دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ آوریل, 2011

يادداشت‌هاي خان دراک2

پووف، مائيم  و تکرار مکرر آنان که مي‌آيند و مي‌روند.

يکي ديگر هم رفت. يکي ديگر دلش مي‌خواست اينجا بماند دلش مي‌خواست اينجا وطنش باشد، اما راه آينده را از دل‌بخواهش جدا ديد.  آسمان ديگري برگزيد، زمين ديگري. مجبور بود، مي‌فهمي؟ مجبور بود.

گيرم باورش باشد يا نباشد که يک تکه از ما را، يک تکه رفاقت را، يک گوشه خاطره و يک تکه از يک جمع را، دارد با خودش مي‌برد.

 مي‌برد! ببرد. مبارکش باشد. ما هم به قدر کفايت از او خاطره و رفاقت کنده‌ايم. به قدر کفايت جا گذاشته‌است.

لابد مجبور بوده ديگر، مجبور بوده. مي‌فهمي؟

يادداشت‌های خان دراک

ارديبهشت که ميايد دراک دلش پر مي‌کشد براي شيراز دلش بهار نارنج مي‌خواد، حياط خانه پدري مي‌خواهد که از هر گوشه‌اش بوي قسمتي از بهشت نمايان است. دلش باغ ارم مي‌خواهد، حافظ ميخواهد، دلش کوهش را مي‌خواهد، دراکش را، تا از فراز آن هواي ارديبهشت را در برکشد.

شاملو خواني بر بلنداي دراک 7

شغالی
گَر
ماهِ بلند را دشنام گفت ــ

پیرانِشان مگر
نجات از بیماری را
تجویزی اینچنین فرموده بودند.

فرزانه در خیالِ خودی را
لیک
که به تُندر
پارس می‌کند،
گمان مدار که به قانونِ بوعلی
حتا
جنون را
نشانی از این آشکاره‌تر
به دست کرده باشند.

چند گانه‌اي در باب ننوشتن های این روزهای دراک 5

5-     دراک اين روزها سرگرم است سرگرم کارهاي نيمه‌تمامي که هميشه دارد سرگرم نقشه ريختن نقشه کشيدن…دلش مي‌خواهد از کارش بنويسد دلش مي‌خواهد از بچه‌ها هم بيشتر بنويسد از اميدشان از نااميديشان از شعارهاي گاه وبيگاه سبزشان روي تريبون، روي تخته سياهي که ديگر سال‌هاست سياه نيست. دراک اين ها را هم نمي‌نويسد. چه مرگش است؟؟

چند گانه‌اي در باب ننوشتن های این روزهای دراک 4

4-     دراک به فال باور ندارد، به رمال باور ندارد، به دعانويس و ورد‌خوان و مشگل گشا باور ندارد.  دراک شعور معور کيهاني را نمي‌داند چه صيغه‌ايست، رد ضريح نمي‌شناسد، باور ندارد هر آنچه از ماوراست، دعا معاگوئي هم بلد نيست. حافظ را هم اگر باور دارد نه در توانائي غيبگوييش که در اعجاز کلامش است. دراک اما دلش مي‌خواهد اين روزها همه اين‌ها را باور داشت. کاش باور داشت ، آنوقت مي‌دانست هومانش را از که بخواهد مي‌دانست راه برگشتن از کما از کدام بقعه و بارگاه ميگذرد از کدام کيهان و شعورش بخواهدش. کاش باور داشت…

چند گانه‌اي در باب ننوشتن های این روزهای دراک 3

3-     دراک دلش خيلي وقت است مي‌خواهد بنويسد دراک سوژه موژه هم خوب دارد اين روزها اما کلمات انتظار مي‌کشند باز. چرا؟ دراک نمي‌داند.

دراک مي‌داند که دلش مي‌خواهد بنويسد از دياکو، دلتنگش است اين روزها- نافرم-

دراک مي‌خواهد اصلا نامه‌اي بنويسد به او دلش مي خواهد او بداند جن- بش هزار هدف دارد. هزار آرزو دارد. اما براي دراک هزار و يک آرزو و هدف دارد آن يک اضافه برگشتن دياکوست. اصلا برگشتن همه آنهاست که به اجبار تن به غربت داده‌اند. دراک دلش آنقدر تنگ دياکوست که اين ها را نمي‌نويسد. نمي‌نويسد دلش وطن آزادي را مي‌خواهد که هيچ دوستي راه کوه و مرز تجربه نکند. دراک دلش پر مي‌کشد براي همه روزهائي که مرورش مي‌کند بارها وبارها. دراک اما نامه‌اش را نمي‌نويسد نمي‌خواهد شايد باور کند اين رفتن را، برنگشتن را، نبودن را. اين از دست دادن را…

چند گانه‌اي در باب ننوشتن های این روزهای دراک2

2-     دراک اين روزها سي و سه سالش تمام شد. دراک دلش مي‌خوهد بنشيند مانيفست سي و سه  سالگيش را بنويسد دلش مي‌خواهد از حسش بنويسد از حس خوبي که دارد. دلش مي‌خواهد از عشقش بنويسد دلش مي‌خواهد جارش بزند . دارد اين روزها بد جور جلوي عشقش کم مي‌آورد. دراک اما نمي‌نويسد او رگ جنوبي بيخودي دارد که ابراز عشق را بلد نيست، خاک بر سر.

دراک اما شايد مي‌ترسد بنويسد شايد دلش مي‌خواهد بيش از آنکه بنويسد بيش از آنکه بگويد، عق مردم را بالا آورد بيش از آنکه نقاب بسازدش مثل خيلي‌ها، نشان دهد. دلش مي‌خواهد همه‌جا مثل سفر امسال عيدشان خودش باشد و يارش. دراک دلش مي‌خواهد مهربان تر باشد. بلد نيست، ياد مي‌گيرد.

سي و سه سالگي سال خوبي براي ياد گرفتن بعضي چيزهاست. باورش کن…