دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ فوریه, 2010

راز لبخند

مي‌خواهم سوار هواپیما شوم. درب گیت خروجی فرودگاه ازدحام شده است. معماری و چیدمان صندلی این قسمت از فرودگاه بوشهر، همیشه به گونه‌ای است که ازدحام ایجاد می کند. دست راستم چمدان مسافرتی است که همیشه آن را داخل هواپیما می‌برم. کنار چمدانم و درست به اندازه آن، دخترک کوچک نازی ایستاده است، مادرش پشت سرش. اصرار دارد در آن ازدحام خودش با پای خودش حرکت کند.

توجهش به چمدان هم اندازه خودش جلب شده و به آن نگاه می کند و سپس به من. در شلوغی حس ترس را کاملا می توان در چهره‌اش دید. امکان جابه‌جا کردن چمدان و در دست دیگر دادن را ندارم. نگاه هراسناکش که در نگاهم گره می خورد لبخندی تحویلش می دهم و چهره اش پر از لبخند و اطمینان می‌شود. هرچه به درب نزدیک‌تر می شویم جمعیت فشرده‌تر مي‌شود. ناگهان گرمي دست کوچکي را روي دستانم احساس مي‌کنم. به سمتش بر مي‌گردم و نگاه رو به بالاي دخترکي کوچک که لبخندي پر از زندگي و اميد دارد مرا در بر مي‌گيرد.

مالک همه‌ي شادي‌هاي عالمم.

گربدينسان زيست بايد پاك

در شركت يكي از دوستان من آبدارچيست. پسرش توي كوه نمي دانم به كدام دليل جان سپرده است.

حتي هزينه برگزاري مراسم را نداشت.

تمام اعضاء بدن پسرش را اهدا كرده. يكي از عضو گيرندگان اصرار دارد پولي به او پرداخت كند بيش از چند بار آمده درب شركت و او هر‌بار كمك را به شدت رد كرده است.

تا اين آدم‌ها هستند اميدوارم، هنوز اميد دارم به انسانيت، به زندگي، به پاك زيستن و به خيلي چيزها…

FM

يکي از تفريحاتم در ترافيک اين است که راديو را مي‌گذارم روي موج FM در 108 MHz. اين فرکانس دستگاه‌هائي است که فلش مموري مي خورند و در راديو ماشين پخش مي کنند. اين‌گونه من مي‌توانم صداي آهنگ هايي را که ماشين هاي کناري مي‌شنوند، بشنوم. تفريح اصلي من در حدس زدن شنونده‌هاي اين آهنگ هاست مثلا مي بينم دارد زدبازي مي‌خواند،مي‌گردم اطرافم دنبال جوان‌ مو سيخ سيخي خوش تيپي، يا مي بينم صداي داريوش رفيعي ميايد مي گردم ببينم به کاراکتر کدام ماشين دور و بر مي خورد. ديروز در ترافيک کردستان دو تا صدا قاطي شد يکي داشت رپ مي خواند و اين آهنگ «چيز چيز مي‌کني» را تلاوت مي‌فرمود يکي هم داشت بدجور با سوز بنان گوش مي‌داد. پس از کنکاش بسيار متوجه شدم مربوطند به دو تا از ماشين‌هاي کنارم، يکي مردي ميانسال خوش پوش و ديگري، آژانس با راننده جوان با قيافه‌اي جالب. مطمئن شدم که بنان مربوط به آقاي همسن پدرم مي‌باشد و رپ مربوط به آن جوانک. از کشفم خرسند بودم که ناگهان در ترافيک مرد مسن هوس کرد پياده شده کتش را در آورده تا کرده و در صندوق عقب بگذارد و من از صداي آهنگي که تقويت شد در يافتم که اي دل غافل حاج آقا مشغول شنيدن «چيز چيز مي‌کني» است. مرا تصور کنيد با انواع معادلات چند مجهولي جامعه شناسانه- روانشناسانه درون مغزم و اين مثال نقض. سريع گذاشتمش به حساب داده‌هاي پرتي که در آمار جائي ندارند و به سادگي مي‌توانيم حذفشان کنيم. اگر اين کار را نمي‌کردم قطعا دچار گيجي شدي مي شدم، از شما چه پنهان شايد کارم به جاهاي باريک مي‌کشيد.

برگشت

 

برگشت. اما ديگه آن آدمي که رفته بود نبود، ديگه آن آدمي که رفته بود نشد…