دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ژوئن, 2010

غم مي ماند

"او روز که روز روشنت بود ميرفتي سر گردنه دور ميزدي ميومدي حالا که شو تارته يدل بيچاره"

مو به موي اين جملات را سال‌هاست از برم. سال‌هاست يادم آمده، سال‌هاست در خاطرم دور زده است.

دبستان بودم شايد اول يا دوم، تلويزيون سياه آن سال‌ها سريالي نشان مي‌داد، دو بچه، يکي پدرش مفقودالاثر بود و ديگري يتيمي بود يدالله نام که در يک رستوران کار مي‌کرد و صاحب کارش به هر بهانه به باد کتک مي‌گرفتش از خانه فرار کردند و بدبختي ها کشيدند. اين جملات را صاحب کار بعد از فرار يدالله گفت و در ذهنم همانند لوحي سنگي نقش بست.

مرتب از مادرم مي‌پرسيدم واقعي که نيست فيلم است نه؟ مادرم از همه جا بي‌خبر مدام تکرار مي‌کرد "فيلم است، اما از اين بچه‌ها زيادند در مملکت ما". من دلم انکار مي‌خواست دلم مي‌خواست يکي دروغ و فيلمش بنامد و من نفسي به راحتي بکشم، هيچکس اما انکارش نکرد. در خفا بعد از ديدن سريال اشک مي‌ريختم…

مدارس يک هفته درميان شيفت صبح و بعداز ظهر داشت و من يک هفته درميان بايد بي‌خيال ديدار ده دقيقه‌اي بابا مي‌شدم. آن چهارشنبه ها غمگين‌ترين مدرسه عمرم را تجربه مي‌کردم. يک بار مادرم آنقدر ناراحتي چهره‌ام را عميق ديد که رضايت داد نروم مدرسه، داشتم بال در مي‌اوردم.

تمام مسير هر هفته، مسير درازي که يک طرفش ديوار بود و يک طرفش درخت و بايد پياده مي‌رفتيم تا انتهايش، آن درب‌هاي لعنتي آهني دو رديف، اتاق ملاقات با چندين شيشه کنار هم، تلفنهاي چرک گرفته، حتي قيافه چندش‌آور و اخموي همه آنان که هر هفته تکرار مي‌شد. آن دل کندن و آخرين نگاه‌هاي بعد از ده دقيقه، آن اشاره کردن‌هاي بعد از قطع تلفن، همه و همه را مثل تصويري که همين حالا ديده باشم از برم.

غم مي‌ماند. غم، نقش مي‌بندد، خراشت مي‌دهد و کتيبه مي‌سازد، بنيانت را مي‌سازد. امروزت از اوست و فردايت را مي‌سازد، خاصه اگر در بچگيت باشد، مي‌شود بخشي از کودک درونت. سرنوشت رقم مي‌زند، پيش نويس زندگيت مي‌شود. متاثر از آن رفتار مي‌کني، دوست مي‌يابي، کار مي‌کني، يار ميابي و ازدواج مي‌کني. هر صبح با آن برمي‌خيزي و هر شب با آن مي‌خوابي. همه آن تصويرها را بارها و بارها مرور مي‌کني و در زندگيت ردش را ميابي. حس مظلوميت هم همين است درست همان غم است و همان غم مي‌سازد.

من امروز کودک شاد و خنداني ديدم که يک چشم در بوق بزرگي نهاده بود و ميان شادي و هياهوي جام جهاني کودکش را نقش مي‌داد. کودکي هموطن خردسال مرا خون سنگفرش خيابان‌ها کتيبه مي‌سازد.

image-98656-galleryV9-yzhl

شاملو خواني بر بلنداي دراک 5

شگفتا
        که نبودیم
عشقِ ما
            در ما
                  حضورِمان داد.

شاملو خواني بر بلنداي دراک 4

الهکم التکاثر،چه بگويمت که اين شعر نگفته باشدت:

تو نمی دانی غریو یک عظمت

وقتی که در شکنجه ی یک شکست نمی نالد

چه کوهی است!

تو نمی دانی نگاه بی مژه ی محکوم یک اطمینان

وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می شود

چه دریایی است!

تو نمی دانی مردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زندگی است!

وطن، تو سبز جاودان بمان

يک سال پيش در چنين روزي شناسنامه‌هايمان را برداشتيم. رفتيم تا سهم خود را از تعيين سرنوشتمان ادا کنيم. يک سال پيش من يکي از ملتي بودم که اميدش برداشتن همه دروغ، ظلم، تحجر و واپس زدگي بود. ملتي که اميد را بازي مي‌کرد و حاکمان کوته فکر و کوته شخصيت را به سخره گرفته بود. ملتي که حاکميتي مي‌خواست عصاره و چکيده فضائلش، از خودش. آن‌گونه که هست، آن‌گونه که سزاوار آنست.

براي ملتم خواب‌هاي ديگر ديده بودند و جواني و نشاطش را با دروغ و تقلب هدف گرفته بودند و ما را نااميد بنده‌اي مجيز گو مي‌خواستند و فرمان مي‌دادند. غافل از آن‌که ما را سر باز ايستادن نيست. بيشماريمان را به رخ کشيديم. با هم ايستاديم. با طنز کم نظيرمان فرياد زديم، سکوت کرديم، شعر ساختيم، خنديديم، وي نشان داديم، رايمان را خواستيم و آمار اعلاميشان را سخره گرفتيم. جان داديم، جوان داديم، برادر، خواهر در خون غلتيده ديديم. گريستيم با مادر سهر×اب، ضجه زديم با عکس خونين ند×ا. اما همچنان ايستاديم و بعد از يک سال با هم، همه ما بانگ الله اکبر سر داديم که معنايش بزرگي خدائي است که انسان را آزاد آفريد.

امروز سال‌روز تولد بزرگترين باور ماست باور به توانستن باور به خواستن. و ما هنوز ايستاده‌ايم، آبديده‌تر، عاقل‌تر، مصمم‌تر و پراميدتر و خوشحاليم که شما را همين ايستادگي‌ما -بي آنکه بر شما تاخته باشيم- دارد ويران مي‌کند.

شاملوخواني بر بلنداي دراک3

تشنه‌کامِ کلامند؟
نه!
اینجا
سخن
به کار
نیست،
نه آن را که در جُبّه و دستار
فضاحت می‌کند
نه آن را که در جامه‌ی عالِم
تعلیمِ سفاهت می‌کند
نه آن را که در خرقه‌ی پوسیده
فخر به حماقت می‌کند
نه آن را که چون تو
در این وانفسا
احساسِ نیاز
به بلاغت می‌کند.»

شاملوخواني بر بلنداي دراک2

وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟
امید کجاست
تا خود
جهان
به قرار باز آید؟
هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!

شاملوخواني بر بلنداي دراک 1

می‌دانستند دندان برای تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند.

چند دریا اشک می‌باید
تا در عزای اُردواُردو مُرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ‌دوزخ نابکاری بشوریم؟