دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

شايد يک داستان

گرگ و میش هوا تازه داشت به تیرگی شب می گرائید که عبدو لنگر لنج را بالاکشید. موتور را آتش کرد و لنج با صداي تاق تاق هميشگيش سکوت ابتدائي شب بندرگاهي کوچک را شکست. لنجش سينه آب را شروع به شکافتن کرد و با صدائي که از سي سالگي اش حکايت داشت رو به جنوب شروع به حرکت کرد. بيست و اندي سال پيش پسرش تازه به دنيا آمده بود، بعد از پنج دختر، که جنگ در گرفت. عبدو آن موقع جاشوي همين لنج بود. در حال انتقال وسايل همشهريان جنگ زده اش از شط به خليج فارس وسپس به ديلم بود که شنيد سلمان- صاحب لنج -در بمباران آموزش و پرورش آبادان کشته شده. خود را مالک لنج ديده بود. سلمان کسي را نداشت. زن و بچه‌اش سال‌ها قبل در جاده ماهشهر پس از تصادفي که تنها سلمان جان سالم به در برده بود، کشته شده بودند. عبدو او را چون برادر بزرگتر مي‌ديد و دوست مي‌داشت.

خانواده‌اش را سوار همين لنج کرد و از شط گريختند و به ديلم آمدند. ماندند همين جا که هنوز هم مانده‌اند.

سکان لنج را در دستش فشرد و به جنوب، به دور دست جنوب خيره گشت هوا ديگر کاملا تاريک بود و عبدو آرام آرام داشت سوز دريا را حس مي‌کرد. يادش آمد به اولين باري که پسرش- آرشش- را به دريا آورد و هوا همينقدر سوز داشت. با او و با غلوم- جاشويش- راندند تا دبي. گوسفند بردند و بدليجات علو‌الله کرم را آوردند. علو الله کرم بزرگ تاجر گناوه بود و بزرگترين محمولات قاچاق و غير قاچاق وارداتي مال او بود.

به آرشش دلفين‌ها را نشان داد که تا چند کيلومتر با لنج شنا کردند و جست و خيز کنان بالا و پائين مي‌پريدند. گله ماهيان کوچک را نشانش داد، برايش گفت که زير آب ماهي‌هاي بزرگ دنبال اينانند که بخورندشان و اينان با سرعت فرار مي‌کنند و براي اين‌که خورده نشوند مي‌پرند بيرون آب و در هوا مرغان دريائي شکارشان مي‌کنند. آرشش پرسيد چه‌کنند پس اين ماهيان؟؟ جوابي نداشت. چه کنند بدبخت‌ها؟

سوز سرما حالا ديگر درجانش بد پيچيده بود کتش را تنش کرد و سيگاري گيراند و همچنان به جنوب خيره شد. يادش افتاد آرشش پس از آن سفر چه سينه پهلوئي کرد، نذر سيد عباس کرد که اگر خوب شود با لنج برود. وسط جنگ، وسط آتش و دود، برود تا شط و از آن طرف برود آبادان، پابوس سيد عباس. آرشش خوب شد و او تا جنگ بود نرفت، خواست که برود، نگذاشتندش، رقيه – زنش- قسمش داد به همان سيد عباس به آرشش قسمش داد و آرش سر بر پايش گذاشت و گفت: «نرو بوا، مو دلم طاقت نمياره، مي‌پکه…» و نرفته بود. به‌جايش پنج سال هر عاشورا رفته بود بوشهر. آرشش را بردوشش نشانده بود و پاي برهنه دمام زده بود و آرشش سنج و تا ظهر عاشورا کوچه‌هاي بوشهر را با هم گز کرده بودند.

يادش افتاد به لرزشي که دمام زدنش به تنش مي‌انداخت و ناخودآگاه اشک مي‌ريخت و دمام مي‌زد: «دکدد دکدد…» و چه سنجي مي‌شکاند آرش لاکردار انگار صد سال بود سنج مي‌زد:» چيکيديد چيکيديد…:

نگاهش را از افق برگرفت فلاسک چايش را برداشت و ليوانش را پر کرد. شب، ظلمات بود. با خود نجوا کرد: «په ماه کو..؟» نگاهش در آسمان دنبال ماه گشت. ابري سياه رويش را پوشانده بود. ليوانش را با دو دست گرفت و گرمايش را به جان در بر کشيد. يادش به شب ظلماتي افتاد که دريا را آرام آرام مي‌پيمودند و ناگهان قايق تندرو گلف مامورها سر و کله‌شان از دور پيدا شد. غلوم را گفت موتور و چراغ‌ها را خاموش کردند. آرشش را که ديگر داشت مردي مي‌شد براي خودش، همراه نياورده بود. امتحان داشت. هرچه اصرار کرده بود که همراه بيايد قبول نکرده بود دلش مي‌خواست مهندسش کند. گفته بودش:» جاشوئي بسه خودومه. هفتاد سال سياه نمي‌خوام… مهندسومي…بخون… خوبم بخوون. تا امتحانته بدي اومدوم… برگشتوم».

آهي از سينه برون داد، آهي گرم. مامورها ديده بودندشان،» کاريش نميشه کرد. غلوم جنسانه بريز تو آب» و ريختند توي آب.

لنج همچنان سکوت شب را بر هم مي‌زد و دريا را آرام مي‌شکافت. جنس‌ها را تضميني آورده بود و سفته‌هايش دست علو الله کرم بود. با هزار خواهش و تمنا از او وقت خواست تا خسارتش را در بيارد و بدهد: » اي لنجه بذار تو دسوم بمونه نون زن و بچمه مي ده. بذارش تو دسوم باشه. باهاش در مياروم، خسارتته مي‌دوم»

لنج را خاموش کرد. آمد لبش نشست. دستش را برد زير کتش از جيب دشداشه‌اش پاکت وينستون را در آورد و سيگاري گيراند. دودش را با ولع به کام فرو داد و به دريا خيره شد. شب تاريک دريا:

«اه… دوباره مامورا، غلوم- آرش ديدنمون داره اي گلف مامورا مياد…چراغانه خاموش کن… موتوره خاموش کن…»

«ديدنمون بوا دارن با سرعت ميان اي طرف…»

«فايده نداره…بريز جنسانه تو آب بريز زوتر…»

آرش دست دست مي‌کرد.

» بريز پسر، کارش نمي‌شه کرد».

» بوا، علوالله کرمه چکار کنيم؟ بد بخت مي‌شيم. اي لنج از دسمون مي‌ره…».

» کارش نمي‌شه کرد.هم جنسا مي‌ره هم خودمون گرفتار مي‌شيم. جريمنه چه‌کنيم؟ بريز…»

قدري زانوانش را ماليد و پکي ديگر به سيگار زد. با دستارش چشم اشک آلودش را پاک کرد و با صدايي خش دار ناليد: «آرشم چرا نريختيشون تو دريا؟ چرا؟»

مامورها آمدن سريع چسبيدن به لنج. يکيشان آمد روي لنج.

» ها ناخدا چرا چراغات خاموشه چي قايم کردي؟؟»

» هيچي»

رفت به سمت اتاقک لنج. » ها اينا چيه؟ اين پارچه‌ها اينا هيچين ديگه؟؟..»

آرش رفت سمتش. » بي خيال، اگه اينايه بگيري بدبخت مي‌شيم… زندگيمون ميره… چکار کنيم برات؟؟»

«ها؟!! اين همه جنس!… بايد حسابي راضيمون کني تازه ما دونفريم بايد حسابي راضيمون کني…».

آرش آمد پيشش، تراولي گرفت و برگشت پيش مامور.

«اي چيه مگه با بچه طرفي؟؟ اين همه پارچه مي‌بري سود کني سهم ما اينه؟..»

«مال ما نيست به قرآن… ما فقط مي‌بريم…»

«خفه شو… اين ننه غريبم بازي‌ها رو در نيار… همتون همين رو مي‌گيد…»

» به خدا نداريم.. به جون مادروم بدهکاريم…»

» خفه شو قسم ننته نخور شما غيرت نداريد، مادر قحبه‌ها…»

آرش مشت پرش را حواله‌اش کرد و گروهبان را پرتاب کرد داخل دريا و صداي شليک. و فقط يک شليک…

همان يک شليک از توي گلف کافي بود تا آرشش را از پاي در آورد. افتاد داخل دريا. همه چيز به سرعت برق اتفاق افتاد.

» همين‌جاها بود… سه سال شد. اي خدا…»

سيگاري ديگر آتش زد و کمرش را آرام کش و قوسي داد تا از دردش بکاهد. «کمروم شکست آرشم» و اشک امانش نداد…

پکي زد و با خود انديشيد: » چه کنند پس اين ماهيان…»

Advertisements

6 دیدگاه»

  artemisazad wrote @

وووووو….چه خوب بود داستانت دراک…خیلی خوب بود روایت…فقط یه ویرایش می خواد… عالیه ببم…رو نکرده بودی کا؟!!

  artemisazad wrote @

باز هم اومدم خوندمش…پسر تو معرکه ای…

  آرش wrote @

منتقد نیستم تا بتونم نقدش کنم.
ساده و زیبا تبریک میگم!!!

  خزر wrote @

هوم…

  هومان wrote @

جالب بود کوکا !

و این جمله که مامور میگفت کمه ما دو نفریم رو یکی از دوستان براش اتفاق افتاده بود.
جالب اینه که میگفته نمی صرفه کمه !
و من هر وقت مامور می بینم یادم میافته که نمی صرفه
و شتر شتر بار که الان دیگه شده کانتینر کانتینر بار بدون حضور گلف و تنها با یک اشاره می گذرند . !

  شيرين wrote @

خيلي زيبا نوشته بودي دراك خان!
صحنه به صحنه توي ذهن مجسم مي شد…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: