دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ مه, 2012

به ترسا

تو را کوچيدن از اين خاک دل برکندن از جان است
تو را با برگ برگ اين چمن پيوند پنهان است
تو را از نيمه ره برگشتن ياران، تو را تزوير غمخواران، ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان بانگ بي تعطيل زاغان، در ستوه آورد×

با تو ميشود از خيلي چيزها گفت. ميشود  از خيلي از روزها ياد کرد. ميشود ياد کرد از جام‌ها که به هم ساييديم يا نوشت از آن روز که خسته و مايوس سر بر روي کانتر آشپزخانه گذاشتي و من تنها مي‌توانستم تو را به صبر فرا بخوام. يا که ميشود  از روز اشک آلودي گفت که به ناگاه پخش ماشين دلش کشيده بود آفتاب کاران را بخواند…

خيلي چيزها ميشود گفت و نوشت. روزي که تصميم گرفتي بروي من اين را نوشتم: +

اما بهتر از هر نوشته و گفتاري بهتر از هر حرفي فريدون مشيري حرف دل من را سروده و شهرام ناظري به زيبايي خوانده:

تو از اين دشت خشک تشنه روزي کوچ خواهي کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است، دلت را خار خار نااميدي سخت آزرده است
غم اين نابساماني همه توش و توانت را ز تن بردست
تو را کوچيدن از اين خاک دل برکندن از جان است
تو را با برگ برگ اين چمن پيوند پنهان است
تو را از نيمه ره برگشتن ياران، تو را تزوير غمخواران، ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان بانگ بي تعطيل زاغان، در ستوه آورد

من اينجا ريشه در خاکم
من اينجا عاشق اين خاک از آلودگي پاکم
من اينجا تا نفس باقيست ميمانم
من از اين جا چه ميخواهم، نميدانم

اميد روشنايي گر چه در اين تيرگي ها نيست،
من اينجا باز در اين دشت خشک تشنه ميمانم
من اينجا روزي آخر، از دل اين خاک، با دست تهي گل بر مي افشانم
من اينجا روزي آخر از ستيغ کوه، چون خورشيد، سرود فتح ميخوانم
و ميدانم،
تو روزي باز خواهي گشت

× پي نوشت: لينک دانلود

در حال مرور اینم

اولین گام در راه رسیدن به آزادی پذیرش محدودیت است. بعد فشار آوردن به دیوارهای محدود کننده.

 

و به خاطر بوي شويد/شود

رفته‌ام وزارت مخابرات. پايين سيد خندان است. کارم که تمام شد گفتم بروم پياده گز کنم تا سر همت بعد ماشين بگيرم. راه مي افتم بالاتر از سيدخندان سمت چپ يک کتاب فروشي مهجور مي‌بينم يادم به دعوت فرجام مي‌افتد که در اين نمايشگاه کتابي برويم سراغ مهجورين. مي‌روم داخل. زن و مرد ميان‌سالي صاحب آن‌جا هستند يک ميز گرد گذاشته‌اند وسط خودشان دورش نشسته‌اند. زن دارد سبزي پاک مي‌کند. به خدا داشت سبزي پاک مي‌کرد. بويش کل کتابفروشي را گرفته بود. هفت جلد کتاب مي‌خرم بس که هر چي مي‌خواستم دارد. راضي و خشنود از خانم و آقا به خاطر اين کتاب فروشي مهجور با صفايشان تشکر مي‌کنم و به خاطر بوي شويد.

14.2.91

سه روزه دارم از استرس می میرم. سه چهار ماهه دارمش، اما سه روزه به اوج رسيده.

سه روزه استرس تمام کاسه کوزه شخصیتیم رو در هم پیچیده و گفتگوی درون شده تمام شخصیتم. از هر راهی که بلد بودم  باهاش مقابله کردم اما حجم استرس خیلی بیش از این ها بود. دیشب یک خبر، يک رخداد در راستاي آن چيزي که منبع استرس بود من رو در استيصال و ياس بدي فرو برد.

ساعت يک با زور قرص من رو خوابوند تا شش صبح و شش تا هشت توي رختخواب چرخيدم و حجوم  فکر و حجم سنگين استيصال من رو در هم کوبيد.

ظهر گفت بيا بريم نهار بيرون. توي پمپ بنزين ده دقيقه بالغانه با هم حرف زديم. زاويه نگاهمون رو تغيير داديم و من آرامش عجيبي سر تا پام رو در بر گرفت. آنقدر آروم  شدم که نا خودآگاه با آهنگ بندري ماشين ريتم گرفتم. امشو شووشه ليپک ليليلونه.

مرسي عزيز دل.