دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ نوامبر, 2009

بترس

کمرش سیاه شده است از ضربه ی کابل و باتوم تو، به جرم بودن در خیابان، به جرم درخواستش از تو برای رهائی نوجوانی که زیر ضرباتت ناله می کرده است. به همین سادگی…

به همین سادگی سیاه شده است…

می دانی، مي ترسم، مي ترسم از خشمم، از خشمي که با شنيدنش در صدايم و در گفتارم پديدار شد و همان روز آن را در دل شاگردانم انداختم و به نفرت فرو خورده‌شان از شما دامن زدم.

مي‌ترسم، چون مي‌دانم هر ضربه که مي‌زني هر سياهي و کبودي که بر جاي مي‌ماند قبل از آن که بر تن کسي از سرزمين من نقش بندد، اين سياهي قلب توست که افزون مي‌شود. خوب مي‌دانم هر ضربه‌تو به خشم و نفرت انباشته ملتي اضافه مي‌کند که صلح مي‌خواهد و جهان را جاي زيستن، جاي آسوده زيستن.

مي‌ترسم از اين خشم و نفرت انباشته‌اي که هر روز با ضربه‌هايت بزرگترش مي‌کني، نه براي تو که براي خودم، براي ملتي که تو هم از آني، از آن گفتار خشونت باري که ترويجش مي‌کني، که شروعش مي‌کني، بيمناکم.

اين را چندي قبل خطاب به سردارت نيز گفتم. بترس، بترس برادر من از تيرگي رو به فزون قلبت و از خشم و نفرتي که انباشته‌تر از قبل مي‌کني. بترس از اين که سرزمينت که بايد مکان صلح، برابري، برادري و زندگي باشد مکان نفرت و خشم باشد….

Advertisements