دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ فوریه, 2012

846

نه، من را سر تسليم نيست. پرده‌ها را کنار ميزنم، مي‌گذارم نور روز محيط را روشن کند. لپ تاپ را باز مي‌کنم و کار را شروع. زندگي را بايد شناخت. بايد زندگي کرد و براي اتفاقاتش آغوش باز کرد. گاهي بايد زندگي و تمام جهان پيرامون را از دوردست ها، از بالا ديد. تا تمام نگراني و دنياي سخت و صلب پيرامونت جايش را به پوزخندي آرامش بخش دهد.

Advertisements

آغوش تو امن‌ترين جاي جهان است. اميدي که در آغوش ميدهي نيروبخش‌ترين و باورپذير‌ترين نغمه‌ي جهان.

استيصال

مخرب ترين مايع دنيا را درچشمانت داري. اشک تو ويرانم مي‌کند. استيصال در مقابل اشک‌هاي تو واژه کمي است براي من.

شلوغي

صبح کار، عصر کار، شب و نصف شب کار. تعطيل و غير تعطيل همه کار.

نقشه مي‌کشم. اسناد فني حاضر مي‌کنم. برگه تصحيح مي‌کنم. نمره مي‌زنم. تلفن جواب میدهم. اينور و آن ور را هماهنگ مي‌کنم. کارهايم شده‌اند مثل رنگين‌کمان، هر کدامش يک رنگ است.

گلايه‌ اي ندارم. کاري که با علاقه‌ام و مربوط به رشته‌ايست که برايش زحمت کشيده‌ام و هميشه مي‌خواستم، خودش عين تفريح است. عين بازي مدام است.

اما دلم مي‌خواهد يک روزهائي بشود. بي کار و بيخيال بنشينم يک دل سير سريال ببينم. هاوس را صد سال پيش خيلي قبل از فراگير شدن‌ش به پيشنهاد امير يکي دو قسمت ديدم. مانده تا به امروز. دو سيزن آخر فرندز مانده که مانده…چند قسمت آخر د بيگ بنگ فيلان…

کتاب هاي نخوانده و تا نميه خوانده که تا دلت بخواهد يک کتابخانه روي دست‌‌م است. دو کتاب در حال تاليف‌م لنگ يک ويراستاري و چهار يا علي‌اند.

چرا اينقدر کار ناتمام. چرا اينقدر ناراضيم از خودم؟؟ مشاورم مي‌گويد زيادي به خودت سخت مي‌گيري انتظارت از خودت زياد است.

وسط همه اين شلوغي‌ها، اين گرفتاري‌ها و مشغله‌ها تنها و تنها نوازش آواي گرم توست که آرامشي مسخ‌کننده به من مي‌بخشد. آغوشت به راستي اندک جائي‌ست براي زيستن، براي خود بودن بدور از تمام هياهوي اين روزهايي که منم.