دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

قصه زندگي

پدر بزرگ من، يک قصه داشت، قصه اي از زندگيش، از يک عمر بالا و پائين يک عمر تلاش و زحمت.

قصه‌ي عشاير فارس، قصه سخت زيستن.داستان گرماي آبادان، کارگري شرکت نفت، قصه انگليسي و آمريکائي.

قصه‌اش يک جورهائي قصه نفت بود، قصه تاريخ اين سرزمين در آن خطه. قصه عاشق شدن، عاشق زيستن هم بود. يک زندگي در کشاکش روزگار.

با خودم عهد بسته‌ام روزي قصه‌اش را بنويسم. روزي که نمي دانم کي باشد قصه پدر بزرگ را مي‌نويسم.

زندگي من دارد قصه‌ مي‌بيند در قصه خودش، قصه آدم ها که مي‌آيند و ميروند. بعضي از اين آدم ها اما جنس آمدنشان، جنس بودنشان – ولو کوتاه-  متفاوت است. انگار يک گوشه از تاريخت، يک گوشه از قصه زندگيت را رنگي خاص مي‌دهند. آدم‌هائي که ميداني تنها با بودنشان در يک گوشه‌اي از قصه زندگي تو، براي تمام شخصيتت، تمام قصه زندگيت، نقشي زده‌اند.

يکي از اين آدم‌ها امروز رفت. يادش گرامي…

Advertisements

2 دیدگاه»

  aslan wrote @

benevis
hatman benevis
jalebe

  کورش مرادی wrote @

در زندگی لحظاتی هست هر چند کوتاه که ناگاهان غریبه ای را آشنا تر از یاران سالیان دورت میابی بی آنکه سخنی بر لبانتان جاری شده باشد و حتی نگاهی ساده . این لحظه را بارها تجربه کردیم و از کنارش گذشتیم بی آنکه گاهی حتی به راه رفته کوتاه بنگریم.زیستن اجباری در این وادی بار دیگر چنین لحظه ای را برایم با خواندن نوشته های تو غریبه رقم زد و مرا به جایی برد که دیرگاهی بود ترکش گفته بودم و چشمانم را یارای دیدن نبود .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: