دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ دسامبر, 2010

قصه زندگي

پدر بزرگ من، يک قصه داشت، قصه اي از زندگيش، از يک عمر بالا و پائين يک عمر تلاش و زحمت.

قصه‌ي عشاير فارس، قصه سخت زيستن.داستان گرماي آبادان، کارگري شرکت نفت، قصه انگليسي و آمريکائي.

قصه‌اش يک جورهائي قصه نفت بود، قصه تاريخ اين سرزمين در آن خطه. قصه عاشق شدن، عاشق زيستن هم بود. يک زندگي در کشاکش روزگار.

با خودم عهد بسته‌ام روزي قصه‌اش را بنويسم. روزي که نمي دانم کي باشد قصه پدر بزرگ را مي‌نويسم.

زندگي من دارد قصه‌ مي‌بيند در قصه خودش، قصه آدم ها که مي‌آيند و ميروند. بعضي از اين آدم ها اما جنس آمدنشان، جنس بودنشان – ولو کوتاه-  متفاوت است. انگار يک گوشه از تاريخت، يک گوشه از قصه زندگيت را رنگي خاص مي‌دهند. آدم‌هائي که ميداني تنها با بودنشان در يک گوشه‌اي از قصه زندگي تو، براي تمام شخصيتت، تمام قصه زندگيت، نقشي زده‌اند.

يکي از اين آدم‌ها امروز رفت. يادش گرامي…

شاملو خوانی بر بلندای درک 6

همه
لرزشِ دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،

پروازی نه
گریزگاهی گردد.

و آنگاه فلسفه 5

پس از ميليسي‌ها ، در حدود پانصد قبل از ميلاد پوتاگوراس يا فيثاغورث بزرگترين فيلسوف آن دوران شد.

فيثاغورث همه چيزها را عدد ميديد و نخستين کسيست که تلاش کرد واقعيت را برپايه فرمول‌هاي رياضي نشان دهد. فيثاغورت و شاگردانش -که به مکتب فيثاغورثيان مشهورند و چهارصد سال مکتب غالب فلسفي ماندند – بيشتر عدد شناسند (numerologist) تا رياضي‌دان و به رمز و راز اعداد اعتقاد داشتند آنان عدد ده را آسماني مي‌دانستند و به طور اتفاقي برپايه آن منظومه شمسي امروزه را ده عضوه مي‌دانستند که امروزه شامل خورشيد و نه سياره پيرامونش است اما نه به دليل فيثاغورثيان.

او بسياري از قوانين هندسه را که بعدها اقليدس بنيان گذاشت بيان نمود و نسبت‌هاي همخواني بين صدا و عدد در موسيقي را کشف کرد.

وي نظريه "موسيقي افلاک" را بيان کرد و گفت اين موسيقي معلول حرکت ده جرم آسمانيست که به آن هارموني پس زمينه گفت و صداهاي موجود در جهان را که ما مي‌شنويم روي اين پس زمينه غير قابل شنيدن قرار دارند و تنها جايگاه‌هاي اسرار آميزي هست که مي‌توان تنها در آن جايگاه‌ها موسيقي پس‌زمينه را شنيد.

<< وآنگاه فلسفه 4

وآنگاه فلسفه 4

شاگردان و جانشينان آناکسيمندر نظرات او درباره وجود يک عنصر غائي را دنبال کردند شاخص ترين آن ها آناکسيمنس بود که با وجود يک عنصر غائي موافق بود اما آن را هوا مي دانست.

او مي‌گفت هوا رقيقتر که مي‌شود بخار و سپس دود و آتش و غليظ تر که مي‌شود مه و سپس آب و گل و خاک و سنگ مي‌شود.

آناکسيمنس در حقيقت پروژه تقليل گرائي را ادامه داد، اما اين نکته را بيان داشت که تمام تفاوت‌هاي کيفي در واقع تفاوت‌هاي کمي هستند.

تالس، آناکسيمندر و آناکسيمنس چون اهل محلي به نام ميلتوس بودن به ميلسي‌ها معروفند که در حقيقت اولين مکتب فلسفي را در مقابل نگاه ديني آن زمان برپا داشتند.

>> وآنگاه فلسفه 3                                        وآنگاه فلسفه 5 <<

و آنگاه فلسفه 3

آناکسيمندر

آناکسيمندر شاگرد تالس بود. او نظريه تالس را که همه چيز از آب است، رد کرد و گفت نمي تواند واقعيت غائي يکي از اين چهار عنصر باشد و اگر اينگونه بود بقيه عناصر مي بايست خيلي زودتر از اين ها بوسيله آن منحل مي شدند.

اين ديدگاه در حقيقت مادر ديدگاه اصل آنتروپي است که در آن به نوعي همه چيزها تمايل به وضعيت تعادل دارند.

او ماده غائي را قبول کرد اما مي‌گفت نمي تواند يکي از اين چهار عنصر باشد و ماده ديگري پشت آن هاست که وي آن را apeiron  ناميد که به يوناني معني نامحدود و بي مرز را ميدهد.

آناکسيمندر کيهان را به صورت دواير متحد المرکزي تصوير کرد که چهار عنصر هر کدام يکي از اين دايره ها هستند. خاک که سنگينترين است در لايه دروني بعد دايره‌اي از آب پيرامونش بعد هواست و پس از آن آتش. ستارگان نيز در واقع حفره‌هاي از لايه آتش هستند که ما از زمين مي‌بينيم.

اين ديدگاه را دو سروانتس در دن کيشوت نيز گنجاند و دن کيشوت را به دست و پنجه نرم کردن با لايه آتش پس از لايه هوا فرستاد.

حکايت آن کبک ناسزا گوي

جام جهاني را دادند قطر برگزار کند. به قدر کفايت اين روزها تحليل هاي متفاوت درباره اين اقدام ديدم از اينکه يکي بي سند قطر را محکوم کرده بود به پول دادن تا يکي که مي گفت اين جام خليج را براي هميشه عربي مي کند و غيره.

شايد راست بگويند، شايد همه، رگه‌هائي از درستي داشته باشند. اما نمي‌دانم چرا اين نگاه‌ها را دوست ندارم.

براي من جام جهاني فستيوال دوستي بين ملت‌هاست. براي من برگزاري جام توسط کشوري به اين نزديکي به ما زيباست، تلاش کشور هشتصد و چهل هزار نفري براي رسيدن به اين مهم زيبا و ارزشمند است. من نمي‌فهمم چرا بايد براي اينکه برتري و بالاتري بخواهم کوچکي را براي ديگران بخواهم.نمي‌توانم بفهمم چرا عقب ماندگي وعقب افتادگي مان را بايد با حسادت به ديگراني که پيشرفت مي‌کنند و با محکوم کردنشان به زد و بند، به بي فرهنگي وعقب افتادگي و اه اه وپيف پيف بخواهيم جبران کنيم. جبران که نمي‌شود تنها آرامش کاذب کوتاه مدتي مي‌گيريم، تا شايد يادمان برود که روز به روز داريم عقب مي‌مانيم، روز به روز داريم پس‌رفت مي‌کنيم، نه تنها در تکنولوژي و علم، نه تنها در اقتصاد و آسايش و سطح زندگي، که در فرهنگ و اخلاق نيز. ديروز ميدان کاج درآمد امروز قلب کرج فردا نمي‌دانم کجا. يک روز کهري زک است يک روز کف خيابان تهران يک روز ساعت چهار صبح در او×ي ن. اين خشونت است که دارد خزنده ميايد دارد از درون جامعه ما را مي‌پوساند دارد در برمان مي‌گيرد. جزئي از وجود و اخلاقمان دارد ميشود. بايد فکري به حال خودمان بکنيم، فکري به حال آينده‌مان  و گرنه با کوبيدن قطر و عرب ها نه تنها ايران و ايراني بالا نمي‌رود که روز به روز از خود غافل‌تر مي‌شود و عقب تر ميماند.

و آنگاه فلسفه 2

تالس

تالس که در حدود 580 قبل از ميلاد مي زيسته دنبال آن بود تا از ميتوس جدا شده و براي دلايلي که ميتوس ارائه مي داد دليلي مبتني بر لوگوس ارائه دهد. در اين راه گرچه خيلي مرز بندي مشخصي با ميتوس پيدا نکرد حتي ماهيت روح را هم قبول کرد و در لوگوسش وارد ساخت اما جزو اولين تلاش هاي فيلسوفان براي شکل دهي لوگوس است و بسيار با ارزش مي نمايد.

تالس با اينکه نظريه پيشينيان را مبني بر بوجود آمدن همه چيز از عناصر آب و باد و آتش و خاک را قبول کرد اما به اين فکر افتاد که يک عنصر بايد برتر بوده و جوهر غائي باشد و بتوان همه اين ها را به يکي از اين چهار عنصر نسبت داد. او آب را اينگونه يافت و بيان کرد که همه چيزها از آب تشکيل شده است. دليلش هم براي خودش مشاهده تغييرات فرم آب به يخ (خاک) و به بخار (هوا) و اينکه هوا يا باد آتش را شعله ور ميسازد و به صورت آب مايع آن را خاموش مي‌کند، بود.

با اين که اين نظريه خيلي ابتدائي و کاملا غلط بود اما برهاني که پشتش در جهت تقليل  به يک ماده بود ارزشمند بوده وتالس از اين رو  بنيان گذار تقليل گرائي (reductionism) است که در زمان حال تشکيل دهنده همه چيزها را به اتم ها نسبت ميدهد.