دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ نوامبر, 2011

آمدم متنی بنویسم که با این روایت از تورات شروع میشود، نقل به مضمون می‌گویند.

خداوند آدم و حوا را که آفرید آنان را در خوردن و آشامیدن آزاد گذاشت و تنها خوردن میوه دو درخت را بر آنان ممنوع کرد. و میدانیم که حوا و آدم میوه درخت معرفت را خوردند و میان خوب و بد تمیز قائل شدند و بر برهنگی خود آگاه شدند. خداوند که اینچنین دید گفت آنان را از بهشت میرانم چون اگر از میوه آن یکی درخت هم بخورند عمر جاودان می گیرند و مثل من می شوند.

بعد دیدم نوشتن ادامه متن از ارزش تفکر در این مقدمه می کاهد پس همین گونه می‌گذارم بماند.

جنگ

انفجار!

این انفجار(ها) هر چه باشد و به هر دلیل که باشد برای من نشان خوبی نیست.

من جنگ دیده ام. از نزدیک درگیرش بوده ام. خانواده ام و نزدیک ترین کسانم درگیرش بوده اند. خوب میدانم جنگ يعني چه. عمقش را مي‌شناسم. بدبختي و حس از دست دادنش، حس نامعلوم اينکه لحظه‌اي ديگر هستي يا نه.

 عمق حس ترسش را مي‌شناسم. خوب ميشناسم. ميدانم زير سايه مرگ زيستن يعني چه. انتظار آوار چيست.

جنگ براي من، مرگ را زيستن است. هيچ گشايش و نويدي در آن نهفته نيست. هيچ فردائي بر آن متصور نيست.

جنگ، هيچ گذاري ندارد. جنگ نمي‌گذرد، مي‌فهمي؟ نمي گذرد. تکه بزرگ و صلبيست که وقتي آمد مي‌ماند. صدسال پس از آن مي‌ماند. در صلح بعدش هم هست. تا نسل‌هاي درگيرش زنده هستند، مي‌ماند. همه جا مي‌ماند

 جنگ نمي‌رود. لعنتي نمي‌رود. تمام نمي‌شود، همانگونه که تمام نشد…