دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ اوت, 2009

در گيومه

…در اندیشه مدرن (تجدد) انسان موجودي است خودخواه، متکبر و جاه طلب و داراي گرايش فطري به سوء استفاده از قدرت. از اين لحاظ متجددين معتقدند که نظام حکومتي را بايد طوري ترتيب داد که انسان‌هايي که در راس حکومت قرار مي‌گيرند، حتي الامکان نتوانند از قدرت سوءاستفاده کنند.

….بدون کنار نهادن جنبه تقدس از حاکم نمي‌توان از حکومت قانون سخن گفت…

دکتر موسي غني نژاد- تجدد طلبي و توسعه در ايران-نشر مرکز

از زبان ما گاگول ها

آهاي جماعت آي کيو بيست!

محض رضاي خدا يک دور توي اين شهر بگرديد.

محض رضاي خدا يک دور توي سايت هاي فارسي بزنيد. ترا به خدا يک سر بزنيد حتي به دهات ايران، به شهرهاي کوچک و دور. بگرديد و ببينيد.

نه! اصلا يک نگاه به تقويمتان بکنيد. يک کم فکر کنيد به اين حجم اطلاعات و مراودات در اين عصري که ازانقلاب اطلاعات گذر نموده.

ببينيد چي نوشته؟ نوشته 2009 ،نوشته 1388. نوشته موبايلي هست، اينترنتي هست. فضاي مجازي اي گفتن. جهان يکي شده بابا جان، کوچک شده.

کجاي اين زمان به قاجار و صفويه مي‌خورد آخر لاکردارها؟ کجا آي کيو ايراني‌ها زير ده است آخر؟

اين ملت تحصيل کرده آره، به لطف بزرگترين اشتباه شما- دانشگاه آزاد- اين ملت سواد‌دار شده. اين ملت حاليش شده يک چيزهائي. اين ملت  دو دوتا چهارتائي سرش مي‌شود. کاريش هم نمي‌توانيد بکنيد.

زور داريد البته، مي‌بريد، مي‌زنيد، هدايت مي‌کنيد، رنگ مي‌کنيد و به عنوان رئيس غالب مي‌کنيد، باتوم و چماق و مسلسل دست هر مفوئي مي‌دهيد که بزند، که ببرد، که زبانم لال از آن کارها که کروبي گفته بکند. مي‌مانيد سر کار اصلا. بکنيد! بمانيد اصلا سر کار!

اما….

اما، ما را خر فرض نکنيد جان مادرتان. اين ملت، که ملت زمان قاجار نيست. براي آي کيو اش، براي درک‌اش و براي فهم‌اش اين قدر کم، ارزش قائل نشويد. اين ديگر چه گنديست زده‌ايد. براي اين دادگاه جان مادرتان از يک سري مشاور با آي کيو حداقل دو سه برابر خودتان، استفاده کنيد تا لااقل يک کم حتي به ماست مالي بيايد. يک کار نکنيد شک کنيم به خودمان، به ظاهرمان، که شبيه گاگول هاست مگر؟…

باشد… باشد… زمين صاف است و اصلا هم نمي‌گردد، مگر به اذن شما…

یک نوشته سمبولیک*

"قلی خان، دزد بود؛ خان نبود! لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم ببینم میتونم تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنم. با همین یه حرف با جونش وایساد و هزارتا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستشو داغ زد و … به خودش گفت هزارتات تموم شد، حالا ببینم عرضه شو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ … نشد … نشد. نتونست و مشمول ذمه خودش شد … تقاص از این بدتر؟"**

در برهه‌هائي از زندگاني هر انساني قلي خان است. مي بايد عزم کند که بسازد و برود و تا کند و آن باشد که دلخواه اوست. و چه سخت است اگر آن انتخاب و آن عزم پس از عمري مشمول ذمگي خود باشد… سخت است انتهاي عمر ببيني نه قلي خان، که قلي دزدي…

قلي خان‌ام امروز؛ از آن جهت که به تطهير خويش برخواسته ام، به تطهير ذهن تا که نباشدم انتهاي عمر مشمول‌ذمگي خويشتن.

گام اول همان گام بود که چند سال پيشتر نيز خود را وسوسه انجامش ديده بودم اما توان و روش انجامش را ندانستم يا که به انجامش چو امروز اراده نکرده بودم. اما گام امروز گام اراده بود و انجام گامي که حرکتي عظيم در پي بايدش.

گام اول به سختي برداشته شد اما پس از آن نغمه زندگي بخشي از درونم جوشيد، نغمه اي پيانو وار که به قول نيماي بزرگ صداي مادرانه همه جهان را بازگو مي‌کند. نغمه اي که آرامشي خاص بخشنده بود.

بگذار بدانند همه و خود بدانم باز، من به تطهير خويش برخاسته‌ام.

———————————————————————-

*راجع به نوشته هاي سمبوليک خواهم نوشت.

**قسمتي از ديالوگ روزي روزگاري آنجا که قلي خان رو به دشتي بي انتها چپقش را زير گونه عصا مي کند و مي ميرد قبل از مرگش اين چند جمله را مي‌گويد.

بگذار هميشه بتابد

بگذار همیشه بتابد، بگذار همه روز باشد.

وقتی آرامش شب جز هجوم کابوس و استرس و نگرانی نیست. بگذار همه روز باشد.

وقتی فکر شبانه جولانگاه همه نگرانی های عالم است. وقتی خواب عمیق و آرام بخش دورترین حس جهان است. می خواهمش که چه؟

وقتي توان برقراري اين آرامشش نيست. بگذار همیشه روز باشدش.

شايد يک داستان

سرگردان، به هر سوی روان است. بالا، پائين، چپ و گاهي راست.

گاهي مي ايستد، زل مي‌زند، تند مي‌رود، کند مي‌شود، مي‌دود گاهي هم وزنش را مي‌کشد و با خود مي‌برد.

زير لب غر مي‌زند نق مي‌زند، مي‌خندد، اشک به چشم مياورد، قهقه مي‌زند. و باز مي‌رود.

ناگهان صوتي، نغمه‌اي شايد. مي‌ايستد. موهاي بدنش سيخ مي‌شود. آشنايي اين نغمه بي آنکه بشناسدش چهار ستون بدنش را مي‌لرزاند. چشم مي‌بندد و نغمه را نوش مي‌کند. چشم پر ز اشک مي‌گشايد. مکثي مي‌کند، مشتش را فشار مي‌دهد دندانش را نيز بر هم.

مي‌دود… به سوئي معلوم و مخالف…مي‌دود مصمم و با گام‌هائي استوار… مي‌دود

ثبت اين لحظه

گاهی آدم دلش چیزهائی را می خواهد.

دلم امشب در نهایت اثرپذيرش از سوغات شيراز، ثبت اين لحظه را مي‌خواهد.

خوشحالم. اين لحظه خوشحالم از چيزهائي که ثبتش را آرزومندم حتي اگرش توان انتقال همه آن حس زيبا و چند گانه که در من است نباشد. ثبتش را آرزومندم.

خاک آشنا

خاک آشنا بوی آشنای عشق می‌داد بوی آشنای عشق به انسان، عشق به سرزمين و عشق به زندگي بوي آشناي خاک که شيرازه‌ي انسان است.

خاک آشنا با استعاره ها و نشانه‌هاي معمول فرمان آرا آنقدر آرام آرام و بي صدا بر ذهنت مي‌نشيند که وقتي فيلم تمام مي‌شود آهنگ پايانيش انگار آهنگ حرکات دروني ذهني توست.

در فيلم دنبال عشق مي‌گردي و ميابيش اما از عشق و هنر والاي انساني، عشق و هنر و روشنفکري درد کش، تلنگر کم مي‌بيني ولي پس از ديدن صحنه‌هاي سانسور شده فيلم مي‌فهمي که فرمان آرا چون هميشه به خوبي حرفش را زده و از اين وادي دور نگشته. راست مي‌گويد او که چشم فيلم را در آورده اند همه حرفهاي فيلم که کم هم نيستند در مقابل اين سکانس حذف شده پس زمينه‌اي بيش نيستند.

از اينجا به بعدش را بعد از ديدن فيلم بخوانيد:

فيلم پر است از نشانه قصه سردرگمي و سخيف فهميدن عشق در نسل گم گشته امروز و ساده انگاشتن آن است -آنجا که بابک مي‌گويد در شهر برايم عشق به آساني ميايد و مي‌رود- در مقابل نسل قبلي که عشقش را همچون خيلي خصوصيات ديگرش با قهرمان سازي افراطي و راديکال از عاشقي فراري داده و از دست داده. و اين عشق امروزي و ديروزي تنها با پيوند عقلاني و تلفيق با فهم عاشقي ديگري است که به عشق واقعي و به موفقيت منتج مي‌شود.

فيلم پر است از نشانه، دختري پاک و باکره از کسي در سالهاي ابري، آب مي‌خواهد که سمبل باران و بارش باشد اما آن را نگرفته مي‌رود يا بهتر است بگويم فرار مي کند.

مام نامدار نقاش از غار سفيد که نشانه طبيعت است انسان را ابتدا سپيد مي‌بيند و مي‌کشد اما آن انسان را در کشاکش جامعه و رفتارهايش به سياهي متمايل مي‌کند و در اوج سياه ديدن انسان از کنار تابلو "آي عشق چهرا آبيت پيدا نيست" مي‌گذرد و وارد مکاني مي‌شود که عشق کهنه تلنگر مي‌زند و بازگشت مي‌جويد- معشوق بازگشته است- پير زن مستخدم بعدش با هندوانه قرمز در مي آيد.

تابلو "آي عشق چهره آبيت پيدا نيست" بار ديگر در عصبانيت مام نامدار آن هنگام که درها و پنجره ها را قفل مي‌زند نمايان است. و خزيدن دوباره او را به خوي خشن و دور شدنش از عشق لطيف و انساني را نشان مي‌دهد.

کلام سانسور شده پير زن هنرمند در بيان عشق و لزوم تاييد چند باره عشاق و مرور پيوندشان و درماندن نظريه اش در مقابل بچه‌ي حاصل از عشق بسيار استادانه بسياري از باورها را به چالش مي‌کشد و نقش مسئوليت و تعهد را بالاتر از احساس مي نماياند.

نگاه انسان گرايانه و سرکش مام نامدار به زندگي و ظلم موجود، آن‌گاه که به مامور مي‌گويد هر کس فکر کنه عنصر نامطلوبه ديگه؟" يا مي‌گويد: " منظورتون از درگيري چيه دوست من در زندگيش چيزي جز قلم دست نگرفته بود" استادانه بيان شده و ناجوانمردانه سانسور شده است.

کشته شدن مامور پاک و درستکار برق در مقابل موج زنبورها، به مرگ صداقت در جامعه تلنگري مي‌زند.

مام نامدار در طول فيلم از انکار "قيامت شده" در برخورد با چوپان مجنون آرام آرام به آنجا مي رسد که خودش به استوار مي‌گويد براستي مثل اينکه قيامت شده…

از اين نمونه ها در فيلم بسيار است و فيلم استادانه و نقادانه روند و جرياني انساني- اجتماعي را جلو مي‌برد.

فيلم را از دست ندهيد…