دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

شارونا شاااااارووونا

من يک مامور مخفی ويژه خصوصي هستم. همان که در فيلم‌ها به عنوان کارآگاه خصوصي يا پواروو مي‌شناسيد. چند وقتي است يک نفر از اهالي وبلاگستان فارسي مرا استخدام نموده تا در مورد گروه‌هاي وبلاگي تحقيق کنم و گزارشات مبسوطي خدمتشان ارائه نمايم که از اين پس ارباب ناميده مي‌شود.

اين بود که در خبر‌هاي اينترنتي پس از گشت و گذار فراوان و کد شکني‌هاي بسيار يک قرار وبلاگي در جائي مخوف به نام کافه شارونا را کشف کردم. زمان؟ آها يکشنبه ها 

آرام و بي صدا يقه باراني‌ام را بالا دادم و عينک ودوديم را ميزان کردم و خزيدم پشت يکي از ميزهاي کافه شارونا و يک روزنامه را که قبلا با تبحر بسيار سوراخ کرده بودم جلويم گرفتم و از سوراخش مشغول چشم چراني- واي نه!- مشغول شغل مقدسم گشتم.

قرار وبلاگي از ساعت دو- سه به وقت محلي و هفت و ربع به وقت شارونا آغاز گشت و تا پاسي از شب به وقت محلي و هفت و ربع!! به وقت شارونا ادامه پيدا کرد. واي خدايا در شارونا زمان متوقف است. اين اولين کشف من بود يادم باشد به ارباب گزارش دهم.

اولين نفر هميشگي يکشنبه ها کسي نبود جز يک آقاي تپل خنده رو و فتوژنيک که بعدها فهميدم امير ناميده مي‌شود و پس از کنکاش بسيار فهميدم فاميلش تاملات نابهنگام است البته بعدتر ها که صفحه توضيحات شناسنامه‌اش را وارسي کردم پي بردم اول، فاميلش خاطراتي براي فردا بوده!!!

پس از او خانم بسيار محترمي به نام من و فاميل هستم همين – جل الخالق- با نام مستعار آرتميس شاه و بي‌بي و سرباز و ده‌لو و هفت‌لو کثيف از در وارد گشت و پس از خوردن سي و پنج عدد قرص زير زبوني و رو زبوني و شربت سينه و قرص کلد کندي و اين قبيل مسائل آخيشي گفت و بر سر ميز بنشست.

آنجور که من فهميدم اين ها دو گروه مجزا هستند که خيلي از هم خوشان نمي‌ايد گروه اول به محض اطلاع از آمدن گروه دوم جيم مي‌زنند که چشمشان در چشم يکديگر نيفتد و پس از تفکر بسيار به اين نتيجه رسيدم که احتمالا اينان در وبلاگ‌هايشان همديگر را سکه يک پول مي‌کنند که اينگونه از هم گريزانند. البته افراد حزب بادي هم بودند که گاهي با گروه اول بودند گاهي با گروه دوم مثل آقاي مسني که آفتاب لب بوم بود و او را بابابزرگ صدا مي‌زدند.

گروه اول معمولا شامل سونات با فاميل شماره سه و ميان– دوسکوت–‌گرد که فکر کنم بايد با توجه به فاميلش از جاسوسان ايتاليائي باشد، بودند و گروه دوم دراک بي فاميل و به با نام فاميل همين سادگي و شازده قجري و فخر الملوک غربي و بوفالو ميرزا، همچنين خانم ديگري هم بود که نامش را ياد داشت نکردم اما يک چيزي توي مايه‌هاي شکر، شيرين قند، تلخ نخور ديگه، آبنبات بده بابا، يا يک چيزي در اين حدود بود و فردي که او را بوک ورم خاتون مي‌خواندند که شبيه سريال ورم بانو هم بود.

در اين چند هفته‌اي که اينان را زير نظر داشتم مهمانان ويژه‌اي نيز از سراسر بين‌الملل مي‌آمدند مثل گروه آندرکانستراکچرها و بانو ذره‌بين بدست ملا لغتيان ساروي با يک عدد بانو ذره‌بين بدست ملا لغتيان يسنائي که به نظر مي‌آمد با هم فاميل بودند.

اينان همه خط و خطوطشان را در اين کافه از فردي بسيار مشکوک به نام رضا شارونا مي‌گرفتند و رضا شارونا مرتب بين ميز اينان وکانتر کافه در حرکت بود و برايشان مواد غذائي مي‌اورد که بعدها فهميدم وسطش دستورات خانمان برانداز وبلاگي مخفي کرده است.

همچنين اين کافه محلي سري داشت که اينان پس از ديدن دستورات و تعمق بسيار و مشورت سر اينکه من الان بروم و تو بعدا… به اتاق مورد نظر مي‌رفتند و گويا آنجا رئيس اعظمشان را ملاقات مي‌نمودند و سريع و سرخ شده از خجالت بر مي‌گشتند.

اينان از گروه شيطان‌پرستان ال نينو بايد باشند چون به محض ورود ميزها را به صورت ال در ميآوردند و براي حرف ال آن تقدس خاصي قائل مي‌شدند.

يکي از موضوعات مورد علاقه اين خلايق قتل‌هاي سرياليست چرا که کلمه سريال سريال بسيار از دهانشان شنيده مي‌شد و تئوري‌پرداز اين قتل‌هايشان همان بوک ورم خاتون بود. البته در مورد قتل‌هاي بسيار دقيق و پزشکي به همين سادگي متخصص درجه يکشان است.

اين مردک دراک هم انگار سر جاليز دراکيشان بود همچين با اين اميرو صدايشان را انداخته بودند پس سرشان انگار که نه انگار گوشهاي تيز کرده ما درد مي‌گيرد- دهکي!-

اگر بگويم که کل نود و نه درصد زمان را اين و امير و کمي هم به همين سادگي جيغ و داد کردند و ديگران تنها در مواقع آب و قهوه خوردن اينان مي‌توانستند بگويند اه.. که تا مي‌آمدند ادامه دهند يکي از اينان مي‌گفت آره اه… منم داشتم مي‌گفتم اه من فلان و بهمان…

اين رشته سر دراز داشت اما من با همه ذکاوتم آخرش نفهميدم اين‌ها قاتلند، دزدند، محفل ققنوسند، وابستگان خارج و ايتاليا هستند، قجريند، شاهيند، پيرند، جوانند، موسيقائي‌اند!!!، کرالموسيقيند!!!

بگذريم فهميدم خبرتان مي‌کنم…

فعلا

Advertisements

7 دیدگاه»

  Shirin wrote @

خیلی با حال بود کارآگاه! مُردم از خنده. ولی این دراک و امیر رو خوب شناختیا! نمیذارن آدم حرف بزنه و هر 5 دقیقه یکبار هم می پرسن: «شما چرا ساکتی؟!» والا! : همون!

  بهاره wrote @

از اینکه نبودم کلی غصه دارم!!!
کاش امیر این هفته هم بود!!!
ما گروه اول واقعا گروه دوم رو دوست داشتیم ولی دندانپزشکی و سفر به اصفهان باعث شد ما گروه فرار ی نامیده شوی!!!!:دی

  Sharmeen wrote @

mibini ke … engar in rooza hale dorosti nadaram … khodam ham nemidoonam …. khoob misham o baz ham mirim sharona …. ghol midam

  زهره(جوجه گرافيست) wrote @

سلام
خوشم مياد وظيفه ات رو ميدوني
اصلا هيچكي نيست كه بياد وبلاگ من و نظر نده جذبه رو حال كردي؟؟؟
شوخي كردم
هنوز وبلاگتو نخوندم ولي ميخونم همين الآن بايد بامزه باشه نه؟
فعلا
تا بععععععععععععععععععععععععد

  شیوا wrote @

خیلی جالب بود

  آرتمیس آزاد wrote @

ایول کا ا ا…روحمو شاد کردی کا ا ا… چقد خندیدم کا ا =))

  ساروی کیجا wrote @

ها .. اون وقت یه چیزی .. می دونی حرف اضافه ی به ، به کلمه ی بعدی اش نمی چسبه ؟ یعنی ذره بین بدست اشتباهه ، باید بنویسی ذره بین به دست .

هاهاهاها .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: