دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ دسامبر, 2011

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

ده- دوازده سالی‌ام باید بوده باشد. رفته بوديم پشت نمايشگاه فوتبال بازي کنيم. فکر مي کردم خيلي ورزشکار شده ام. گير دادم که بيا مسابقه دو سرعت بدهيم. با اکراه و به اصرار من آمد. به سادگي برد. ميدانست نمي‌خواهم خودش نباشد نمي‌خواهم عمدا بگذارد من ببرم.
شانزده- هفده سالم بود. شناگر خوبي بودم. شنا را خودش يادم داده بود بعدش خودم پيش را گرفته بودم. گير داده بودم بيا مسابقه سرعت. بازهم برد.
بعدها ديگر نخواستم با او مسابقه بدهم. شايد ديگر مطمئن بودم که مي‌برم.
ديروز زنگ زدم. داريم صحبت مي‌کنيم. برايم مي گويد که دارد کارش را جمع مي‌کند، که ديگر بازنشست کند خودش را. يکي دو سالي است ديسک کمر آزارش ميدهد. مي‌گويد: » ديگه به آخر خط رسيدم، بابا»
جمله اش مثل پتک مي خورد توي سرم. له ام کرده همين يک جمله، ويرانم کرده از ديروز تا حالا. صدبار در ذهنم مرور شده: » به آخر خط رسيدم…»

Advertisements

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو

جنگ تازه تمام شده بود. پدر بزرگم راهيم کرد برويم آبادان. شهر هنوز روي همه باز نشده بود. مجوز ميخواست. شهر نبود که، شايد بعضي ميديدند مي‌گفتند ويرانه است. هنوز هم پدرم مي‌گويد براي شما آبادان است، براي ما ويرانه‌ است. بعدش آرام و با غمي در صدا مي‌گويد: درمقابل آباداني که ما ديده‌ايم ويرانه است، ويرانه…

درميان ديوارها و درهائي که خمپاره چهل تکه‌شان کرده بود، در مقابل آسفالت کف خيابان‌هائي که تمام چاله و چوله شده بودند از آتش‌هائي که باريده‌ بود بر آن، پدر بزرگم اما، ويرانه نمي‌ديد. برايش زندگي بود. هوايش، خاکش، بوي شرجيش، نفس حيات بود. در خشتش، در ساختمان‌هاي خرابه‌اش نقش خاطره ميديد. با شعف برايم تعريف مي‌کرد:

» اينجا هوسپيتال بود با استيم گرم ميشد.»

  «اون رو مي‌بيني؟ کت کراکر پالايشگاهه يک بار اون ورترش خوابم برده بود انگليسيه اومد مجبورم کرد توي زمستون همونجا جلويش با لباس برم زير دوش»

برايش اين همه آوار نقش زندگيش بود، آينه‌اي بود که عمرش را مي‌نماند. کارش، تلاشش، عاشقيش، بچه‌دار شدنش، قد کشيدنشان، بال و پر گرفتنشان… همه و همه را دراين حجم خاک و ويرانه ميديد و تا تمام شهر، من خسته را دنبال خودش نکشاند از اين لين به آن لين، راضي به برگشتن نشد.

الان که فکر مي‌کنم صدايش شعف يادآوري داشت و غم در پس آن شعف موج ميزد. اين را البته همان موقع که صداي سنج دمام حسينيه بوشهريها -به حرمت آبادان، به حرمت آن همه خون- چشمانش را تر کرد و روي از من برگرداند، بايد مي‌فهميدم. خودش هم ميدانست خاطره‌هاي عمرش زير خروارها ويرانه خفته‌اند ديگر. براي همين ديگر هيچگاه برنگشت در آن شهر زندگي کند. تا آخر عمرش شيراز ماند و گذاشت خاطره هايش از آن شهر با يک کلمه تمام شود: «جنگ»

همين کلمه که اين روزها ورد زبان‌هاست. همين کلمه که اين روزها ته ذهن همه دارد تکرار مي‌شود. آهنگ مي‌گيرد. تصوير ميسازد. تصاويري ميسازد اين همه متفاوت. تفاوت در آنچه مي‌سازد يا اميد است بسازد.

اين همه تفاوت از تصوير يک کلمه در اذهان مردم ما از چيست؟

از نزديکي و دوري به جنگ؟ از اميد و نااميدي مردمي که فرهنگش در انتظار خلاصه ميشود؟ از ضعف و قدرت حافظه تاريخي؟…

نمي‌دانم، من تنها اين را ميدانم که نمي‌خواهم هيچ کس آنچه پدر بزرگم و پدر بزرگ ها آن روزها تجربه کردند و ديدند ببيند. نمي‌خواهم هيچ کس در ويرانه‌هاي شهرش به دنبال عمرش، خاطراتش و کسانش بگردد. نمي‌خواهم هيچ کس بعد از جنگ – هر جنگي- اشکش را از فرزندش، نوه‌اش يا عشقش بپوشاند و صدايش را رنگ شعف زند.