دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

پدربزرگ

گذاشتمش آنجا که همه را روزي مي گذارند.

آخرين نگاه و آخرين وداع. لايه‌اي خاک…

لايه اي خاک بر سالها بزرگ مردي. سال‌ها وجود بي پيرايه و بي تکبري که حضور بزرگش را نرم و نامحسوس شيرازه جمعي ساخته بود.

لايه‌اي خاک کشيدند بر سال‌ها تلاش و کار و پويائي. بر تفکر بزرگي که همواره با زمان زيست و با زمان انديشيد. …

بر آرامشي که نشان از اطميناني دروني مي‌داد.

خاک پاشيدند بر وجودي که همه عشق بود و عشق بود و عشق بود…

هان! که خاک را چه توان پوشاندن آن همه معرفت و عشق و بزرگيست؟ اين عشق همواره با ماست…

——————————————————————————–

پي نوشت: از همه دوستان عزيزي که اين روزها با حضورشان و با همراهيشان به ياريم برخاستند خصوصا آن يار ديرين- سولماز عزيز– و امير، -آن عزيز دور- با نوشته‌اي که اصلا من نبودم و همه لطف او بود، سپاسگزارم.

Advertisements

7 دیدگاه»

  سولماز wrote @

در این چند سال با تو بودن جز خوبی , مهربانی و آرامش چیزی ندیدم از بابا بزرگ بی همتای تو و این رزوها هر وقت یاد این می افتم که پیشانیم را چه گونه می بوسید بغض میکنم.
یاذش گرامی و همیشه زنده باد

  گیل بانو wrote @

همیشه فکر می کنم راسته که اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت؟
اما حقیقتش تا زمانی که خاطره ها هستند مرگ معنی نداره، فقط دلتنگیها رو نمیشه چاره کرد.
————————————-
دراک: واقعا معني نداره…

  shirin wrote @

تسلیت میگم آرش جان…
یادشون گرامی
———————————
دراک: ممنونم از لطف و محبت هميشگي تو

  نیلوفر wrote @

متاسفم آرش جان …
—————————
دراک: ممنونم. دوستان خوب سرمايه هاي زندگيند حتي اگر فرسنگها دور باشند.

  بابک wrote @

خیلی قشنگ نوشتی … آفرین

  roxana wrote @

تسلیت میگم …
——————-
دراک: ممنون

  هوشنگ wrote @

غروب روزی که همه شادو خوشحال بهار زده پدرو مادر را با هدیه های خود دوره کرده بودند پدر ساکت و کم صحبت من روان ساده سنگین تمرین کلمات را برای من و اشک را برای دیگران به جای گذاشت : از همه شما که به دیدن پدرتان آمده اید ممنونم از شما می خواهم که بعد از من هوشنگ را پدر و برادرو دلسوز خود بدانید.
آن غروب سرم را پایین انداختم سکوت کردم . وصیت پدر شش ماه را برایش تنگ بود همان موقع احساس کردم چه مسئولیتی پدر به زندگی من سنجاق کرد.
نمی دانم پدر در من چه دیده بود … نه صبوری او را دارم نه تحمل او را نه بردباری … صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی .
آن شبهایی که بالای سرش بودم گاهی به جوشم می آورد کدام آبادی! کدام آبادی را در نفس من میدیدی که می گفتی . صحبتهای خفته پشت آن همه سالهای دور.
گاهی به نظرم می رسید خواب باشد چشمهایش راباز می کرد به اطراف نگاه می کرد میگفتم بخوا ب پدر من اینجایم با صدایی که هنوز می شنوم و می دانم که به روز او برسم باز هم خواهم شنید می گفت ممنونم بابا نفس تو…
کدام آبادی…تو رفتی من مانده ام و این دل بی قرار که تاب باران بی امان را ندارد
دیگران چون بروند در نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنم
روحت شاد پدر


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: