دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ژانویه, 2010

کاش بداني

من هنوز ويران آن نگاهم. ويران و سرگردان.

هنوز در فکر آن شبم. در فکر آن لبخند که بي‌دريغ بخشيديش.

نمي‌دانم و مي‌دانم که سال‌هاست نمي‌فهمي مرا، که زندگي را نمي‌فهمي. سال‌هاست…

کاش بداني که هستي. برايم وجود داري، تکه‌اي از وجود مني، ‌تکه‌اي ‌از روحم، از روانم. بخشي جدا نشدني از زندگيم. هستي بامن. حضورت را هنوز هم حس مي‌کنم، شده در روح درخت اناري بيابمش که برايمان به يادگار گذاشتي.

بارها لمست کرده‌ام، ‌يادت کرده‌ام، آهت کرده‌ام. بارها پس از چشيدن لذيذترين‌ انار جهان آمده‌اي پس‌ذهنم. آمده‌اي جلوي چشمانم با همان لبخند و با همان چشمان، درست همانند همان شب.

هنوز يک سر افکارم ردش در آن نگاهست. باور دارم که آن لبخند، آن چشمان و آن زندگي را بخشيدي تا من امروز به سبزي فريادت کنم. تا ما امروز به سبزي فرياد سر دهيم.

 خدا مي‌داند تو، تکه‌اي از وجود چند نفري. باور دارم کنون تکثيرت را.

ببخش مرا که بارها نفهميدمت، که بارها به باورت شک کردم، که تکثيرت را نشناختم.

هنوز ويران آن نگاهم، ويران آن لبخند، حتي اگر بيست و شش سال از آن واقعه گذشته باشد.