دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ژوئیه, 2010

خواب

خواب ميبينم:

لب پرتگاهي، قصابي جوان قصد قرباني کردن گوسفندي را دارد. گوسفند گريه مي کند- شايد من اشک مي بينم- جوانک مي رود چاقويش را مي‌آورد. گوسفند از دستش در مي‌رود. تهديد کنان دنبالش مي‌دود من هم گويا دوربين قضيه هستم همچون دوربيني با احساس دنبالشان مي‌دوم. گوسفند گير مي‌افتد چاقوي تيز قصاب و گلوي گوسفند، مي برد و مي‌برد. يادم ميايد که بايد خون بجهد اصلا سِر اين بريدن سر در جهيدن خون از بافت است که قابل خوردنش مي کند، که حلالش مي کند. خون اما نمي‌جهد! قصاب متوجه شده و ناسزاگويان و تهديدکنان گردش چاقو را ادامه مي دهد. گوسفند اما انگار دارد مي‌خندد. قصاب لجش گرفته است، گوش تا گوش سر را مي برد و جدا مي‌کند اما دريغ از خون جهنده. از پا آويزانش مي‌کند خون باز هم بيرون نمي‌زند. بريدگي را نگاه مي‌کنم خون قصد بيرون آمدن ندارد.

گوسفند حرام شده است.

از خواب مي‌پرم.

دوباره با بدبختي از فکر گوسفند خندان بيرون مي‌آيم و مي‌خوابم. باز خواب مي‌بينم:

دستبند به دستانم زده‌اند، نگرانم و ناراحت. دادگاه است انگار، پر از هياهو و فعاليت. کسي اما انگار به فکر من نيست به فکر گرفتاريم، اسارتم، به فکر دست بندم. دستانم بسته است. بستهِ بسته و من مي‌انديشم به دستاني باز و به پاهايي آزاد.

صبح شده است.

Advertisements

شايد يک شعر

من در تمناي حضور تو مي‌زيم.

سرنگون چاهسار نيافتن،

بلنداي حماسه رفتنت را نماز مي برم.