دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ آوریل, 2010

گرگ وميش

خسته‌ از يک روز سخت کار برمي‌گردم .

روز دارد در شب حل مي‌شود. گرگ و ميش است.

از کنار يک پادگان مي‌گذرم در قسمتي که با فنس جدا شده است سربازي با لباس آبي نيروي هوائي ايستاده پست مي‌دهد. رو به مردمان در گذر بيرون. تنها و آرام.

برايش بايد اين گرگ وميش دلگيرترين غروب عالم باشد. بايد دلش پر بکشد به ديداري، به حتي شنيدن صدائي از ياري. بايد چشمانش را ببندد براي تجسم چهره‌اي يا که دلتنگيش را زير لب زمزمه‌اي کرده باشد. شايد دشتي نجوا کند در هوايش.

بغضش را فرو دهد، چشم ترش را با لب آستين پاک کند و آهي ول دهد از اعماق وجودش «هي… روزگار»ي بگويد ، فردا را رويا بافد و اميد را پاس دارد.

Advertisements

بخند

من به زندگی نشسته‌ام. با همه غصه هایش، با همه خنده ها و گریه هایش، با همه نوای دل انگیز طبیعتش، با طوفان و رعدش. من آن را زندگی می کنم. زندگیش می کنم با از دست دادن ها، با بدست آوردن ها، با اخم و لبخند هایش، با داشتن‌ها و نداشتن‌هايش. زندگیش می کنم، بي‌منت، بي‌ گلايه. اين زندگي مال من است. سهم من است، از همه هستي، پس به آن لبخند مي‌زنم…

تنها آن‌گاه که اشک بر گونه‌هايت مي‌لغزد، درمانده‌ترين انسان زمينم. بي‌نوا درماند‌ه‌اي که دلش مي‌خواهد، زمين دهان باز کند، با همه قدرتش در کامش کشد. تا نبيند، نچشد اين سخت روز را. بي‌پناهي سخت باخته، سخت مجروح که منم.

بخند، تنها يکي لبخند تا زندگي را به بازي بگيريم. تا زندگي را به زندگي بنشينيم…