دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

نوزده شهريور

نوزده شهریور برایم آنقدر بزرگ هست که پرتابم کند به دور دست ها, به گذشته ها. یاد کوله باری خاطره ریز و درشتی که ارمغان سیری عاشقانه است، می‌افتم. به سلوک عاشقانه ای مي‌انديشم که این هفت، هشت سال اخیر از اوج کندن از گذشته و پرتاب شدن به وسط يک زندگي پر از مسئوليت‌ها و خطراتش، پر از کار و تلاشي که بايد راهش را و شرايطش را مي‌آموختيم شروع شد و مرا در راهي قرار داد پر از تن سپردن به همه مسئولیت هائی که خیلی ها برایم- و برایمان- زود می دانستند.

عشقش آنقدرها بزرگ بود و آنقدر‌ها مهم که همه سختي و ترس از آينده و بار مسئوليت يک زندگي نه تنها لحظه‌اي نترساندم که حتي لحظه‌اي به فکرم هم نيامد. همه وجودم عشق بود و خواستن. ايمان داشتم به اين حس و آن روزهايي که بي‌هيچ مانعي با شتاب جلو‌ مي‌رفتند و من و او بي هيچ مانع جدي‌اي ما شديم و شديم سر و همسر.

هنوز، بعد از چهار سال- باور کن هنوز پس از چهار سال- در باورم زندگي‌ با او کاملا جا نگرفته و هنوز در غالب زن و شوهر نرفته‌ايم. هنوز باورم نمي‌شود اين رسيدن و اين وصال را چرا که فکر مي‌کردم هميشه در زندگيم همه آن‌چه آرزوست آرزو مي‌ماند و من اين چنين رسيدن را بي هيچ مانعي و بي هيچ اما و اگري در خواب هم نمي‌ديدم.

هنوز همه اين زندگي همچون خوابي شيرين مي‌نمايد و همه سختي‌ها و اتفاقات ريز و درشتي که اين چند سال برايمان افتاد همه را بازي‌گونه گذرانديم و مي گذرانيم. زخم ترس از همه اتفاقاتي که وقتي خارج از چهار چوب زندگيم مي‌نگرمشان به اندازه کافي بزرگ هستند که زندگي‌‌اي را متلاشي کنند هيچگاه آنچنان عميق در جانم فرو ننشست که عشق را توان مرحم گذاريش نباشد که توان مرحم گذاري بر هر زخمي را داراست. مي‌داني، عشق را تنها مرحم زخم عشق دگر مي‌دانند، زخم کژي‌هاي زندگي که خراشي بيش نيست.

خنديديم اين چند ساله، بسيار، اما دعوا‌ هم کرديم، روي اعصاب همديگر رژه هم رفتيم گاهي، لج کرديم، قهر کرديم، ملامت کرديم همدگر را. همه را اما همچون بازي کودکان با علم به عشقي عظيم در قلبمان سپري کرديم. در اوج دعواهايمان با پوسته‌اي ساختن روي عشق درونيمان به ملامت يکدگر تاختيم. پوسته‌اي که هيچ گاه بيش از چند ساعت دوام نيافت و با آغوشي و با اشکي خاتمه يافت. اشکي که سر چشمه‌اش همان عشق دروني بود.

هنوز هم در چشمانم که مستقيم مي‌نگرد ته قلبم چيزي يک دفعه پائين مي‌ريزد. قلبم تند تند مي زند…

زندگي‌کرديم به معناي واقعي‌اش. همديگر را زندگي کرديم با همه بالا و پائينش و مسرورم که همين چند سال گذشته اتفاقاتي به سختي اتفاقاتي که شايد در زندگي عده‌اي يکبار هم رخ ندهد افتاد تا بدانيم عشقمان کجاست و وزن يار و همراه مشخص شود.

اين زيستن، اين زندگي کردن سلوکي عاشقانه بود و هست.

گاهي مي‌انديشم به شعر نامجو » آفت عشق وصل يا بوسه…» ناخود آگاه از اعماق باورم مي‌گويم: زر نزن بابا…، عشقي که با وصل يا بوسه به آفت نشيند عشق نيست. خيلي زور بزند شيفتگي‌است از آن شيفتگي‌هاي خودخواهانه که کودکان بزرگ نما، آنان که خود‌خواهي خويش به داشتن معشوق را با عشق اشتباه مي‌گيرند، دارند. آنان که حکم «بي معشوق مي‌ميرم» صادر مي‌کنند بي آنکه بدانند عشق فرسنگها‌ با ديدگاهي چنين خودخواهانه فاصله دارد و اگر عاشق باشي همه سعادت معشوق مي‌خواهي نه چيز دگر…

هدف شيفتگي عشق نام نهاده شده در رسيدن است. روز وصل، روز رسيدن به هدف و روز مرگ شيفتگيست…

و من خوشحالم که روز وصل روز مرگ هيچ حسي نبود که روز بيداري بود…

Advertisements

7 دیدگاه»

  سولماز wrote @

نازنینم مرسی که هستی و مرسی که عشقت را به من می دهی.اولین روز از پنجمین سال زندگی مشترکمان مبارک

  سیزیف wrote @

سلام دوست عزیز ؛

خواهش می کنم.

اما ببخش که بی اجازه مطلب شما را نوشتم . چون مطلبی تقریبآ رسا و کامل بود .
البته من همیشه عادت بر این دارم که اگر مطلبی را از جایی درج می کنم منبع را هم خاطرنشان شوم .
در ضمن سرقت ادبی ، یعنی سرقت فکر و اندیشه ی دیگران ، و این سرقت یعنی آدم ربایی ……

  rain girl wrote @

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد!
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد،دنیا هی پراز آدم شد و این آسیاب،
گشت وگشت،
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.
ای دریغ،
آدمیت برنگشت!
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از آزادگی،پاکی،مروت،ابلهی ست!
صحبت از عیسی و موسی ومحمد نا بجاست،
قرن موسی چومبه هاست!
روزگار مرگ انسانیت است:
من،که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست.
وندرین ایام،زهرم در پیاله،اشک و خونم در سبوست
مرگ اورا از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
وای!جنگل را بیابان می کنند.
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
فرض کن:مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن:یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن:جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت وکور،
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!

  آرتمیس wrote @

عشقتون مستدام …چه زیبا گفتی و نوشتی …آرزوی من برای شما با هم تا همیشه است…عشق شما به آدم نیرو می ده و می گه باورکردنیه…تو دنیا هنوز میشه عاشق شد…

  احسان wrote @

همراهیتان پاینده باد.

  هومان wrote @

پنجمین سال تولد زندگی مبارک باد

  امیر wrote @

شما به لقب دراک الممالک در وبلاگ شازده مورد عنایت و لینک قرار گرفتید. توضیحات را در وبلاگ خودم بخوانید!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: