دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

مذاکرات

اين شايد يک گزارش است يا شايد ثبت يک جلسه بسيار مهم مملکتي که نه! بالاتر، بين المللي است، که پشت درهاي بسته انجام گرفته و چند تيم مذاکره کننده مختلف در آن حضور داشته‌اند. اين ثبت در تاريخ بنا به دستور شازده به خاطر اينکه به علت درهاي بسته و سري بودن مذاکرات کاتب البلاغ تشريف نداشتند توسط اين‌جانب انجام شد و بنا به رسم اسناد محرمانه که بيست و پنج سال بعدقابل انتشارند، دو روز بعد منتشر مي‌گردد چرا که سري‌ترين مسائل وبلاگي بيش از دوروز نمي‌پايد.

داستان از آن‌جا شروع شد که ما جهت امر خيري با امير خاطراتي براي فردا وقت!! و تاملات نابهنگام کنون! تماس گرفتيم و امير پس از چاق سلامتي بسيار گفت دارد در راس يک هيئت ايتاليائي دونفره يعني با دخترک به جلسه مهمي با رئيس صنف حمايت از جانوران هوازي و آبزي و نفت‌زي و همه‌چي‌زي (صحاجهانه) مي‌رود. رئيس مذکور پس از شنيدن نام مبارک اينجانب تعارفي خشک وخالي روانه هوا کرد که ما هنوز به نوک زبانش نرسيده در هوا زديمش و گفتيم «مي‌آييم».

سريعا همسر را خبر نموديم و روانه دفتر رئيس صحاجهانه شديم در راه جهت در آوردن پول بنزينمان سه مسافر به نام‌هاي الناز و آرتميس و آقا تپله را هم سوار کرديم که ديديم بچه‌هاي باحالي هستند آن‌ها را هم برديم که اگر دعوائي چيزي سر گرفت کمک حال ما باشند جلوي اين ايتاليائي ها و جانور شناسان کم نياوريم.

دفتر رئيس مذکور در يکي از ابرج- جمع برج- شمال تهران است و پس از هماهنگي و تفتيش کامل بدني توسط نگهبانان ما را با اسکورت کامل به درب دفتر رساندند. به محض ورود و چاق سلامتي، آشنائي لحظه‌اي با انسان زيبائي به نام مانلي پيدا کرديم که سريعا از نظر‌ها محو گشت و ما را در کف حض بصري باقي گذاشت که البته بعدش متوجه شديم که رئيس صحاجهانه با توجه به تجربه اش در جانور شناسي سريعا ديد اي بابا جلسه همچين هم مثبت و مودبانه نيست و با جانوران خطرناکي روبروست و وي را با شنل نامرئي که اين روزها در وبلاگستان مد شده مخفي نموده است.

پس از راهنمائي به اتاق کنفرانس ديديم که اي بابا مهمترين گرو‌ههاي دوگانه وبلاگستان يعني شازده و فخرالملوک، امير و دخترک، ما و همسر، دراک الممالک خان دراک  و سولماز خاتون، آرتميس و آقا تپله و گروه ‌هاي يک گانه امير بيست سال ديگر، امير کمي با موسيقي و خلاصه به تعداد کافي امير موجود است. همچنين گروه‌هاي خيلي معروف وابسته‌اي به نام‌هاي نزديکان رئيس صحاجهانه و الناز و نزديکان همسر هم موجود بود.

پس از روبوسي بسيار و رد وبدل کردن ماچ‌هاي آبدار بخصوص با شازده که پس از آن هر کداممان نياز به سه دستمال جهت خشک نمودن صورت داشتيم پشت ميز مذاکره قرار گرفتيم.

در ابتداي جلسه بحث معرفي و بازار من اينم، تو اوني، و اون اينه، راه افتاد و به علت کثرت اميرين به زودي به گه گيجه‌اي مبدل گشت اساسي که اگر بحث بسيار شيرين رئيس صحاجهانه و امير تاملات نابهنگام که زين پس امير يک ناميده مي شود -چون يک و سرسبد مجالس است- مبني بر اخذ چند فقره سوتي‌هاي نامجوئي، از يکي از نزديکان رئيس صحاجهانه نبود کار به جا‌هاي دوار همچون چرخ و فلک مي‌کشيد و همه دستشوئي لازم مي‌شدند جهت امر واجب بالا آوردن.

البته ذکر اين نکته ضروري است که رئيس صحاجهانه با توجه به طبع طنزش متن سوتي را معما گونه با ترکيب دو ترانه معروف نامجو بيان نمودند که تا ما آمديم معما را حل کنيم مجلس داشت تمام مي‌شد و خود امير يک با توجه به جو زدگي محيط جلسه بلند بلند آن سوتي بي ناموسي را خواند که رگ غيرت عشيره‌اي خان کل دراک اعم از اوليا و سفلي بالا زد و قاسم تفنگ گويان مي‌خواستند به امير يک حمله ور شوند که با وساطت اينجانب مسئله پايان يافت.

شازده قجري انگار که پس از مدتها فخر الملوک را ديده باشد خستگي سفر به سرحدات و سر زدن به املاک شمالي را بهانه کرده بود و همچنان روي مبل مذاکره!! لم داده بود و دست اين فخرالملوک را در دست گرفته بود که دل آدم براي اين همه عشق جيک جيک مي‌کرد. بيچاره فخر الملوک شب موقع رفتن دست‌هايش بي حس بي حس شده بود از فشارات دست‌هاي شازده، و پاشنه کفش‌هايش را نيز نمي‌توانست بالا بکشد.

برگرديم به مذاکرات، رئيس صحاجهانه در طول مذاکرات گريزي زد به دوران نوم‌زدنگ و اوايل ازدواجش و داستان سوارکاري بانويش را تعرف کرد که چنان شاهانه و سنگين و رنگين بر اسب سوار مي‌شده که بيا و ببين و چند بار با سنگين و رنگين وشاهانه سوارکاريشان کمر اسب بي نوا را به ديسک وصفحه و اين جور مسائل مزين نموده است. بايد حالتش را مي‌ديديد در هنگام تعريف نگاه‌هاي عاشقانه‌اي به هم مي‌انداختند که دل آدم با ديدنش جلا مي‌يافت و با ديدن يکي از همين صحنه‌ها بود که آرتميس هم به آقا گندهه نگاهي انداخت و پشت سرش دراک الممالک هم به سولماز خاتون و امير هم به دخترک و اينجانب هم به همسر و خلاصه مثل بشمار سربازي همه سرها يکي يکي پشت سر هم به معشوق چرخيد و عشق همه قلمبه زد بيرون.

اين دراک و سولماز هم عجب آدم هائي هستند هي گير داده بودند به اين امير يک و آبرويي برايش نگذاشتند انگار با ايتاليا اعلام جنگ داده باشند همه عقده‌هايشان را سر اين بي نوا خالي کردند. بماند که اين امير يک هم خودش اذيت ايبل است و اذيتش همچين مي‌چسبد براي همين بود شايد که کل مجلس از الناز و آرتميس گرفته تا نزديکان رئيس صحاجهانه همه به اين بنده خدا کوچک! گير داده بودند.

جو وبلاگي چنان همه را در بر گرفته بود که نفهميديم چه به روزگار جلسه و شام و اين حرف‌ها آورديم. اين رئيس صحاجهانه که آدم متشخصي است و بماند که سي و پنجمين طنز نويس نبوي کشفانه شده، اما بنده خدا آدم متشخصي است اصلا به ماها نمي‌امد و تعجب کرده‌بود که اين‌ها ديگر چه جانورهائي هستند و بايد پس از اين شاخه‌ي مطالعاتي روي جانوران دوست‌هاي امير زي هم باز کند و به پژوهش بسيار مشغول گردد.

نکان پشث پرده مذاکرات:

آن شب دراک ستاره مذاکرات بود و آرتميس کم فروغ ترين چهره و محو جمال آقا گندهه.

امير کمي با موسيقي اصلا انگار که نبود و جز در مورد سوتي موسيقائي در تمام موارد خفه خون گرفته بود. حتي از تارش همه ناله‌اي برون نيامد.

امير بيست سال ديگر داشت با کمک آرتميس طرح‌هاي چهره افراد را در بيست سال ديگر تصور مي‌کرد.

رئيس صحاجهانه پس از اتمام جلسه سيصد رکعت نماز شکر به جا آورد و از شازده خواست که فردا برايش چهارصد عدد از ملازمان را براي برگرداندن دفتر به حالت عادي و جمع آوري مشغالات- يعني آشغال ها- روانه کند.

آقا تپله آرتميس را براي بار اول بود مي‌ديدم موجود نازنين و دوست داشتني بود آرتميس که از او تعريف مي‌کرد آنچنان با ذوق حرف مي‌زد انگار که دارد درباره گربه‌هايش حرف مي‌زند..

Advertisements

2 دیدگاه»

  امیر wrote @

آقا موقعی که رییس صحاجهانه داشتند قضیهء سوتی نامجویی را تعریف می‌کردند بنده در دستشویی مبارکه بودم و نمی‌دانستم که اصولاً آن سوتی تمام و کمال عنوان نشده! و به همی دلیل بود که آخر شب خیلی ریلکس و بی خبر از همه جا آن را بلند اعلام کردم!!! ما شرمندهء خان دراک و زوجه‌شان و نان زیر کباب و آرتمیس و آق گندهه و شازده و فخرالملوک و تمامی امیران حاضر و غایب هستیم فطیر!!! در ضمن شما که خود در طنازی ید طولایی دارید قربانتان گردم…. این لاست مادر مرده رو زدی برامون یا نه؟

  آرتمیس خانوم گل گلاب wrote @

عجب گزارش مفصصلی …کم آوردیم …امیر جریان این آقا تپله چی بود ها؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: