دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ نوامبر, 2010

و آنگاه فلسفه1

من فلسفه زياد خوانده‌ام اما فلسفه بلد نيستم و هيچ ادعائي در اين مورد ندارم. چند بار درباره فلسفه سي ا سي نوشته‌ام در اينجا و اينجا و اينجا و اينجا و اينجا

بدم نمي‌ايد بپردازم به فلسفه. مثل اين کتاب‌هاي ساده شده فلسفه هم تاريخي نگاهش کنم و به آن بپردازم. از اين رو آموخته‌هاي خودم از منابع مختلف را از دوره پيش آتني و قبل از سقراط تا قرن حاضر يواش يواش در قالب پست‌هاي هرچند وقت يکبار به نام «و آنگاه فلسفه» به خورد خلق الله ميدهم. هدف اول مروري است براي خودم و ترغيبي براي بيش‌تر خواندن و بيشتر دانستن. هدف دوم هم اين است که شايد به درد کسي بخورد. گرچه واقعا نميدانم کسي اين روزها حوصله اين بحث ها را دارد يا نه اگر بدردتان خورد يا هر چيز ديگر مرا هم در جريان بگذاريد:

از پيدايش فلسفه در يونان شروع مي کنم.

واژه فيلسوف از ترکيب دو کلمه فيلو به معني دوستدار و سوفيا به معناي خرد آمده است. به فلسفه و به جهان پس از فلسفه و با فلسفه لوگوس (logos-logic) به معناي نظريه و مطالعه مي‌گويند که در مقابل ميتوس (mytos)  قد علم کرده است. ميتوس براي تمام جهان و رخدادهايش سرچشمه ماوراء طبيعي قرار ميدهد. که اين سرچشمه‌ها مي توانند گاهي مقدس هم باشند مانند خدايگان کوه المپ يونان و يا مبتني بر اسطوره‌ها باشند.

دليل اينکه فلسفه از يونان آمده است را عده‌اي در نبود طبقه روحاني سانسور کننده در آن مي‌دانند. البته نزديک بودنش به هر دو تفکر شرق و غرب را نبايد از نظر دور داشت. اما بيش از هرچيز بوجود آمدن فلسفه در يونان معلول حساسيت يونانيان به ماهيت گذراي چيزهاست از جمله زندگي و طبيعت. اين ماهيت گذرا يونانيان را آدم هاي بدبيني کرده بود و براي فرار از اين بدبيني به فکر تبيين اين قضايا و ماهيات آن پرداختند البته بر اساس خرد و نه سنت ديني که منجر به خوشبيني مبتني بر استفاده از ظرفيت‌هاي ذهن بشر گردد.

فلاسفه يوناني اوليه در حقيقت کيهان شناسي (cosmology)  را به جاي نظريه‌هاي مربوط به پيدايش جهان (Cosmogony) ترويج کردند.

فيلسوفان پيش سقراطي که از قرن هفتم قبل از ميلاد تا ميانه قرن چهارم بودند تماما سعي داشتند نظريه‌هاي کلي درباره کيهان ارائه دهند که تکرار نظريه سنتي خلقت بدست خدايان نباشد و تماما بر اساس مشاهده و منطق باشد.

 

 

گر بدينسان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

این وبلاگ فیلتر شده است.

دلایلي دارم که عمو فیلتر چی غیر ماشینی این وبلاگ را فیلتر کرده است.

اولش یه خودم گفتم فرقی نمی کند همان که بودم هستم و همان که میگفتم میگویم اما بعد دیدم حالا که فیل ها تر زده‌اند آش نخورده و دهان دوخته نباشم بگذار بي پرواتر و بي ملاحظه‌تر از قبل بگوييم.

من اينجا خيلي به مخاطب فکر نمي‌کنم و نمي‌کردم. درونم بود که بيرون مي‌ريخت و مي‌ريزد و خوش آمد و بد آمد کسي مطرح نبود و نيست. اين بيرون ريزي دروني حالا بيش از پيش عريان است بين بعضي کلمات را از سر مصلحتِ‌ دور از فيل‌بان‌نشيني، ستاره‌اي، فاصله‌اي، چيزي مي‌گذاشتم که آن را هم ديگر کمتر انجام ميد‌هم.

مخاطب هم اگر بخواهد بخواند راهش را بلد است وبلاگ کپي بي‌فيلتر ديگري را هم با آدرسي جديد راه‌انداخته‌ام که او که بخواهد، ميابدش.

حس‌ خفگي و ظلم و جور و زندگي در فضائي مسموم با دغدغه‌هاي قرون وسطائي را هم که لابد بايد الان داشته باشم، ندارم. در اين ديار صبح که بلند مي‌شويم  انتظار هر چيزي را داريم تا شب که سر بر بالش مي‌گذاريم از شما چه پنهان از پنج- شش سالگيم که صبح از خواب ناز بلند شدم و ديدم در نيم‌‌شبي که خواب‌هاي رنگارنگ کودکي را مرور مي‌کرده‌ام ظلم تغييراتي‌ در زندگي و در خانواده‌ام داده،  ديگر شب‌ها هم انتظار هر چيزي را دارم. پوستمان کلفت شده‌ است ديگر. ما نسل طلائي انقلابيم، نسلي که پس ازانقلاب را با تمام ابعادش با واقعيات کاملش ديد. نه! نديد که با بند بند وجودش زندگيش کرد، با آن بزرگ شد، سعي کرد ببخشد و به اصلاح نشيند، از خشونت گريخت و وارد بازي‌هاي معمول نسل پيشش نشد و در مقابل همه عظمت خود پنداشته‌شان با زيرکي و نوگرائيش قد علم کرد. هاي عمو فيلتر چي من از آن نسلم نسلي که پنجره‌اش را ببندي درها باز مي‌کند. خودت از پنج شش سالگي مرا وارد بازي‌ات کرده‌اي، يادت هست؟؟

ليمر

باد لیمر باد نیست طوفان است.

هر سال حوالی این روزها همه در بوشهر منتظرند تا لیمر بیاید. ماهیگیرها، کشتي‌ها، ناخداها و ملوانان  به دریا نمی روند تا این طوفان بیاید و برود. آمدنش ترسناک است و در دریا بودن هنگام وزيدنش کاری بسیار خطرناک.

گاهي چندين هفته همه منتظر آمدنش مي‌مانند، به دريا نمي‌روند و تنها انتظار مي‌کشند.مي‌آيد آخر. آمدنش به قدمت تاريخ است…

به قول ماهيگيرها ليمر دريا را زير و رو مي‌کند ماهي ها را مي‌آورد و بعد از رفتنش فصل خوب و پر برکت صيد آغاز مي‌شود.

اين روزها همه ما -جامعه انگاري-  منتظر ليمر است. هيچ نمي‌کنيم و به انتظار تغيير ايستاده‌ايم. به انتظار زير رو شدن.

به انتظار باديم به انتظار طوفان…

ليمر ايران کي‌بيايد؟ چقدر خرابي داشته باشد تا ثمر دهد؟ با خودش پائيز و زمستان آورد يا صيد فراوان؟

نمي‌دانم، هيچ کس نمي‌داند. تنها به انتظاريم. اميدوار و نااميد به انتظار ايستاده‌ايم. مي‌آيد آخر، آمدنش قانون تاريخ است…