دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ اکتبر, 2010

خسته؛ام +

نقد مرضيه نقد مرضيه ايست کامل

هنرمند را اگر قرار باشد در جایگاه هنر برای هنر ببینیم -که هیچ مشکلی هم با آن جایگاه ندارم- هنرش را نقد می کنیم یا بد است یا دلنشین است یا مثل مرضیه ماندگار و اثر گذار …

اما اگر دید ما از هنر و هنرمند هنر متعهد به مردم باشد. هنری باشد که می خواهد آرمان ها را فریاد بزند به قول شاملو بگوید:

تو خطوط شباهت را تصویر کن :      آه وآهن و آهک زنده     دود و دروغ ودرد را.        که خاموشی          تقوای ما نیست.

قضیه کاملا متفاوت است.

به نظر من این هنرمند است که انتخاب می کند در کدام دسته از موارد بالا قرار بگیرد. و حق هم دارد و هیچ کس را هم نمی توان به خاطر عملکرد به هر کدام از این دو شیوه نکوهش کرد.

اما وقتی هنرمندی میاید در دسته دوم کارکردش علاوه بر هنر، علاوه بر دلنشینی هنرش، بخش دیگری میابد که شخصیت اوست و اگر نگویم شعار است بسیار سخت است توانائی تمیز بین هنر یکی و شخصیت اجتماعی اخلاقی عملکردی یک نفر. نقد مرضیه نقد همه این هاست. مرضیه کاراکتری دارد متشکل از همه این ها.

برای من مخاطب بر اساس گرایشات فکری سیاسی اجتماعیم کاراکتری از هنرمند محبوب تصویر می شود که در مورد من مرضیه در آن جایگاهی ندارد. نه تنها جایگاهی ندارد که به شدت به عملکردش معترضم.

از دید من فهمیدن شرایط اجتماعی سیاسی درست و روشن. ديدن تفاوت ميان حزب، گروه و جريان سياسي که دموکراسي و چارچوب و الزاماتش را حتي مبارزه دموکراتيک و اپوزوسيون مبارز را  قبول دارد، بر ميتابد و  بر طبق آن عمل مي کند، با  نيرويي ايدولوژيک که ترور و خشونت را سرلوحه رفتار و عملکرد خود قرار مي دهد، حداقل وظيفه هنرمنديست که به خود جرات مي دهد از اثرگذاري هنر و شخصيت هنري محبوبش در تبليغ گروه ها، سازمان‌ها و حتي آرمان ها استفاده کند.

به همين دلايل است که مرضيه مدتها پيش لااقل براي من مرده است. مرضيه مرده بود بسيار قبل از امروز…

شايد يک شعر

میدانی جلوه ی ناگزیر یکی خواستن است، این

سکوت نیست که توفان است،

هلهله ی غریو غرق شدن یکی عاشق است، این

همه تمنای خواستنی است بی صدا، پر از فریاد اشک،

سرنگون چاهسار غروري خود ساخته

باورش را به ارتفاع انسانيت نماز مي برد. اما از بيان کلامي که بانگ عشق بدهد، عاجز است

 

آقا مير

چند بار آمدم شروعش کنم، قصه را مي‌گويم، قصه آقا مير را. هر بار همان اولش ايستاد، جلو نرفت که نرفت. هي هر بار بعد از کلي کلنجار لپ‌تاپ را بستم و به بعد موکولش کردم.

هر بار که يادم مي‌افتاد زير لب مي‌گفتم يک روز مي‌نويسمش. نمي‌شد، لاکردار قصه اش جلو نمي‌رفت. با اين که قصه واقعي بود با اين که اول و آخر و وسطش جمع و جور و مشخص بود اما نمي‌رفت، انگار قصه من نبود انگار راوي خودش را مي‌خواست.

از بوشهر ميامدم، پرواز شب، خسته و خورد. در حال چرت زدن بودم که صداي گرم و گيرا و پخته‌اي از پشت سرم توجهم را جلب کرد پيرمرد از آن استخوان خرد کرده‌هاي صنعت نفت بود. گرم صحبت با همکارانش، از مخزني که مشکل داشت مي‌گفت. از مسائل و راهنمائي‌هاي فني که به آنان مي‌کرد معلوم بود ناظر شرکت نفت است در آن پروژه و دو همراهش پيمانکاران آن کار. آشکار بود احترام بسياري برايش قائلند.

