دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ آوریل, 2012

هر مرحله از زندگي را زندگي کن. تمام کن

بعد از مدتها رفتم استخر. چرا من اینقدر از استخر دور شدم؟ زمانی کار هر روزه‌ام بود. این سفر شمال و شنای  طولانی دریایی یادم انداخت که برای من مناسب ترین گزینه همیشه شنا بوده و غواصی. در آب بودن نه تنها مهمترین ورزشی بوده که من انجام داده‌ام بلکه براي خودش و در نوع خودش يک تجديد قواي ذهني روحي بوده.

حالا پست نوشتنم براي گفتن اين حرف‌ها نبود. ديروز براي چند دقيقه‌اي آمدم بيرون از استخر که خستگي ‌در کرده و دلستري به بدن بزنم. کنار بوفه،  فوتبال دستي بزرگي‌گذاشته بودند و پدري با پسر پنج، شش ساله‌اش مشغول. نوع رفتارها‌، رابطه و گويش بسيار صميمانه و محترمانه بين پدر و پسر بد جور توجهم را جلب کرد. ارفاق‌هاي خيلي زير پوستي پدر که پسر ببرد. پدري که با آرامش بسيار مي‌گفت برويم ديگر و اصرار پسر به ادامه بازي و … همه اين‌ها مرا برد توي فکر.

مدتهاست در مقابل وسوسه بچه‌دار شدن مخالفت مي‌کنم. مدتهاست برنامه‌‌هاي باز و اولويت ‌داري داريم که بيش از بچه‌دار شدن بايد انجام داده باشيم و مراحلي از زندگي هستند که بايد بگذرند تا ما به مرحله بعدي برويم. اما هيچگاه به اندازه ديروز دلم بچه نخواسته بود اصلا هيچگاه تا ديروز آن طور واقعي دلم بچه نخواسته بود. حس مي‌کنم دارم به  گذراندن اين مرحله از زندگي و ورود به مرحله پدر شدگي نزديک مي‌شوم.

Advertisements

آفتاب‌هاي هميشه

ميان آفتاب‌هاي هميشه زيبايي تو لنگريست…

چقدر باید سخت بوده باشد خواندن این سطرها برایت. يادآورد اولین شنونده، که تو بودی و زنگ صدای بامداد که برایت خوانده بود:  «ميان آفتاب‌هاي هميشه زيبايي تو لنگريست…»

× به بهانه آلبوم «آفتاب‌هاي همیشه«

آفت

آفت من جند وجهی شدن فضای فکری در زمان واحد است..

شاملوخوانی بر بلندای دراک12

از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از این‌دست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

سبزنو

عاشق ذوق کودکانه‌ي توام

  که با ديدن سبزي نو رسته‌ي درخت

 سراپا مست ميشوي

دراک اميدوار

دلم خواست این لحظه را ثبت کنم.

سرشارم از امید و انرژی برای هر آنچه پیش آید.

 

قدمت

دعواهايمان ديگر رنگ و بوي دعوا ندارند. خيلي وقت است خنده و لبخندي آخرش تحويل هم مي‌دهيم و خيلي زود به ناز و نوازش ميرسيم. صميمت خزنده، ما را خيلي به هم نزديک کرده. خيلي وقت است دلم نميايد حتي از خواب صبح بيدارش کنم برويم سر کار. خيلي وقت ها دلش نميايد حتي ناراحتي‌اش را کش بدهد.

خيلي فرق مي کند انگار ده سال آشنايي، با مثلا يک سال آشنايي . خيلي انگار اين ده جلا ميدهد آدم را. اين عدد سال اصلا بزرگ که ميشود، وزن که مي گيرد، انگار رابطه مثل سوپ روي اجاق جلا ميابد. غليظ ميشود. با ارزش ميشود.

حالا ميفهمم، چرا قدمت گاهي اين همه مهم است. زمان که مي گذرد، زمانِ طلا قيمت، که مي‌گذرد، اگر درست بگذرانيش، انگار ارزشش را به زندگيت داده. انگار داري‌اش. انگار ذخيره‌اش کرده‌اي.

زمان سرد و گرمش را به رابطه مي‌چشاند. زمان عريانتان مي‌کند، که اگر مراقب باشي که به عادت نروي، عرياني صميمانه‌اي به رابطه مي‌بخشد و بند هاي رابطه را مستحکم‌تر مي‌کند.