دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ اوت, 2011

شاملوخوانی بر بلندای دراک 10

جهان را بنگر سراسر
که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود
                                         از خویش بیگانه است.

و ما را بنگر
             بیدار
که هُشیوارانِ غمِ خویشیم.
خشم‌آگین و پرخاشگر
از اندوهِ تلخِ خویش پاسداری می‌کنیم،
نگهبانِ عبوسِ رنجِ خویشیم
تا از قابِ سیاهِ وظیفه‌یی که بر گِردِ آن کشیده‌ایم
                                                            خطا نکند.

و جهان را بنگر
جهان را
         در رخوتِ معصومانه‌ی خوابش
که از خویش چه بیگانه است!

ماه می‌گذرد
              در انتهای مدارِ سردش.
ما مانده‌ایم و
روز
نمی‌آید.

شاملوخوانی بر بلندای دراک 9

که‌ایم و کجاییم
چه می‌گوییم و در چه کاریم؟

پاسخی کو؟

به انتظارِ پاسخی
                    عصب می‌کِشیم
و به لطمه‌ی پژواکی
کوهوار
       درهم می‌شکنیم.

به يک دوست

 

غم را بايد وا نهاد. غم را بايد گذاشت، بلند شد، ايستاد. بايد رفت، به دوردست ها نگريست و رفت.

اما گاهي پيش از آن که آوارت باشد و آوارت کند غم را بايد چند صباحي بر دوش کشيد، بايد حملش کرد، بايد حتي نگاهش داشت گاهي .

غم را اما هيچگاه نبايد چوب زير بغل کرد*. از عظمتش مي‌کاهد، از عظمتت مي‌کاهد. شاءنت را بر باد ميدهد و بزرگي تحمل غمناکت را به سخره مي‌کشاند.

* رجوع به کتاب بازي ها- اريک برن

شاملوخوانی بر بلندای دراک 8

دریغا انسان

که با دردِ قرونَش خو کرده بود؛

دریغا!

این نمی‌دانستیم و

دوشادوش

در کوچه‌های پُر نَفَسِ رزم

فریاد می‌زدیم.

خدایان از میانه برخاسته بودند و، دیگر

نامِ انسان بود

دستمایه‌ی افسونی که زیباترینِ پهلوانان را

به عُریان کردنِ خونِ خویش

انگیزه بود.

دریغا انسان که با دردِ قرونَش خو کرده بود!

من – الان

"من- آدمي" اغلب از مواجه شدن با موقعيت‌هاي استرس زا فرار مي‌کنم. به فردا مي‌اندازم. هر چه سريعتر سعي مي‌کنم نباشم، سعي مي‌کنم گاهي حتي با فکر نکردن، با عمل نکردن در آن موقعيت قرار نگيرم.

اما گاهي، نه، که خيلي اوقات، بايد ايستاد. بايد رفت اصلا در موقعيت قرار گرفت. بايد با استرس و با شرايط مواجه شد حلش کرد و برگشت.

خط هاي رها شده چاره کار نيست. گاهي بايد نقطه بگذاري و بروي سر خط بعد.

به سولماز که رويائي بدون حضورش متصور نيست

كه گفته است من آخرين بازمانده ى فرزانگان زمينم

من آن غول زيبايم كه در استواى شب ايستاده است

غريق زلالى همه آبهاى جهان

و چشم انداز شيطنتش خاستگاه ستاره اى ست

کجايم من اين روزها؟ کجايم؟  نهان شده‌اي ناپيدا؟  گم گشته‌اي شيدا؟ يا فرو رفته‌اي در خويشتن، گم گشته‌اي در خويشتن؟

من گم شده بودم در خودم. گم ِ گم، غرق شده بودم در خويشتن. زايشي داشتم پس از آن، خودم را زائيدم، دوباره خودم را زائيدم.

آدمي پوست مي‌اندازد گاهي، آدمي نو ميشود گاهي.

عاشقي پوست اندازي مي‌خواهد، تغيير مي‌خواهد. ما پوست انداخته‌ايم در طول اين ساليان با‌هم بودن. بزرگ شده‌ايم با يکديگر، تغيير کرده‌ايم. صيقل داده‌ايم يکديگر را و پوست انداخته‌ايم.

من ده سال پيش عاشقي کم‌رو، اخمو و درون‌گرائي بودم با اخلاقي عشيره‌اي که عشق را در قلبش نهان مي‌کرد و از گفتنش شرمسار مي‌گشت، آغوشش را جز در نهان بر رويت نمي‌گشود و اخلاق عشيره‌اي‌اش، سکوتي را برايت ارمغان داشت که انتظار داشت تو و ديگران بفهميدش.

پسري بودم که خاستگاه بلنداي پروازش کوتاه‌شاخه‌اي بود روياگونه. امروز مردي هستم بلندپروازتر  اما نه بي‌پرواتر که عاشق‌تر با بلندائي باشکوه‌تر و دست يافتني تر.

و تو پوست انداخته‌اي همچنان …

و "ما"يي که روزي به غلط واحد و يکي شده‌اش مي‌خواستيم و مي‌ناميديم امروز "ما"ئيست کامل، متشکل از دو انسان  مستقلي که "ما"ئي ساخته‌اند بلندپرواز تر از هر آنچه بينديشي به بلنداي عشق عظيمي که در قلب‌هايماست.

بارها و بارها مرورت کرده‌ام در قلب و ذهنم بارها و بارها اين عشق را مرور کرده‌ام و هربار بيش از پيش به وجودت و به "ما" باليده‌ام.

مرا تو بي سببي نيستي..

در گیومه

» We are more in love with desire than the desired.»

When Nietzsche Wept