دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ژانویه, 2012

دريغا عشق که بر باد شد

مي‌داني روزهاي سياهيست.

دلم مي خواهد از زندگي بنويسم. از بارش برف سپيدي که شهر را در بر گرفته، از کوه بلند سپيدي که زيبائيش رخ مي‌نمايد. از درخت‌هاي سفيد پوش شده…

مي‌داني اصلا دلم مي‌خواهد از تلاش بنويسم. از کار و شکوفائي و پويائي بنويسم. دلم مي‌خواهد از خيلي چيزها بنويسم. دلم مي‌کشد گاهي از عشق بنويسم. از دوستي و از نيرويي که دوستي‌ها مي بخشند.

روزهاي سياهيست، اما. مي‌داني؟ هر کدام را مي‌خواهم در بر کشم سياهي اين روزها بدجور خودش را به رخ مي‌کشد. درد بدجور گوشه‌ي اين روزهاي زندگي ما نشسته.

 دريغ از اميد که روز به روز رنگ مي‌بازد. دريغ و درد از اين همه سياهي از اين همه عشق که بر باد ميشود.

سکوت و انتظار، همراهان هميشگي مايند، اين روزها. خوب مي‌بينم مردمي که فرهنگشان در انتظار خلاصه مي‌شود، اين روزها هر روز بيش از پيش اميد مي‌بازند.

سقوط را مي‌بينم. سقوط مدام را اين روزها با طعم گس هميشگي انتظار مي‌بينم و مي‌چشم. در حال فرو رفتنيم. به دستور و بخشنامه نيست. به تهديد و خط و نشان نيست. داريم غرق مي‌شويم. در اين فضاي مسموم داريم فرو مي‌رويم. گوش کن صداي خس خس گلوها را مي‌شنوي؟ صداي نفس هاي به شماره افتاده؟

Advertisements

شاملو‌خواني بر بلنداي دراک 11

پچپچه را
از آنگونه
سر به‌هم‌اندرآورده سپیدار و صنوبر
باری

که مگرْشان
به‌دسیسه سودایی در سر است
پنداری
که اسباب چیدن را به نجوایند
خود از این‌دست
به هنگامه‌یی
که جلوه‌ی هر چیز و همه چیز چنان است
که دشمنِ دژخویی
در کمین.

و چنان بازمی‌نماید که سکوت
به جز بایسته‌ی ظلمت نیست،
و به اقتضای شب است و سیاهی‌ست تنها
که صداها همه خاموش می‌شود
مگر شبگیر
ــ از آن پیش‌تر که واپسین فغانِ «حق»
با قطره‌ی خونی به نای‌اش اندر پیچد ــ،
مگر ما
من و تو.

و بدین نمط
شب را غایتی نیست
نهایتی نیست

و بدین نمط
ستم را
واگوینده‌تر از شب
آیتی نیست.