دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ نوامبر, 2008

مخ کپک زده‌ها!!

تا حالا فکر مي کردم بايد اين فسيل مغزان فرهنگستان زبان را گل گرفت اما حالا مي بينم چيزهاي بهتري هم براي گرفتنشان هست. قبول نداريد؟ اين يک نمونه‌اش:

فرهنگستان فارسي گفته به جاي واژه روبات  بگوئيد «غلامک»

آخه مخ شته زده ها اين را از کجاي مبارکتان  در آورديد؟!؟

Advertisements

شارونا شاااااارووونا

من يک مامور مخفی ويژه خصوصي هستم. همان که در فيلم‌ها به عنوان کارآگاه خصوصي يا پواروو مي‌شناسيد. چند وقتي است يک نفر از اهالي وبلاگستان فارسي مرا استخدام نموده تا در مورد گروه‌هاي وبلاگي تحقيق کنم و گزارشات مبسوطي خدمتشان ارائه نمايم که از اين پس ارباب ناميده مي‌شود.

اين بود که در خبر‌هاي اينترنتي پس از گشت و گذار فراوان و کد شکني‌هاي بسيار يک قرار وبلاگي در جائي مخوف به نام کافه شارونا را کشف کردم. زمان؟ آها يکشنبه ها 

آرام و بي صدا يقه باراني‌ام را بالا دادم و عينک ودوديم را ميزان کردم و خزيدم پشت يکي از ميزهاي کافه شارونا و يک روزنامه را که قبلا با تبحر بسيار سوراخ کرده بودم جلويم گرفتم و از سوراخش مشغول چشم چراني- واي نه!- مشغول شغل مقدسم گشتم.

قرار وبلاگي از ساعت دو- سه به وقت محلي و هفت و ربع به وقت شارونا آغاز گشت و تا پاسي از شب به وقت محلي و هفت و ربع!! به وقت شارونا ادامه پيدا کرد. واي خدايا در شارونا زمان متوقف است. اين اولين کشف من بود يادم باشد به ارباب گزارش دهم.

اولين نفر هميشگي يکشنبه ها کسي نبود جز يک آقاي تپل خنده رو و فتوژنيک که بعدها فهميدم امير ناميده مي‌شود و پس از کنکاش بسيار فهميدم فاميلش تاملات نابهنگام است البته بعدتر ها که صفحه توضيحات شناسنامه‌اش را وارسي کردم پي بردم اول، فاميلش خاطراتي براي فردا بوده!!!

پس از او خانم بسيار محترمي به نام من و فاميل هستم همين – جل الخالق- با نام مستعار آرتميس شاه و بي‌بي و سرباز و ده‌لو و هفت‌لو کثيف از در وارد گشت و پس از خوردن سي و پنج عدد قرص زير زبوني و رو زبوني و شربت سينه و قرص کلد کندي و اين قبيل مسائل آخيشي گفت و بر سر ميز بنشست.

آنجور که من فهميدم اين ها دو گروه مجزا هستند که خيلي از هم خوشان نمي‌ايد گروه اول به محض اطلاع از آمدن گروه دوم جيم مي‌زنند که چشمشان در چشم يکديگر نيفتد و پس از تفکر بسيار به اين نتيجه رسيدم که احتمالا اينان در وبلاگ‌هايشان همديگر را سکه يک پول مي‌کنند که اينگونه از هم گريزانند. البته افراد حزب بادي هم بودند که گاهي با گروه اول بودند گاهي با گروه دوم مثل آقاي مسني که آفتاب لب بوم بود و او را بابابزرگ صدا مي‌زدند.

گروه اول معمولا شامل سونات با فاميل شماره سه و ميان– دوسکوت–‌گرد که فکر کنم بايد با توجه به فاميلش از جاسوسان ايتاليائي باشد، بودند و گروه دوم دراک بي فاميل و به با نام فاميل همين سادگي و شازده قجري و فخر الملوک غربي و بوفالو ميرزا، همچنين خانم ديگري هم بود که نامش را ياد داشت نکردم اما يک چيزي توي مايه‌هاي شکر، شيرين قند، تلخ نخور ديگه، آبنبات بده بابا، يا يک چيزي در اين حدود بود و فردي که او را بوک ورم خاتون مي‌خواندند که شبيه سريال ورم بانو هم بود.

