهارشان ست. سلام برسانیدشان – اگر شد. و…و فدای شما ها که هنوز به عطر کتاب روی تازّه می کنید.

زنده باشید و دست و دلتان گرم
باعشق: بیژن بیجاری

  ناشناس wrote @

حتما ميرم
خيلي زود
من عاشق اين گونه پرت افتادگي هاي با صفا هستم
علي رضا


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: