دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ مارس, 2010

بيست و نهم اسفند/ خرداد هشتاد و هشت

ماشین روشن نمی شود. می‌دانم بست باتري شل شده است. آن را بر مي‌دارم و دوباره محکمش مي‌کنم. استارت مي‌خورد.

راه مي افتم. ساعت ماشين ريست شده روي صفر/ صفر/ صفر، ساعت ،صفر و صفر دقيقه. چشمکش روي مخم رژه مي‌رود. پشت چراغ قرمز ميايم درستش کنم، مي‌روم بالا، سال‌ها را. به پنجاه و هفت که مي‌رسم مي دانم آمده‌ام. مي‌روم بالاتر. دهه شصت از جلوي چشمم رژه مي‌رود، با تمام مصائبش، با صداي تير و گلوگه، آژير و ضد هوائي. درب ها وديوارهاي بلند، پنجره‌هاي کوچک، تلفن چرک گرفته کنارشان. ده دقيقه تمام شده و يک دنيا حرف نزده، يک دنيا دلتنگي بر جاي مانده. دهه مشقتي که پاسخي است برانديشيدن، بر ديگر گونه انديشيدن. بر جهان را جاي بهتري خواستن.

ساعت انگار دلش نمي‌خواهد از شصت و هفت بالاتر رود، شصت و هفت تا شصت و هشت را صد سال طول مي‌دهد. بس که وزن دارد اين سال، بس که حرف دارد اين سال. انگار که مي‌خواهد حرف زند، فريادي گلودر انگار دارد. نام‌هائي به بلنداي البرز را فرياد مي‌زند. انگار دارد گواهي پاک‌ترين فرزندان آفتاب و خاک را، همچون رعد، فرياد مي‌زند.

هفتاد را مي‌روم بالا، با همه اميدش به رويش جوانه‌هاي خواستن و تغيير نسلم، که نسل صلح است و برابري، نسل ساختن و آباد کردن، انسانيت را بزرگ داشتن. نسل گفتمان. نسل هفتاد و شش، دوم خرداد.

هشتاد را بالا مي‌روم، با رو آمدگاني نه از جنس من، نه از جنس ما، که نه ما را ياراي درکشان است و نه ياراي تحملشان…

روي هشتاد و هشت مي‌ايستم..

مي‌روم سراغ ماه‌ها. هر کدام سال‌ها طول مي‌کشند تا عوض شوند. فروردين مبهم، ارديبهشتي پر اميد، رويش سبز جوانه‌هاي اميد ما به تغيير ميهنمان.

خرداد پر حادثه، خرداد کش دار، خردادي به بزرگي يک قرن. خرداد پر سهرا.ب، خرداد پر ندا، خرداد خروش و سکوت و آرامشي پرفرياد، که مائيم با همه سبزيمان، با همه قلب‌هايمان، که به سبزي فردايي بهتر مي‌خواهد. همه اميد سبزي، که انسانيت و برابري را مي‌خواهد و مي‌نامد. همه خرداد است، همه خرداد، پر از روزهاي پر اميد، پر از روزهاي نا‌اميدي، پر از سرخوشي هستيمان، نشان دادن بودنمان، سرخوشي بي‌شماريمان و پر از ياس از دست دادن ‌ها، خشم خون ديدن‌ها، خشم …

خرداد ما به درازاي يک قرن، پر از همه اين‌هاست. همچنان که پر از خون سبزترين و پاک ترين جوانان اين سرزمين است. خردادي که تمام نمي‌شود. خردادي که صيقل مي‌خورد، که آبديده مي‌شود، که اميدش خموش نمي‌شود.

خردادي که منم، خردادي که توئي، خردادي که مائيم.

حرمت …‏

می دانی خانه حرمت دارد برایم. رابطه، زوج، حرمت دارند برايم.

آزادي يعني هر کس هر طور مي‌خواهد زندگي کند تا جائي که آزادي ديگري را محدود نکرده است. من هم حق دارم حرمت هايم را داشته باشم، علايقم را و تفکر و شخصيتم را.

در تفکر من همه اين‌ها حرمت دارند، اخلاق و انسانيت حرمت دارند. اگر اخلاق و انسانيت را جزئي از دين ببيني و دين‌گريزيت را مساوي با پاس نداشت اينان، به بيراهه رفته‌اي. نه دين را فهميده‌اي، نه اخلاق را. نه مدرنيته را، نه حتي انسانيت را.

اين روزها، گاهي عده‌اي، حتي روشنفکري را معادل آزادي رفتارهاي جن3ي مي‌گيرند، و روشنفکر – کسي که کارکردش در انديشيدن است، در انتقال علم و فلسفه و روش، از نخبگان به عوام است- را تا به اين حد تنزل مي‌دهند.

اگر نداني رابطه حرمت دارد، بسيار بيش از آن‌که با تعدد شرکاي جن3يت، با تنوع طلبي جن3يت، بدست آورده باشي، باخته‌اي. عظمتي به بلنداي انسانيت، عشق را باخته‌اي. عشق را باخته‌اي…

عشق، حرمت دارد، عشق حرمت دارد…

همه عموهاي من

نشسته ام،  سخت مشغول به کار. همه آهنگهایم را انتخاب کرده ام، روی رندوم گذاشته‌ام تا با صدايی آرام برای خودش دلنگ دلنگ کند.

گوش هم نمي کنم، تنها موسيقي متن کارم است.

ناگهان صدايي با چنان عمقي و عظمتي که ريشه اي به قدمت کودکيم برايم دارد، آوار مي شود بر سرم: «نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه…» و من در سرم حماسه‌اي ‌را مي‌جويم که بودند، حماسه‌اي که هستند، حماسه‌اي که اين روزها هستيم. «نه به خاطر همه انسان‌ها به خاطر نوزاد دشمنش شايد…» و اين «نوزاد دشمنش شايد» در سرم مدام مي‌کوبد، و يادم مي‌افتد به همه پيام دوستي و صلحي که اين روزها عصاره همه ملت سبز ايران است. يادم مي آيد همه مشکلاتي که اين روزها با فرزندان به غربت گريخته‌شان دارند فرزنداني که ديگر برنمي‌تابند ايشان را.  » به خاطر يقين کوچکت که انسان دنيائي‌است» ، که انسان دنيائي است، که انسان دنيائي است، که انسان…

«به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند به ياد آر، عموهايت را مي‌گويم «

و من تمامي عموهايم، تمامي عموهايمان را به ياد مي‌آورم…