دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ اوت, 2010

آدميه ديگه..‏

آدمیه دیگه!

یک موقع هائی الکی دلش می گیره. خودشم نمی فهمه از کجا و به چه دليل. انگار هزار و یک چیز، همه ترس‌هاش، همه نامفهومی و کدر بودن آیندش، همه سردرگمي‌ها و گیجي‌هاش، همه جبر جغرافیائی و زمانیش، از اون ته ناخوآگاهش، مثل یک دست نامرئی میاد بالا و می کشدش پائین و می بره توی خودش. بدون اینکه بدونه چرا، یک هو می بینه دلش گرفته الکیِ‌الکی.

می گردی. می بینی چیزی نیست، دلیلی نیست. پوزخندی تلخ به خودت مي‌زنی و سعی می‌کنی بیای بیرون از اون حال و هوا. اما نمی دونی چه مرگته، یک هو نگاه می کنی مي‌بینی دلت می خواد بشینی زل بزنی به ترک دیوار یا یک عکس قاب شده، بی آنکه مهم باشه که چه عکسیه. یا بشینی کنار دریا ساعتها زل بزنی بهش بدون اینکه موجی رو بشماری. آدمیه دیگه یک هو می بینی پشت چشمت بیخود و بی جهت تر شده و نگاهت پر ازسرخیه و گلوت پراز بغض.

انگار خروارها وخروارها  دلیل و خبر بی انکه هیچکدوم واضح باشه داره هدایتت می کنه به یه تلخی گنگ اما نه خیلی نا آشنا.

این وقت هاست که دلت می خواد بری بشینی یه چیزی، دلیلی، ولو بی خود، ولو خیلی دور و نامربوط پیدا کنی، باهاش حرف بزنی و به بهانه جواب همراهی و همدلیش رو حس کنی.

آدمیه دیگه، آدمی …

جرقه

می‌داني عشق حاصل جرقه‌هاست. عاشقي بر مدار جرقه‌ها و فلاش ‌ها مي‌گذرد.

جرقه‌ها ريشه در درونت دارند، در وجودت، در هستيت، در کودکيت، درون کودکت.

عشق پر جرقه، عشق پُر عطش است پر از خواستن و خواسته شدن، پر از تمناي حضور، پر از ميل به وصل شدن ميل به درگير شدن، ميل به عرياني و بي‌پردگي، عرياني روح و تن. عرياني پر صداقت.

وقتي بايد جرقه باشد، نگاه و لبخند و صوت و نجوا همه جرقه‌ مي‌سازند، بي‌آنکه چراييش را بداني و بفهمي.

اما جرقه‌ها را عقلانيت، تعهد و يکرنگيست که زنده‌ نگاه مي‌دارد. همان ها هستند که عشق را جلا مي‌بخشند، تکرارش مي‌کنند، صيقلش مي‌زنند، که زنگار کهنگي و ايستائي را مي‌زدايند و کهنگي را ارزشمندي شراب‌وار مي‌بخشند.

آنگاه است که جرقه هربار، باز به آتشت مي‌کشد حتي اگر سال‌ها تکرار شده باشد، حتي اگر سال‌ها گذشته باشد.

اين آتش دلپذير‌ترين گرماي جهان را درخود دارد.

پروجکشن

یک بحثي هست توی روانشناسی به اسم «پروجکشن» یعنی اینکه زني، مردي، کسي – حتي روانکاوي مشکل دار- بيايد مسائل حل نشده درونش، عقده‌هاي وجوديش، پيش نويس شخصيتي حل و فصل نشده خودش، ناکامي‌هايش را بردارد بيندازد روي ديگري. ديگري را از آن دريچه ببيند و برايش نسخه بپيچد.

اگر من اين کار را بکنم. ديگري، ديگري نيست خود منم پروجکت شده رفته نشسته روي آن طفلک.

حالا بيايم نسخه هم برايش بپيچم، گيرم بلد هم نباشم به جاي سايکوتراپي «ننه تراپيش» مي‌کنم. نسخه که نه، دستورنامه و الگوريتم رفتاري برايش صادر مي‌کنم. به کجا خواهمش برد؟

اين روزها انگار مد شده است. در روزمره مان در دوستان و همکارانمان، در آشنايان و خويشانمان، اين مد شده است. از آن بدتر، در دنياي مجازيمان هم مد شده. اين نسخه پيچيدن ها، اين حکم صادر کردن ها، نصيحت ها.

باورمان شده است که باورمان را بايد نسخه بپيچيم، به نام تجربه، به نام درست تر ديدن، به نام پيرهن بيشتر پاره کردن بايد جارش بزنيم، حکمش کنيم. بي آنکه يک آن به آن بينديشيم که فضا و پيچيدگي شخصيتي طرف چقدر است و کجاست، بي آنکه در نظر بگيريم کجا حريم آدمهاست، کجا تصميم گيري با خود آدمهاست. اصلا بي آنکه ببينيم اين حکم و دستور چقدر مائيم چقدر خود ما در آن نهفته است، مشکلاتمان، مسائل حل و فصل نشده وجوديمان، ناکامي‌هايمان.

تنها شايد کافيست به روانکاو و مشاوري کار درست و پدر مادر دار اگر مي‌شناسيم آدرسش دهيم، اگر هم نمي‌شناسيم بگذار به همدلي يا حتي همزباني بسنده کنيم، دوست ماست! بيش از اين گيج و گرفتارش نسازيم.

غمناک ترين ملودي جهان، آواي توست که اندوهي نقش زير و بمش داده باشد.‏