دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ژانویه, 2009

اطاله دادرسي

این داستان عین واقعیت است

داستان کلاهبرداری که از ما شد را دیگر خواجه حافظ هم به تفضیل می داند.

پس از کلاهبرداری در تیر ماه هشتاد و شش پرونده را تشکيل دادم و ابتدا با شاکيان ديگر يک پرونده با چندين شاکي تشکيل شد پس از فرستادن ما به کلانتري به جز من و يکي ديگر بقيه شاکيان را به دليل واقع شدن وقوع جرم در مکان ديگري به دادسراهاي ناحيه‌هاي ديگري فرستادند. ما را پس از تکميل پرونده به دادسرا برگرداندند. قاضي يک ابتدا پرونده را بررسي کرد و در طي يک پروسه يک ماهه چند بار از ما بازپرسي کرد و همان نوشته‌هايي که در کلانتري و مراحل قبلي نوشته بوديم مجددا نوشتيم. پس از حدود يک ماه بعد که خبري نشد، مراجعه کرديم. پرونده نبود! به همين سادگي. پس از پي گيري بسيار سر خورده بود رفته بود زير ميز قاضي. گم شده، پيدا شد!

بعد از آن ديديم نامه اي آمد که پرونده به دستور قاضي يک که آن را کلاهبرداري تشخيص نداده مختومه شده. اعتراض کرديم به دادگاه تجديد نظر رفت ادله ارائه کرديم که اي بابا اگر اين کلاهبرداري نيست پس چيست؟

دادگاه تجديد نظر گفت کلاهبرداريست. آن را برگرداند به همان شعبه و گفت کلاهبرداريست و پيگيري شود.

بعد از چند وقت با پيگيري وکيل ما حکم جلب سيار صادر شد، به مدت يک هفته، که آقا با مامور برو بگيرش!

گفتيم اگر مي‌دانستيم کجاست، که کلاهبردار نبود.

پس از اصرار بسيار وکيل ما پرونده به آگاهي فرستاده شد. رفتيم آگاهي مرکز. ارجاعمان داد به شعبه‌اي ديگر در قسمتي ديگر از تهران. رفتيم. پس از رفت و آمد و برو و بيا رابطي با کلاهبرداران را پيدا کرديم . پرونده با متهمش به دادسرا ارجاع شد- بماند که چند بار بين دادسرا و آگاهي در اين بين پرونده پاس کاري شد-

ديديم اي بابا قاضي عوض شده و قاضي 2 آمده در همان شعبه. قاضي جديد با دقت بسيار به توضيحات ما درباره پرونده گوش داد و اصلا به اينکه پرونده را بخواند اعتماد نکرد!!

براي متهم قرار صادر کرد و با گذاشتن سند آزاد شد که اصلي‌ها را معرفي کند.

بعد از چند وقت که خبري نشد رفتيم سراغ دادسرا و ديديم اي بابا که قاضي 3 آمده سر کار و به همان دلايل قاضي يک پرونده را مختومه کرده و اصلا به خودش زحمت نداده چند برگ پائين تر پرونده را ببيند که دادگاه تجديد نظر يک بار دلايل را ديده و کافي دانسته و اين بابا کلاهبردار است به اين دليل و آن دليل. دوباره اعتراض زده‌ايم و دوباره رفته تجديد نظر و دوباره برگشته….

اين قصه تا کجا برود الله اعلم…

آدم مي‌رود دادگاه‌ها را مي بيند هوس کلاهبرداري به سرش مي‌زند کسي کاري ندارد به مولا…

اطاله دادرسي يعني بهشت کلاهبرداران…

عموهایت را می گویم…

نه به خاطر آفتاب،

نه به خاطر حماسه،

به خاطر سايه‌ی بام کوچک‌اش

به خاطر ترانه‌ای کوچک‌تر از دست‌های تو

نه به خاطر جنگل‌ها، نه به خاطر دريا،

به خاطر يک برگ، به خاطر يک قطره،

روشن‌تر از چشم‌های تو

نه به خاطر ديوارها، به خاطر يک چپر

نه به خاطر همه‌ی انسان‌ها

به خاطر نوزاد دشمن‌اش شايد؛

نه به خاطر دنيا،

به خاطر خانه‌ی تو

به خاطر يقين کوچک‌ات،

که انسان دنيايی ست؛

به خاطر آرزوی يک لحظه‌ی من

که پيش تو باشم،

به خاطر دست‌های کوچک‌ات

در دست‌های بزرگ من،

و لب‌های بزرگ من

بر گونه‌های بی‌گناه تو،

به خاطر پرستويی در باد

هنگامی که تو هلهله می‌کنی،

به خاطر شبنمی بر برگ

هنگامی که تو خفته‌ای،

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی،

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه

در سردترين ِ شب‌ها،

تاريک‌ترين ِ شب‌ها.

به خاطر عروسک‌های تو

نه به خاطر انسان‌های بزرگ،

به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند

نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست،

به خاطر ناودان

هنگامی که می‌بارد،

به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطر جار بلند ابر

در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو

به خاطر هر چيز کوچک و

هر چيز پاک

به خاک افتادند،

به ياد آر،

عموهایت را می‌گويم…

فردوسی پور

تا اطلاع ثانوی به شدت مورد حمایت می باشد:

این جوان شاداب و فتوژنيک و بامزه  نوک حمله مطبوعات آزاد انديش و عدالت طلب است و اين روزها خودش و برنامه‌اش مورد هجوم و حمله پاچه‌خواران و لمپن پروران.

داستان اين روزهاي برنامه نود، داستان تقابل دولت است با مطبوعات و آزاد انديشان، دولتي که با واقعيات مشکل دارد و بايد همه چيز را با نقاب پوسيده و مسخره‌ي: «همه چيز روبه راه است» و «عالي است» و «هيچ مشکلي نيست» و «ما از همه سريم و بر همه برتري داريم» و «چنينيم و چنانيم» نشان دهد. دولتي که با بلدوزر و عوض کردن خاک و نشاندن درخت مي‌خواهد به جنگ واقعيتي رود که لا اقل چند هزار خون سرخ سنديت دارد.

واقعيت را نشان بدهي يا ندهي فردوسي پوري باشد يا نباشد واقعيت هست و هيچ کاري‌اش هم نمي‌توان کرد. خاک نو و درخت مصلحتي‌ات را کنار مي‌زند و خود را مي‌نماياند. گيرم روزي ديگر و زماني ديگر، آنگاه نيز که زمانه زخم خورده و مغموم به شهادتش طلبد به هزار زبان سخن خواهد گشود.

3535d2r

نامربوط گوئي بعد از چند روزانه

– یک چند روزی نبودم- آره این شروع خوبیه-

– میدانی، گاهی نوشتن نمی آید. برای من گاهی که خیلی فکرم مشغول است گاهی که دلم می گیرد خیلی نوشتنم میايد، گاهی هم در چنین حالاتی اصلا نوشتنم نمی آید.

– امروز با امير داشتم تلفني صحبت مي‌کردم گله کرد از ننوشتن. حالتم را برايش گفتم. حرف جالبي زد، حرفي که گاهي يادم مي‌رود: «بنويسش، بنويس خالي شوي و برو»

– کاش مي‌شد همه چيز را نوشت، کاش بعضي حرف‌ها زدني بودند، نوشتني بودند. کاش بعضي مواقع خودت هم مي‌فهميدي چه مرگت است که بنويسيش،که بگذاريش و بگريزي. کاش…

– اين چند روز آدم آرزو مي‌کند کاش هميشه عزا بود تا اين کانال‌هاي ماهواره‌اي هميشه موسيقي سنتي نشان مي‌دادند. شجريان و ناظري و سالار عقيلي خونمان کم شده بود. رحمت بر آن خنگي اين کانال‌هاي ماهواره‌اي که فکر مي‌کنند موسيقي سنتي موسيقي عزاست.

– اين وطن همايون شجريان و اين چه جهانيست مستان هماي اين روزها بدجور فاز مي‌دهد. هزاران بار شنيدمشان و باز با شنيدن وطن همايون موهايم سيخ مي‌شود و با شنيدن اين چه جهانيست سرمست مي‌شوم.

– چند تا ابزار کامپيوتر دارد که در زندگي بارها و بارها کمبودش را حس کرده‌ام يکي ctrl+z يعني Undo است که اگر بود چقدر خوب مي‌شد تا اشتباه مي‌کردي بر مي‌گشتي، با يک کنترل زد ساده، و گندت را درست مي‌کردي. يکي سرچ است که آي خوب مي‌شد اگر بود. و براي من يکي ديفرگمنت است گاهي احتياج دارم مثلا يک ماه تنها در يک جزيره دور افتاده باشم با خودم خلوت کنم و ذهنم را ديفرگمنت کنم. آي لازم دارم. گاهي همه پراکندگي و مشغوليت ذهنيم را کاش مي‌شد مرتب کنم. اين آخري قابل اجراست اگر وقت و جزيره و امکانش باشد. اگر بعد از يکماه همسر نگويد برو همان‌جا که تا حالا بودي.

– هميشه سکون برايم عذاب بوده. عذاب اليم واين روزها که دارم به دو دليل متفاوت دو نوع متفاوت از درس خواندن و مشق نوشتن را تجربه مي‌کنم. حس خراميدن موج گونه دارم.

– سال‌ها پيش وسط فلسفه خواني‌هاي آن روزهاي ما که دست و پاي فلسفي مي‌زديم و با خودمان بحث فلسفي راه مي‌ا‌نداختيم. آن موقع که نسل قبلمان را به چوب عصيان‌گري مي‌رانديم يکي گفت بر دوش پدرت بنشين تا بالا روي. اين روزها اشکار مي‌بينم قصه سردرگمي و تکرار تاريخيمان نفهميدن همين يک جمله است. هر نسلي نسل قبل و بعد از خودش را به چوب کج فهمي و گاهي با زبان تمسخر مي‌راند، غريبه مي‌داند و فرياد يا عجبا سر مي‌دهد. هنوز نفهميديم قصه تکراري نرسيدنمان و بدبختي امروزمان سوار نشدن بر تجربه و انديشه پدرانمان است. لااقل صدسال است از مشروطه تا حال که گرفتار گردش سلسله‌وار اميد و ياسيم و هربار فکر مي‌کنيم نظر نوئي داريم و ما برتريم و چنينيم و چنانيم و باز از همان سوراخ و باز همان گزش.

– من بايد اين ريشه رندي خيام را در آورم حتم دارم بايد يک رگش به شيراز بخورد رندي جانانه‌اي دارد. خدا را چه ديدي يک دفعه ديدي در آورديم که هفت پشت حافظ رند عاشق پيشه به خيام خورد!!!

از آن رندي‌ها دارد که آدمي چون من با شنيدنش نيشش تا بناگوش باز مي شود. دهان گشاد شديم اين روزها با اين همه خيام شنيدن…

امير يک‌جا نشست تا دلش خواست راجع به مارادونا کي‌برد فرسائي نمود. تا اينجايش عيبي نداشت اما زد جاده خاکي و راجع به برزيل حرفهائي به تايپ بر آورد که ما تا جواب دندان شکني ندهيم دلمان آشوب مي‌ماند. حالا گيرم تازه رفته بود و خاطرش عزيز بود، دندان بر جگر فشرديم به وقتش پستي در باره پله بگذاريم که مادرش هم تا به حال اينگونه تعريفش را نکرده باشد.