صحبتشان گل انداخته بود و من هم که وارث خوني با سه نسل شرکت نفتي هستم سرا پا محو حرفهايش شده بودم. صحبتشان از کار و مسائل فني رفت در مسائل جامعه و سياست‌هاي کلان نفتي از آنجا رفت به سمت مسائل کارگري و پيمانکاري. درست يادم نيست پيمانکاران چه گفتند که گفت: دقت کنيد در نان بريدن آدم‌ها شما جوانيد، بگذاريد خاطره‌اي برايتان بگويم:

» اوج جنگ بود شصت و سه،‌ شصت و چهار، کشور بدجور گرفتار جنگ بود. بعد از يک دوره بد بيکاري کاري گيرم آمد، يکي از معدود پروژه‌هاي نفتي که آن سال‌ها انجام ميشد، جائي ميان تپه هاي بين گچساران و اميديه. زن و بچه‌ را گذاشتم تهران و راهي شدم. جائي بود که فقط جاده‌اي شرکت نفتي داشت و کمتر کسي گذارش مي‌افتاد. راه اصلي مردم نبود يکي دو آبادي البته بالاترش بودند اما رفت آمد چنداني نداشت.

از همان روز اول ورودم همکارانم هشدار دادند که اينجا رئيس کارگاهي دارد به نام آقا مير که حسابي اخمو و بد اخلاق و سخت گير است.

روز دوم صابونش به تنم خورد، رفته بودم خودم را معرفي کنم. دو متري قدش بود با هيکلي چهار شانه چهره‌اي آفتاب سوخته و خشن. تا برگه‌هايم را دادم گفت: «من مهندس نفت نخواسته بود صد بار گفتم مکانيک بفرستيد.» تن صدايش مثل نعره‌ي شير مي‌ماند. خلاصه سرت را درد نياورم فرستادم  دفتر فني و کارم را شروع کردم.

هر روز بيشتر پي به مديريت سخت گيرانه و ترسناک آقا مير مي‌بردم.آن‌ جا اکثر کارگرها لر بودن اکثرا بختياري. يکي از همکاران مي‌گفت فقط آقا مير حريف اين‌ها مي‌شود. يک روز رفتم دفترش براي دادن پيش نويس صورت وضعيتي که آماده کرده بودم. ديدم کارگري ريز نقش دارد داد و هوار مي‌کند سر آقا مير هر چه ازدهانش درآمد بار آقا مير کرد. آخر سر هم چهارتا فحش با همان لهجه لريش داد. آقا مير از پشت ميزش جم نخورد. آرام نشسته بود و هيچي نگفت. کارگر کلاهش را پرت کرد روي ميز آقا مير و رفت بيرون از پروژه ول کرد و رفت.

من دهانم باز مانده بود، آقا ميري که من ديده و شنيده بودم اين نيم وجب کارگر را با يک مشت حواله قبرستان مي‌کرد.

آقا مير از من پرسيد چکار داري؟ گفتم صورت وضعيت را آماده کردم اما مثل اينکه بد موقع است بعدا مزاحم مي‌شوم. گفت: » نه، بشين». کاغذها را گرفت و گذاشت روي ميز. کف دو دستش را چند لحظه گذاشت روي چشم‌هايش. يکي را صدا کرد. بعد آمدنش کليد ماشينش را انداخت روي ميز گفت: «برو لب جاده فلاني را سوار کن، ماشين گيرش نمي‌آيد، ببرش شهر. عصبانيست، آرامش کن بگو فردا بيايد سر کارش».

من متعجب‌تر از قبل با دهاني باز نگاه مي‌کردم. به خودم جرات دادم بعد از چند دقيقه پرسيدم:» مي‌شه يه سئوال بپرسم؟»

گفت: بگو. گفتم:» ميشه بپرسم چرا هيچي بهش نگفتين حالا هم اينطوري…؟»

گفت: «ببين الان جنگه کار گير نمياد بخصوص توي اين مناطق. اين ميدونه از اينجا بره شايد از گشنگي بميره، زن و بجه داره و هزار بدبختي با همه اين‌ها با اينکه همه اين ها رو ميدونه اينطوري مي‌کنه. اين نشون ميده من اينقدر بهش فشاراوردم اينقدر بد و سخت گرفتم که اينطور منفجر شده. تقصير منه.»

حرفش بيست و خورده‌اي ساله توي سرمه هميشه توي برخورد با آدم‌ها، با کارگرها يادش ميفتم. خدا رحمتش کنه آقا مير از اون روز يه ارج و قرب ديگه‌اي داشت برام. تا آخر عمرش مثل پدر ميموند برام توي صنعت نفت.

دو جوان پيمانکار هيچ نمي‌گفتند، لابد مثل من ذهنشان درگير آقا مير بود.

با خودم گفتم اين قصه را يک روز مي‌نويسم.