دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ اکتبر, 2009

به تو که وجودت همه نعمت است

وقتی نیستم دلم پر می کشد مدام به هوایت.

وقتی دورم در حسرت دیدن یک دم رویت بی تابم.

کم رنگ و ساکت منم. اما مرا و تو را سر پر شوری است که هیچش اندیشه و توان باز ایستادن نیست.

من مست این تلاشم و شرمسار تلاشی که در توست.

این دوری یادم میندازد که چه بزرگی، که این زندگی چه بزرگ است. بزرگتر از همه تلاشی که من می‌کنم. و اين همه پويائي که در روح توست مرا به حرکت، به ساختن و به پيش رفتن رهنمون است.

آرام گير عزيز دل که ترس و تنهائي بسيار کوچکتر از توست. اين را من درست همچون عشقي که مي‌شناسم باور دارم

به امير

یادم باشد بنویسم یکبار از بازی ها که ما می کنیم و از زندگی که بازی می کنیم.

در میانه همه بازی ها که خود زندگیست، شراب بازی می کنیم. شراب در بر می کشیم از بلند آوازه ترین شراب جهان. می بوئیم و می چشیم و مزه مزه می کنیم و می نوشیم و به کام می ریزیم و به جان در بر می کشیم. می‌بردمان با خود به آن جا که خنده می‌‌آید چون همیشه که با همیم و همدیگر را به دوستی تا اوج آنجا که می شود رفت سر به سر می نهیم و من از تپلگی ها می‌گویم، تو از شیرازی بازی ها. من و تو به جان در بر می کشیم و آغوش باز می کنیم به همه حسی که در آن قرمز رنگ نهفته است – باید یکبار بگویمت که این حس از کجاست این حس باید از همه دهقانان بیاید که عشق می ریزند در پای مو به امید من و توئی که در جان در برکشیم و در جانمان درکشد …- به آن حس لبخند می زنیم و دوستی را بازی می کنیم. لبخند می زنی به نگاهی که گاه و بی گاه از نگاهت می دزدم و به یار می‌افکنم و با حل شدنم در شراب خون رنگ شیراز پرده ای از اخلاق عشیره‌ایم کنار می زنم و عشق را عریان می خواهم و عریان می نمایانم و من در پس پشت مردمکانت عشق می‌بینم با نگاه هائی که می‌بری از شراب و به یار می دوزی که همیشه از من بهتر بودی در بیان عشق در بيان آن چيز که بودي و هميشه بهتر بودي…

جامي ديگر و جامي ديگر. مي‌رويم باز به واکاويدن دوستي و به واکاويدن تو مي‌نشينم در عرياني مستي که هنوز تمام نشده‌اي که هنوز افسون‌ها داري در نگاه دوستانه‌ات. در همه آن بي آلايشي که تواي. و تو بايد گرفتار باشي در همه پيچيدگي که منم…

جامي ديگر و باز جامي ديگر و جامي ديگر…

کم دارد انگاري چيزي اين شراب امير جان، کم دارد، غرق شدن مي‌خواهم و اين شراب با همه آوازه‌اش کم دارد. انگار عمق کم دارد براي غرق شدنمان. نغمه‌اي بهشتي مي‌خواهد که توئي، که ساز توست و تو اين را خوب مي‌داني. جاري مي‌کني با آن پنجه‌هاي هنرمند بر ما و بر همه آن شراب خروارها ملودي مي‌ريزي و هر زخمه که مي‌زني چونان موجي مي بردم و مي‌بردمان به غرق شدن.

و من و تو خيس اشکيم و اين اشک را تنها من و تو مي‌فهميم. ما دوستي را بازي که نه، مشق مي‌کنيم و با نگاه به ياري که او نيز خيس اشک است عشق را مشق مي‌کنيم…