در اين چند هفته‌اي که اينان را زير نظر داشتم مهمانان ويژه‌اي نيز از سراسر بين‌الملل مي‌آمدند مثل گروه آندرکانستراکچرها و بانو ذره‌بين بدست ملا لغتيان ساروي با يک عدد بانو ذره‌بين بدست ملا لغتيان يسنائي که به نظر مي‌آمد با هم فاميل بودند.

اينان همه خط و خطوطشان را در اين کافه از فردي بسيار مشکوک به نام رضا شارونا مي‌گرفتند و رضا شارونا مرتب بين ميز اينان وکانتر کافه در حرکت بود و برايشان مواد غذائي مي‌اورد که بعدها فهميدم وسطش دستورات خانمان برانداز وبلاگي مخفي کرده است.

همچنين اين کافه محلي سري داشت که اينان پس از ديدن دستورات و تعمق بسيار و مشورت سر اينکه من الان بروم و تو بعدا… به اتاق مورد نظر مي‌رفتند و گويا آنجا رئيس اعظمشان را ملاقات مي‌نمودند و سريع و سرخ شده از خجالت بر مي‌گشتند.

اينان از گروه شيطان‌پرستان ال نينو بايد باشند چون به محض ورود ميزها را به صورت ال در ميآوردند و براي حرف ال آن تقدس خاصي قائل مي‌شدند.

يکي از موضوعات مورد علاقه اين خلايق قتل‌هاي سرياليست چرا که کلمه سريال سريال بسيار از دهانشان شنيده مي‌شد و تئوري‌پرداز اين قتل‌هايشان همان بوک ورم خاتون بود. البته در مورد قتل‌هاي بسيار دقيق و پزشکي به همين سادگي متخصص درجه يکشان است.

اين مردک دراک هم انگار سر جاليز دراکيشان بود همچين با اين اميرو صدايشان را انداخته بودند پس سرشان انگار که نه انگار گوشهاي تيز کرده ما درد مي‌گيرد- دهکي!-

اگر بگويم که کل نود و نه درصد زمان را اين و امير و کمي هم به همين سادگي جيغ و داد کردند و ديگران تنها در مواقع آب و قهوه خوردن اينان مي‌توانستند بگويند اه.. که تا مي‌آمدند ادامه دهند يکي از اينان مي‌گفت آره اه… منم داشتم مي‌گفتم اه من فلان و بهمان…

اين رشته سر دراز داشت اما من با همه ذکاوتم آخرش نفهميدم اين‌ها قاتلند، دزدند، محفل ققنوسند، وابستگان خارج و ايتاليا هستند، قجريند، شاهيند، پيرند، جوانند، موسيقائي‌اند!!!، کرالموسيقيند!!!

بگذريم فهميدم خبرتان مي‌کنم…

فعلا

شعار هفته

شعار هفته: امیر نرو….

باید که برگردم

چون برای ترم آینده احتیاج به مرور درس های گذشته ام دارم. امروز جزوه و کتاب آن سال هایم را پیدا کردم و داشتم ورق می زدم. این ورق زدن پرتابم کرد به آن روزها…

چقدر اين مدارات و اين مشخصه‌ها که کشيده‌ام برايم جذابيت داشت و دارد. شيريني اين محاسبات و اين تحليل ها آنچنان برايم زيباست که با هيچ کار ديگري قابل مقايسه نيست. عاشق اين فرمو‌ل‌ها و اين مداراتم، عاشق اين سه ثانيه بعد از خطا هستم، مي‌ميرم براي اين همه بدبختي که سر خط و شبکه مي‌آيد، به يک خطا. و تو چگونه تحليلش مي‌کني، چگونه حلش مي‌کني و چگونه پايداري شبکه را حفظ مي‌کني. آي عاشق اين ماتريس‌ها هستم.

بايد برگردم سر درس و مشقم، بايد ادامه دهم…. هيچ چيز از آن شيرين‌تر نيست….

شايد يک داستان

گرگ و میش هوا تازه داشت به تیرگی شب می گرائید که عبدو لنگر لنج را بالاکشید. موتور را آتش کرد و لنج با صداي تاق تاق هميشگيش سکوت ابتدائي شب بندرگاهي کوچک را شکست. لنجش سينه آب را شروع به شکافتن کرد و با صدائي که از سي سالگي اش حکايت داشت رو به جنوب شروع به حرکت کرد. بيست و اندي سال پيش پسرش تازه به دنيا آمده بود، بعد از پنج دختر، که جنگ در گرفت. عبدو آن موقع جاشوي همين لنج بود. در حال انتقال وسايل همشهريان جنگ زده اش از شط به خليج فارس وسپس به ديلم بود که شنيد سلمان- صاحب لنج -در بمباران آموزش و پرورش آبادان کشته شده. خود را مالک لنج ديده بود. سلمان کسي را نداشت. زن و بچه‌اش سال‌ها قبل در جاده ماهشهر پس از تصادفي که تنها سلمان جان سالم به در برده بود، کشته شده بودند. عبدو او را چون برادر بزرگتر مي‌ديد و دوست مي‌داشت.

خانواده‌اش را سوار همين لنج کرد و از شط گريختند و به ديلم آمدند. ماندند همين جا که هنوز هم مانده‌اند.

سکان لنج را در دستش فشرد و به جنوب، به دور دست جنوب خيره گشت هوا ديگر کاملا تاريک بود و عبدو آرام آرام داشت سوز دريا را حس مي‌کرد. يادش آمد به اولين باري که پسرش- آرشش- را به دريا آورد و هوا همينقدر سوز داشت. با او و با غلوم- جاشويش- راندند تا دبي. گوسفند بردند و بدليجات علو‌الله کرم را آوردند. علو الله کرم بزرگ تاجر گناوه بود و بزرگترين محمولات قاچاق و غير قاچاق وارداتي مال او بود.

به آرشش دلفين‌ها را نشان داد که تا چند کيلومتر با لنج شنا کردند و جست و خيز کنان بالا و پائين مي‌پريدند. گله ماهيان کوچک را نشانش داد، برايش گفت که زير آب ماهي‌هاي بزرگ دنبال اينانند که بخورندشان و اينان با سرعت فرار مي‌کنند و براي اين‌که خورده نشوند مي‌پرند بيرون آب و در هوا مرغان دريائي شکارشان مي‌کنند. آرشش پرسيد چه‌کنند پس اين ماهيان؟؟ جوابي نداشت. چه کنند بدبخت‌ها؟

سوز سرما حالا ديگر درجانش بد پيچيده بود کتش را تنش کرد و سيگاري گيراند و همچنان به جنوب خيره شد. يادش افتاد آرشش پس از آن سفر چه سينه پهلوئي کرد، نذر سيد عباس کرد که اگر خوب شود با لنج برود. وسط جنگ، وسط آتش و دود، برود تا شط و از آن طرف برود آبادان، پابوس سيد عباس. آرشش خوب شد و او تا جنگ بود نرفت، خواست که برود، نگذاشتندش، رقيه – زنش- قسمش داد به همان سيد عباس به آرشش قسمش داد و آرش سر بر پايش گذاشت و گفت: «نرو بوا، مو دلم طاقت نمياره، مي‌پکه…» و نرفته بود. به‌جايش پنج سال هر عاشورا رفته بود بوشهر. آرشش را بردوشش نشانده بود و پاي برهنه دمام زده بود و آرشش سنج و تا ظهر عاشورا کوچه‌هاي بوشهر را با هم گز کرده بودند.

يادش افتاد به لرزشي که دمام زدنش به تنش مي‌انداخت و ناخودآگاه اشک مي‌ريخت و دمام مي‌زد: «دکدد دکدد…» و چه سنجي مي‌شکاند آرش لاکردار انگار صد سال بود سنج مي‌زد:» چيکيديد چيکيديد…:

نگاهش را از افق برگرفت فلاسک چايش را برداشت و ليوانش را پر کرد. شب، ظلمات بود. با خود نجوا کرد: «په ماه کو..؟» نگاهش در آسمان دنبال ماه گشت. ابري سياه رويش را پوشانده بود. ليوانش را با دو دست گرفت و گرمايش را به جان در بر کشيد. يادش به شب ظلماتي افتاد که دريا را آرام آرام مي‌پيمودند و ناگهان قايق تندرو گلف مامورها سر و کله‌شان از دور پيدا شد. غلوم را گفت موتور و چراغ‌ها را خاموش کردند. آرشش را که ديگر داشت مردي مي‌شد براي خودش، همراه نياورده بود. امتحان داشت. هرچه اصرار کرده بود که همراه بيايد قبول نکرده بود دلش مي‌خواست مهندسش کند. گفته بودش:» جاشوئي بسه خودومه. هفتاد سال سياه نمي‌خوام… مهندسومي…بخون… خوبم بخوون. تا امتحانته بدي اومدوم… برگشتوم».

آهي از سينه برون داد، آهي گرم. مامورها ديده بودندشان،» کاريش نميشه کرد. غلوم جنسانه بريز تو آب» و ريختند توي آب.

لنج همچنان سکوت شب را بر هم مي‌زد و دريا را آرام مي‌شکافت. جنس‌ها را تضميني آورده بود و سفته‌هايش دست علو الله کرم بود. با هزار خواهش و تمنا از او وقت خواست تا خسارتش را در بيارد و بدهد: » اي لنجه بذار تو دسوم بمونه نون زن و بچمه مي ده. بذارش تو دسوم باشه. باهاش در مياروم، خسارتته مي‌دوم»

لنج را خاموش کرد. آمد لبش نشست. دستش را برد زير کتش از جيب دشداشه‌اش پاکت وينستون را در آورد و سيگاري گيراند. دودش را با ولع به کام فرو داد و به دريا خيره شد. شب تاريک دريا:

«اه… دوباره مامورا، غلوم- آرش ديدنمون داره اي گلف مامورا مياد…چراغانه خاموش کن… موتوره خاموش کن…»

«ديدنمون بوا دارن با سرعت ميان اي طرف…»

«فايده نداره…بريز جنسانه تو آب بريز زوتر…»

آرش دست دست مي‌کرد.

» بريز پسر، کارش نمي‌شه کرد».

» بوا، علوالله کرمه چکار کنيم؟ بد بخت مي‌شيم. اي لنج از دسمون مي‌ره…».

» کارش نمي‌شه کرد.هم جنسا مي‌ره هم خودمون گرفتار مي‌شيم. جريمنه چه‌کنيم؟ بريز…»

قدري زانوانش را ماليد و پکي ديگر به سيگار زد. با دستارش چشم اشک آلودش را پاک کرد و با صدايي خش دار ناليد: «آرشم چرا نريختيشون تو دريا؟ چرا؟»

مامورها آمدن سريع چسبيدن به لنج. يکيشان آمد روي لنج.

» ها ناخدا چرا چراغات خاموشه چي قايم کردي؟؟»

» هيچي»

رفت به سمت اتاقک لنج. » ها اينا چيه؟ اين پارچه‌ها اينا هيچين ديگه؟؟..»

آرش رفت سمتش. » بي خيال، اگه اينايه بگيري بدبخت مي‌شيم… زندگيمون ميره… چکار کنيم برات؟؟»

«ها؟!! اين همه جنس!… بايد حسابي راضيمون کني تازه ما دونفريم بايد حسابي راضيمون کني…».

آرش آمد پيشش، تراولي گرفت و برگشت پيش مامور.

«اي چيه مگه با بچه طرفي؟؟ اين همه پارچه مي‌بري سود کني سهم ما اينه؟..»

«مال ما نيست به قرآن… ما فقط مي‌بريم…»

«خفه شو… اين ننه غريبم بازي‌ها رو در نيار… همتون همين رو مي‌گيد…»

» به خدا نداريم.. به جون مادروم بدهکاريم…»

» خفه شو قسم ننته نخور شما غيرت نداريد، مادر قحبه‌ها…»

آرش مشت پرش را حواله‌اش کرد و گروهبان را پرتاب کرد داخل دريا و صداي شليک. و فقط يک شليک…

همان يک شليک از توي گلف کافي بود تا آرشش را از پاي در آورد. افتاد داخل دريا. همه چيز به سرعت برق اتفاق افتاد.

» همين‌جاها بود… سه سال شد. اي خدا…»

سيگاري ديگر آتش زد و کمرش را آرام کش و قوسي داد تا از دردش بکاهد. «کمروم شکست آرشم» و اشک امانش نداد…

پکي زد و با خود انديشيد: » چه کنند پس اين ماهيان…»

دموکراسي يک گام به پيش

باراک اوباما انتخاب شد به رئیس جمهوری کشوری که بخواهیم یا نخواهیم، خوشمان بيايد يا نيايد. بزرگترين سياست دنيا را در خود جاي داده و بيشترين تاثير را بر جهان دارد. پس بي دليل نيست که در اين دنياي کوچک شده، دنيائي که همه پذيرفته‌اند به شدت به هم وابسته‌ است و دهکده‌اي بيش نيست انتخاباتش اين‌ همه در تمام دنيا دنبال مي‌شود.

حالا که تب اظهار نظر‌هاي متفاوت درباره اين مسئله کمي فروکش کرده و احساسات بعضا متضاد درباره انتخاب فردي با پارامتر‌هاي اوباما دارد کم مي‌شود مي‌توان مروري کرد بر اتفاقي که در آمريکا افتاد.

مدتهاست که ديگر رئيس جمهور‌هاي بسيار بزرگ نمي‌ديديم و بعضي عنوان مي‌کردند عصر سردمداري غول‌هايي چون چرچيل، لينکلن و ديگران تمام شده و نبض جهان را رده‌هاي کوتوله‌تري از حکام فرا گرفته‌اند و مثلا جرج بوش پسر کجا و آبراهام لينکلن کجا؟ اين ديد گرچه از زاويه‌اي درست مي‌نمايد اما در حقيقت خيلي صحيح نيست. جهان بسيار متفاوت‌تر و پيچيده تر شده، دموکراسي نيز با تمام لوازمش از اين رشد و پيچيدگي بي بهره نبوده. علوم بسيار تخصصي و پر شاخه شده و در هر شاخه‌اش که ديگر دنيائيست استاداني تبحر يافته‌اند. نقش دولت نيز با پيشرفت دموکراسي بيشتر نقش هماهنگ کننده‌تري گرفته تا نقش حکومت گري. نقش فلسفه و فيلسوفان در سياست کمتر شده و امثال ريچارد رورتي فلسفه سياسي را به سوي عمل‌گرائي بيشتر سوق دادند و رهبري فکري جهان را از تقدم نظريه پردازي فلسفي بر عملکرد سياسي به سوي عمل‌رائي و سپس فلسفه پردازي سوق دادند. دنيا دنياي مشاور‌هاست، رئيس جمهور‌ها تنها نمايندگان و سمبل‌هاي تفکري هستند که پشتش ده‌ها مشاور کار کشته وجود دارد. پس عجيب نيست که ديگر ناپلئون‌ها را نمي‌بينيم.

حالا در اين جهان يک مرتبه، چهره‌اي بروز مي‌کند که مي‌توان در حد آن شير‌ها ديدش. يا لااقل اين‌چنين مي‌نمايد. باراک اوباما. اما چرا؟

باراک اوباما شخصيتي تحصيل کرده و سخت کوش است، بسيار خطيب ماهري است، خودش و تيم مشاورانش آنقدر نظريه پرداز هستند که بخش اعظمي از جهان را به انقلابي از رفرميسم اميدوار ساخته باشند. اما باراک اوباما با تکيه بر چه نيروئي اين موج را راه انداخت؟

فرايند انتخابات در آمريکا پروسه‌اي طولاني مدت و پيچيدست. کانديداها در جزئي ترين مسائل به چالش کشيده مي‌شوند و مردم به‌شدت و با وسواس بسيار کانديداها را زير نظر مي‌گيرند و نظرياتشان را زير ذره‌بين مي‌گيرند. از اقتصاد و ماليات و گرفته تا جنگ و تروريسم، از فرهنگ و هنر تا بيمه و بهداشت. از مذهب، سقط جنين، همجنس بازي تا مهاجرت.. همه و همه اين‌ها را در يک فرايند طولاني در دايره مي‌ريزند و مردم بر اساس اين شناخت ها والبته شناخت و پيشينه بسيار طولاني احزاب، دست به انتخاب مي‌زنند.

جامعه سياسي آمريکا جامعه‌ايست که جمهوري‌خواهان در آن طرفداران و پايگاه بيشتري دارند تا دموکرات‌ها و مردم سياسي آمريکا بيشتر جمهوري‌خواهند تا دموکرات اما مردم غير سياسي تر همان‌ها که نتيجه را تعيين مي‌کنند نه کاملا دموکراتنند و نه کاملا جمهوري‌خواه و در هر دوره‌اي با توجه به کانديداها و برنامه‌هايشان تصميم مي‌گيرند. جالب است که بدانيد روشن‌فکر‌ترها، هنرمندان و شخصيت‌هاي فرهنگي‌تر بيشتر دموکراتند تا جمهوري‌خواه. مثلا ايالت نيويورک که از لحاظ فرهنگي پاريس آمريکا ناميده مي‌شود هميشه به دموکرات‌ها راي داده است.

اوباما از حمايت جوانان آمريکائي که دوره قبل نيز به دموکرات‌ها راي داده بودند و نه به بوش، برخوردار بود. يعني راي افراد جوان در انتخابات قبل که به دموکرات ها راي داده بودند بيش از آراي جمهوري خواهان بود. همچنين اوباما به خاطر سطح تحصيلاتش و اينکه استاد خوشنام دانشگاه شيکاگو بوده به شدت در بين دانشگاهيان آمريکا مقبوليت دارد و به خاطر تفکرات و موضع گيري‌هاي نو، در بين طبقه روشنفکر و فرهنگي آمريکا از طرفداران زيادي برخوردار شد. راي بخش عظيمي از سياهان را نيز که مي‌خواستند اولين رئيس جمهور آفريقائي تبار را به کاخ سفيد بفرستند با خود همراه داشت. بحران اقتصادي جهاني و انتقادات اقتصاديش به دولتمردان فعلي آمريکا نيز از ديگر دلايل انتخابش قلمداد مي‌شود. مي‌توان گفت اوباما انتخاب مشترک جوانان، سياهان، فرهنگيان، روشنفکران و دانشگاهيان بود.

اوباما با اهداف رفرميسمي بسيار گسترده بر سر کار مي‌آيد و اميد بسياري در دل ميليون‌ها نفر در سراسر جهان براي تغيير به راه انداخته است. جدا از اين مسئله که اصلاحات اوبامائي چگونه است، موفق است يا خير، در هر صورت با انتخاب اوباما دموکراسي يک گام به پيش برداشت.

چند خبر وبلاگي

1- آرتمیس بعد از درگیری اش با فیل بان ها که به قول خودش بهش فيل پي‌پي کرده بود رفته اينجا. برو بخوان حالش رو ببر!

2- بيست سال ديگر آپديت شد. قول حمايت داديم تا جون بگيرد اينم حمايت.

3- اندروني به روز شد. اينم حمايت ايضا.

4- مطرب الممالک سرماخورده اساسي با چاشني خود لوس کني.

5- دير تش باد رفت بالا. اي ول به شماها واسه خودتان يک کف مرتب بزنيد. بازم راي بدهيد بالا، بالا، بالاتر از ابر هم بالاتر